<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چیز دیگر</title>
<link>http://mgt.blogfa.com/</link>
<description>یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 04:32:39 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ره توشه دیدار (22)</title>
<link>http://mgt.blogfa.com/post-263.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;در مکه&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساعت 5/1 به ورودي شهر رسيديم و کمي جلوتر از مسجد تنعيم گذشتيم که دو مناره بلند داشت و جايگاهي در جلو آن، که به نظر مي رسيد علامت حد حرم بود و قبلا عکس آن را ديده بودم. سپس در پيچ در پيچ شهر و پست و بلندي آن قرار گرفتيم  و هر چه به حرم نزديک تر مي شديم سرازيري بيشتر. اما اتوبوس به سمت هتل رفت و پس از استقرار، مجددا به مسجد الحرام آمد. برج العباس، محل اقامت ما ، در قسمت جنوبي مسجد الحرام واقع است . کوهي ميانه آنها را حائل شده است و بنابراين از تونل هايي در دل کوه به عنوان مسير جاده استفاده مي شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; پس از پياده شدن در محوطه اي باز، از پله هاي برقي بالا آمديم و گنبدهاي مسجد و ديواره هاي آن پديدار شد. قلب ها براي ديدن کعبه به تپش افتاده بود و همان حالتي که در ديدن مسجد النبي و حرم پيامبر به آدمي دست داده بود در اينجا نيز تکرار شد. در بزرگ و مناره هايي که پديدار شده بود باب ملک عبدالعزيز بود. به سمت صفا و باب بني شيبه حرکت کرديم؛ دري که گفته مي شود پيامبر از اين در به مسجد الحرام رفت و آمد مي کرده است . اکنون اين در، در روبروي مسير صفا و مروه واقع شده است. جلوي اين مسير، محوطه وسيعي است که کاملا با مرمر سفيد سنگفرش شده و هر آنچه سابقا از آثار حضور پيامبر وجود داشته، همگي از بين رفته است. در فاصله اين محل تا کوه مقابل آن، يعني کوه ابوقبيس، دره اي بوده موسوم به شعب ابي طالب؛ محل محاصره سه ساله خاندان بني هاشم با آن مصائب طاقت فرسا و هولناک که بر خاندان پيامبر و مومنان و پيروان او در آن زمان رفته است. و امروزه نه دره اي به چشم مي خورد و نه نشانه اي از آن دوران را باقي گذاشته اند. در گوشه اي از محوطه،  از دور، ساختمان سفيد رنگي وجود دارد که محل تولد پيامبر اسلام بوده و جائي خوانده بودم که کاملا تخريب شده و به اصرار شهردار وقت مکه بر حفظ آثار اسلامي، بجاي آن، کتابخانه مکه بنا نهاده شده است . بعدا از نزديک بايد ببينم. کوه ابوقبيس و کوههاي اطراف همگي ديگر از حالت کوه خارج شده  يا تسليم بولدوزرهاي مخرب گشته و به ساختمانهاي عظيم هتل ها و اماکن مسکوني و تجاري تبديل  شده و يا در پشت اين همه ساختمانهاي بلند گم شده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; پس از ورود از در و گذر از ميان سعي کنندگان در مسير صفا و مروه،  به محدوده مسجد الحرام رسيديم و شبستان هائي؛ که با کمي حرکت انتظار مي رفت کعبه پديدار شود. گام ها محکم تر و سريع تر برداشته مي شد و چشم ها اطراف را دقيق تر زير نظر داشت تا به &quot; اول خانه هستي &quot; نگاه کند: ان اول بيت وضع للناس. کعبه  روبروي ما و سيطره حيرت و خشيت در آدمي و بلافاصله سجده شکر و سرسپاري به آستان احديت و مسئلت توفيق بندگي از صاحب خانه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس از آن درس اول حج،  در احرام و درک و لمس يکساني و برابري و آمادگي براي مرگ و درک خود و فهم موقعيت صفر در مقابل بينهايت، اينک درسي ديگر. کعبه اي و جهتي که يک عمر به آن سوي نماز مي خوانيم و بر آن  سوي مي ميريم . و اين نقطه اي که  همه جهت زندگي ماست، هيچ نيست جز يک مکعب ساده و آن هم تو خالي و  نه حتي به صورت دقيق هندسي. در ظاهر نه شوکت و جلالي دارد و نه در آن معماري و مهندسي بکار رفته است. سنگ هائي روي هم چيده از جنس کوه هاي اطراف، که با ملاطي روي هم قرار گرفته است. يعني هيچ چيزي نيست که ذهن تو را به آن متوجه سازد و شايد درس همين باشد که هيچ چيز انحرافي را سراغ نگيري و تنها به او متوجه شوي؛که خداي را  نيازي به خانه نيست و اين خانه اگر خانه اوست در حقيقت خانه مردم است: وضع للناس. کعبه با روپوش سياه در وسط مسجد الحرام قرار گرفته و نشانه هاي خاصي در اطراف خود دارد که از دور ديده مي شود: حجر اسماعيل، مقام ابراهيم و حجر الاسود که هر يک در اين نمايش عظيم الهي و مدرسه عالي ابراهيمي و محمدي نشانه و آيتي است از حقايق الهي براي رستگاري فرد و جمع.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 04:32:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mgt&amp;postid=263</comments>
<dc:creator>mgt</dc:creator>
<guid>http://mgt.blogfa.com/post-263.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اشارات (4)</title>
<link>http://mgt.blogfa.com/post-262.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شيخ ابوسعيد مردي را پرسيد كه چه پيشه داري؟ گفت: خربنده. گفت: خداي خر تو را مرگ دهاد تا بنده خدا باشي!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 05:06:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mgt&amp;postid=262</comments>
<dc:creator>mgt</dc:creator>
<guid>http://mgt.blogfa.com/post-262.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جامعه مضطر</title>
<link>http://mgt.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داستان &quot;خر برفت و خر برفت&quot; در مثنوي، گرچه به هوش هيجاني پائين آن شخص اشاره دارد كه خسته از راه رسيد و خر خود به آخوري ببست و به جمع صوفيان بي چيز و بينوائي درآمد كه ساده لوحي او را دريافتند و طمع بر خر او بستند و با فروش خر، سوري به راه انداختند و پاي بر زمين مي كوفتند و مي گفتند: خر برفت و خر برفت؛ و آن شخص هيجان زده كم هوش نيز با آنها هماواز شده بود و همان را مي خواند و وقتي به خود آمد خر را از دست رفته ديد و كلي نهيب بر نگهبان زد كه چرا مرا خبر نكردي و او گفت كه بارها آمدم و ديدم كه تو از همه آن گويندگان باذوق تري! و آن وقت بود كه تازه ماجرا را دريافت و بر تقليد لعنت فرستاد! اين داستان اما واجد نشانه هائي گويا از اجتماعي است كه فاقد هوش اجتماعي است و در تلاطم هيجانات و ذهنيات غرق شده است. در اين پست تنها به يك نشانه اشاره مي كنم: توجيه فساد به دليل ضرورت(به تعبير مولانا، و به تعبير امروزي: مصلحت)!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جمع صوفياني كه در آن خانقاه گرد آمده بودند و مرد مسافر در آنجا اتراق كرد نمونه و نمادي است از اجتماع آدميان. اجتماعي كه در آن فقر و گرسنگي چنان فراگير شده كه دائما در مصاف با كفر به آن تنه مي زند: كاد الفقر ان يكون كفرا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;صوفيان در جوع بودند و فقير&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;كاد فقر ان يعي كفرا يبير&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين اختلاف طبقاتي، باعث ناتعادلي و ناپايداري اجتماع مي شود و چشم هاي طمع آلود ناداران را از سر ضرورت به دارائي دارندگان خيره مي كند و به تعبير مولانا چنين جماعت هائي به محض ديدن خر كسي، خرفروشي در پيش مي گيرند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;اي توانگر كه تو سيري هين مخند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بر كجي آن فقير دردمند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;از سر تقصير آن صوفي رمه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;خرفروشي درگرفتند آن همه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جامعه اي كه به اضطرار و انكسار دچار مي شود فساد بر آن مباح و توجي پذير مي شود چنان كه انساني گرسنه و رو به مرگ، از سر ضرورت، مردار مي خورد. اين ضرورت ها به مرور لباس صلاح بر فسادهاي اجتماعي مي پوشاند و زشتي كردارهاي ناپسند را كمرنگ مي سازد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;كز ضرورت هست مرداري مباح&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بس فسادي كز ضرورت شد صلاح&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اندك اندك كه گسترش فساد رهزن جامعه شد همه چيز، حتي وجود فساد در آن جامعه، توجيه مي شود. آدمي حق خود مي داند كه با فسادانگيزي همرنگ جماعت شود و حق خود را بستاند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;هم در آن دم آن خرك بفروختند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;لوت آوردند و شمع افروختند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ولوله افتاد اندر خانقه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;كامشبان لوت و سماع است و شره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;چند از اين صبر و از اين سه روزه چند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;چند از اين زنبيل و اين دريوزه چند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ما هم از خلقيم و جان داريم ما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;دولت امشب ميهمان داريم ما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين رخداد بدترين مسيري است كه يك جامعه نامتعادل افراد خود را به آن سو مي كشاند. ضرورت پنداري و مصلحت بيني پوششي است كه بر قامت حقيقت دوخته مي شود و حقيقت را از چشم همگان پنهان مي دارد. اين نوع نگرش و اقدام بذرهاي باطل را در سرزمين اجتماع مي پراكند و چه بسا نسل هاي بعد را نيز با ميوه هاي برآمده از آن مسموم مي سازد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;تخم باطل را از آن مي كاشتند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;كان كه آن جان نيست جان پنداشتند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 12:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mgt&amp;postid=260</comments>
<dc:creator>mgt</dc:creator>
<guid>http://mgt.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنفولانزاي خوك صفتي!</title>
<link>http://mgt.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفته اند هيچ رخدادي بي علت نيست. حكيمان اما گفته اند هيچ رخدادي بي حكمت نيست. اپيدمي هائي از قبيل اين آنفولانزا، آن هم از نوع خوكي، از همين قماش است. كمترين بار مثبت آن اين است كه مردم دست خود را بيشتر مي شويند! و بالاخره بيشتر دامن خود را جمع مي كنند. اين اشاعه نوعي تقواي بهداشتي! در جامعه است. پس مي شود حكمتي در پس اين سرفه هاي همگاني يافت كه چه بسا بر خلاف آنچه ظاهر است به نفع اجتماع تمام شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اما چه مي شود كرد زماني را كه بسي بيماريهاي اخلاقي در جامعه شيوع يافته و بسياري را مبتلا كرده و سرفه هاي باطني درگرفته و تب نفسانيات بالا رفته و همه به خوبي و خوشي مشغولند و كسي هم نهيب نمي زند كه برخيزيد و به مداوا بپردازيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جمعه پيش تب و سرفه هاي دخترم مرا به درمانگاه نزديك خانه كشاند تا شاهد صحنه های تاثرانگيزي باشم كه دامن گستر شده است. لدي الورود مطابق عرف جوامعي كه در حال گذار از سنت به مدرنيته هستند! فيش نوبت گرفتيم و در گوشه اي نشستيم. 7 – 6 نفر جلوتر بودند. اندك اندك جمع سرفه كنندگان - و اغلب كودكاني كه در وراي ظاهر منكسرشان مي شد خوشحالي افزايش آمار آنفولانزيون كلاس و احتمال تعطيلي دلچسب درس را ديد -  درمي رسيدند. جمعه بود و چنانكه افتد و داني در اين درمانگاه تخصصي از پزشك متخصص خبري نبود و يك پرستار نيز جور همه همكاران غائبش را مي كشيد. صداي بلند ماتم سرائي در قالب مناجات امام علي از سيماي حزن انگيز تلويزيون! فضا را پر كرده بود. با آن كه همه فيش نوبت داشتند اما ازدحام عجيبي دم در تنها پزشك عمومي ديده مي شد. سرفه هاي خشك كودكانه و گريه هاي معصومانه نوزاد و نعره هاي پيرمرد دردمند بر روي تخت و ماتم سرائي جانانه از نوع سيمائي ناگهان با همهمه اي درپيچيد و دعوائي تمام عيار دم در پزشك رخ داد. گويا كسي شماره به دست مي خواهد به نوبت خدمت طبيب برسد كه كسي با اين توجيه كه من از كادر دانشگاهي هستم كه اين درمانگاه متعلق به آن است سر به زير مي اندازد و در آستانه در دعوا سرمي گيرد. دسي بل صداها در اندك زماني چنان بالا گرفت و ديوارهاي صوتي شكست كه ماتم سرائي سيما در آن گم شد. كم كم ميانجيگراني نيز كه به نيت خير وسط آمده بودند خود يك طرف دعوا شدند و در چشم به هم زدني درست مثل تعويض سانس سينما يا تعويض زمين بازي در وقت اضافه، جايگاه دعواكنندگان عوض شد و حتي نگهبانان بي سيم بدستي كه براي مرهم نهادن و ساكت كردن و وصل كردن به ماجرا وارد شدند فصل جديدي در دعوا گشودند و رفت آنچه رفت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الغرض، در مقابل تعجب و پرسش دخترم كه مگر اينجا مريض نخوابيده و حتي در خيابان به احترام آنها بوق زدن ممنوع نشده پس اينان چه مي گويند و چه مي كنند به فكر رفتم. در بحبوحه دعوا به وضوح برآمدن رگ گردن معركه بگيران و سرخ شدن صورت و لرزيدن دستشان را مي ديدي و مي پنداشتي كه عنقريب سكته كنند و آنوقت از دست همان تك پزشك هم كاري برنيايد. هتك حرمت حريم انساني و تبادل فحش هاي آنچناني در مرآ و منظر پير و جوان پيشكش. آنان همينقدر حسگرهاي تنشان خوب كار مي كرد كه از ترس مبتلا شدن به نوع خوكي! خود را به پزشك برسانند اما حتي در همان حال از اصناف بيماري كه در درون مي پروردند غافل بودند و اين بيماري خوكي دروني هيچ به چشم ضميرشان نمي آمد.                                                          &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;طبيب بيماريهاي روحي، مولوي بزرگ، بخوبي كمين كردن اين حيوانات خطرناك در سويداي روح و رفتار آدمي و رهزني آنان را نمايانده است. او حسد را گرگي مي داند كه در درون هر انساني نهفته است و اگر چونان برادران يوسف آن را بيدار و فربه كنند آنوقت است كه يوسفان جامعه در چاه خواهند رفت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt; از حسد بر يوسف مصرى چه رفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;اين حسد اندر كمين گرگى است زفت‏&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;او ضمن مبرا دانستن رفتار غريزي گرگ به ياد مي دارد كه انسان بدخو مي تواند از چهارپايان و درندگان نيز بدتر كند:            &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;گرگ ظاهر گرد يوسف خود نگشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;اين حسد در فعل از گرگان گذشت‏&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صفات بد اين جانوران، كه وقتي در رفتار آنها ظاهر شود غريزي و خدادادي و بي عقوبت است، اگر در آدميان بروز كند و بويژه اگر نهادينه شود، با شخصيت او ممزوج مي شود و حتي اگر چشم غافلان و كوراني مثل ما آن را در اين دنيا تشخيص ندهد در قيامت كه پرده ها فرو مي افتد معلوم مي شود كه گرگ خونخوار و خوك بدكار كيست: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;‏ز انكه حشر حاسدان روز گزند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بى‏گمان بر صورت گرگان كنند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;حشر پر حرص خس مردار خوار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;صورت خوكى بود روز شمار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;زانيان را گند اندام نهان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;خمر خواران را بود گند دهان‏&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;گند مخفى كان به دلها مى‏رسيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;گشت اندر حشر محسوس و پديد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;در وجود ما هزاران گرگ و خوك&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;صالح و ناصالح و خوب و خشوك‏&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;سيرتى كان بر وجودت غالب است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;هم بر آن تصوير حشرت واجب است‏&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه نسبت به شيوع آنفولانزي خوكي حساس هستند؛ درمان خوك صفتي و گرگ منشي را جز از خود و طبيبان معنوي از كه بايد جست؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                    &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 11:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mgt&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>mgt</dc:creator>
<guid>http://mgt.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تب سنجی اجتماع</title>
<link>http://mgt.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جامعه شناس تيزبين جامعه انساني، مولوي بزرگ، بر اين باور است كه آنچه مي تواند ملاك قابل قبول براي قضاوت در مورد وضعيت سلامت يك انسان يا يك اجتماع باشد، فعل و قول است. ما به ژرفاي پنهان درون آدميان يا جوامع دسترسي نداريم اما آنچه در اختيار ماست حرف و عمل است كه بخوبي مي تواند لايه هاي پنهان فرد و اجتماع را نشان دهد. درست مانند يك پزشك كه بر اساس علائم ظاهري حيات فرد نسبت به وضع سلامت جسمي او داوري مي كند؛ مثلا به آزمايش ادرار يا خون يا تب سنجي و عواملي از اين دست متوسل مي شود:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;فعل و قول آمد گواهان ضمير&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;زين دو بر باطن تو استدلال گير&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;چون ندارد سير سرت در درون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بنگر اندر بول رنجور از برون‏&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;فعل و قول آن بول رنجوران بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;كه طبيب جسم را برهان بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يك جامعه تب دار و بيمار نيز از چنين راههائي قابل شناسائي است. همانگونه كه يك شخص تب دار و بيمار از حال طبيعي بيرون مي رود و در صورت عدم درمان، كارش به تنش و تشنج مي انجامد، جامعه بيمار نيز پرتنش و پرتشنج است. اين يك تب اجتماعي است. مولانا در دفتر پنجم مثنوي داستان  جامعه تب داري را نقل مي كند كه در آن فردي با رنگ زرد در حال فرار از دست ماموران حكومتي به خانه اي پناه مي برد. صاحب خانه علت را مي پرسد. فرد مي گويد ماموران حكومت در پي خران هستند تا به بيگاري بگيرندشان. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;آن يكى در خانه‏اى در مى‏گريخت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;زرد رو و لب كبود و رنگ ريخت‏&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;صاحب خانه بگفتش خير هست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;كه همى‏لرزد ترا چون پير دست‏&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;واقعه چون است چون بگريختى&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;رنگ رخساره چنين چون ريختى‏&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;گفت بهر سخره‏ى شاه حرون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;خر همى‏ گيرند امروز از برون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صاحب خانه متعجب و خونسرد مي گويد اما تو كه خر نيستي كه نگران دستگير شدن باشي. پناهنده مضطرب مي گويد آنقدر آنها جدي و گرم كار هستند كه شگفت نيست مرا هم جاي خران بگيرند و ببرند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;گفت مى‏گيرند گو خر جان عم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;چون نه‏اى خر رو ترا زين چيست غم‏&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;گفت بس جدند و گرم اندر گرفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;گر خرم گيرند هم نبود شگفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مولوي اينجا به ريشه اين بيماري اجتماعي مي پردازد و نبودن عقل تميزدهنده را مطرح مي سازد و مي گويد جامعه اي كه سروران آن از نيروي عقل تميز دهنده حق و باطل بي بهره اند بعيد نيست كه در آن صاحب خر را به جاي خر بگيرند و ببرند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;‏بهر خر گيرى بر آوردند دست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;جد جد تمييز هم برخاسته‏ست‏&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;چون كه بى‏تمييزيان‏مان سرورند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;صاحب خر را به جاى خر برند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جامعه اي كه در آن قدرت تميز و تشخيص درست از نادرست،  بويژه در متوليان و مسئولان آن، از بين رفته است جامعه اي بيمار است كه همه از هراس مشتبه بودن و مشتبه شدن امور در اضطراب فرار و رهائي هستند. از نشانه هاي جامعه دچار تب و تشنج آن است كه بجاي آن كه خران از هول دستگيري براي بيگاري حاكمان برمند، صاحبان خر هراسناكند. احمقي حاصل فقدان تميزدهي است. تميزخواهي خواستي بزرگ در دعاهاي فردي و اجتماعي مي تواند باشد:  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;يا رب آن تمييز ده ما را به خواست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;تا شناسيم آن نشان کژ ز راست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 09:57:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mgt&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>mgt</dc:creator>
<guid>http://mgt.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افسون مارگيري</title>
<link>http://mgt.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يكي از داستانهاي پرمغز مثنوي، حكايت مارگيري است كه براي كسب معاش و حيراني خلق به كوهساران مي رفت و مار مي گرفت. يك بار مار اژدهاوش افسرده در سرما را مرده پنداشت و آن را كشان كشان تا جسر بغداد آورد و مردم گرد او جمع آمدند. خورشيد عراق اما كم كم يخ ها را زدود و مار قوت گرفت و بند گسست و مارگير و جمعي از خلق الله را طعمه خود كرد. مولوي از اين داستان، بسي نكته هاي انسان شناسانه و جامعه شناسانه استخراج و ارائه كرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يكي از آن نكات اين است كه مارگيران در جوامع انساني براي حيراني آدميان و مفتون ساختن آنها دست به اين كار مي زنند اما ناداني خلايق است كه رونق بازار آنان را موجب مي شود:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;مارگير از بهر حيراني خلق&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;مار گيرد اينت ناداني خلق&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تعجب مولانا در اينجا اين است كه آدمي چگونه خويش را چنين ارزان مي فروشد و دلق پيروي كوركورانه را بر اطلس انساني خود مي دوزد؛ در حالي كه مقام انساني او بس رفيع است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;آدمي كوهي است چون مفتون شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;كوه اندر مار حيران چون شود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;خويشتن را آدمي ارزان فروخت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بود اطلس، خويش بر دلقي بدوخت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;صد هزاران مار و كه حيران اوست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;او چرا حيران شده ست و ماردوست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چگونه ممكن و متصور است كه مارگيراني در جوامع انساني بتوانند خلق بيشماري را گرد خويش جمع كنند ؟ جز اين نيست كه ابلهي و ناداني و ماردوستي آدميان زمينه ساز پرورش و رشد و جولان چنين مارگيراني مي شود:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;مارگيري اژدها آورده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;بوالعجب نادر شكاري كرده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;جمع آمد صد هزاران خام ريش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;صيد او گشته چو او از ابلهيش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مسلما در زمانه حاضر مارگيري و ماردوستي مصاديق ديگري يافته است. جامعه اي كه هر چند روز مفتون و حيران و اسير يك رخداد يا ماجرا يا اتفاق سياسي، اجتماعي، فرهنگي مي شود كه فرعي و جنبي است و به هيچ رو تاثير و اصالت و پايداري ندارد و در ساخت و ارتقاي شخصيت و هويت و جايگاه جامعه موثر نيست، چنين جامعه اي اسير مارگيران شده و چه بسا خود خبر ندارد كه آن مارگيران زرنگ از خوي ماردوستي آدميان در آن اجتماع بهره وافر مي برند و در ساز خود مي دمند و جامعه را مي رقصانند. جامعه اي كه دائما به تعبير مولانا در &quot;درنگ انتظار و اتفاق&quot; بسر مي برد و هر صبح كه برمي خيزد با رنگ و لعاب و صدا و موج چند روزه اي روبروست هيچگاه فرصت آن نمي يابد كه اصل را از فرع بازشناسد و به تعبير مولا علي ضايع شدن اصول و ارزشها را دريابد و تقديم اراذل و تاخير افاضل را ببيند و بفهمد و كار مردان را از نابكاري دونان تميز دهد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;كار مردان روشني و گرمي است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;كار دونان حيله و بي شرمي است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بايد دانست كار هيچ مارگير یا شبکه مارگیری در جوامع بشري از سكه رونق نمي افتد مگر آن كه آدميان، ابلهي و ماردوستي را كنار نهند و  از گرد مارگيران كنار روند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 01:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mgt&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>mgt</dc:creator>
<guid>http://mgt.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ره توشه دیدار (21)</title>
<link>http://mgt.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;در حريم يار&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مسجد شجره ، جايي که پيامبر اکرم از آنجا براي حج محرم شده اند ، امروزه بسيار بزرگ و وسيع شده، با مناره اي منفرد و حلزوني شکل بر فراز آن و دوش هاي حمام بسيار متعدد. لحظاتي بعد از مغرب از در مسجد خارج شده و به طرف اتوبوس ها به راه افتاديم. گوئي فاصله دو دنيا را طي کرده بوديم،  يعني نوعي مرگ و خروج از دنيا و رفتن به آخرت. آنچه با خود داشتيم  همه را کنار گذاشتيم. لباسي که مايه تشخص و تعين و در بسياري از موارد،  تفاخر بود پس زده شد. کلاه و عمامه برداشته شد و همه در يک شرايط مساوي قرارگرفتند.  معلوم شد حالا ارزش ها را براساس چيز ديگري مي سنجند و به آدميان نمره  مي دهند. تنها به دو تکه لباس مرگ اکتفا شد و به يکباره دور ريختن و دور کردن همه چيز از خود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه احساس عجيبي به انسان دست مي دهد و اين حج، چه عبادت و چه مکتب و چه کلاسي است که از همين اولين درس، حرف آخر را زده است. اگر پادشاهي يا گدايي، اگر رئيس جمهور يا استاد دانشگاهي و دکتر و روحاني و آيت الله العظمي هستي، وقتي به اين اولين کلاس رسيدي بايد لباس ظواهر را برداري و آنچه در چنته داري بياوري و اين همان احساسي است که به فرد دست مي دهد. احساسي که جلال با قلم صادق و زيباي خود آنرا احساس &quot; خسي در ميقات &quot; خوانده است. آنجا انسان مي بيند که اگر حتي يگانه رئيس همه دنياي ظاهر نيز بوده است، اکنون صدها و هزارها چون او، با يک لباس و لباسي مشابه بدون تبعيض و تمايز حاضر است. حال او چگونه مي خواهد و مي تواند خود را معرفي کند و برتر آورد جز با  ره توشه تقوي:  &quot; ان خيرالزاد التقوي&quot;.  اين آيه نيز در جرگه آيات حج و سفارش هاي آن است،  و حج کلاس تفسير قرآن نيز هست و فهم قرآن و درک عملي و عيني آن.  نه فقط تاويل و يا برداشت براي آخرت و دنياي ديگر،  بلکه قبل از مردن و در همين دنيا. يعني قبل از اين که بميري ، به اين ترتيب مي ميراندت و احساس پس از مرگ يا در حين مرگ را به تو منتقل مي کند.  لازم نيست براي درک احساس آن عالم  قبري حفر کني و در آن بخفتي.  به رسم اسلام عمل کن و به حج بيا تا اين سير و سلوک را دريابي . لبيک اللهم لبيک ........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 10:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mgt&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>mgt</dc:creator>
<guid>http://mgt.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کدهای رهبری سازمانی</title>
<link>http://mgt.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.mgtsolution.com/olib/276266971.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;كدهاي رهبري سازماني&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;تاليف: ديو اولريش و همكاران&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;ترجمه: مسعود بينش، افشين دبيري&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;نشر: انتشارات سرامد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;1388&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برخي از پژوهشگران و نکته‌سنجان علوم انساني و اجتماعي پرسيده‌اند: آيا با ژرف‌کاوي و غور و بررسي در فکر و عمل رهبران، مي‌توان مباني و بنيان‌هاي رهبري را در ساختن رهبران مؤثر بدست آورد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کتاب كدهاي رهبري در پاسخ به چنين پرسشي تدوين شده است. نويسندگان پژوهشگر و فهيم کتاب، با درهم آميختن چارچوب‌ها، ابزارها، فرايندها و مطالعات رهبري موجود، پنج مؤلفه مشترک را که در هر مکان و هر زمان، رهبران مؤثر بايد در آن سرآمد باشند کشف کرده و اين قواعد را &quot; کدهاي رهبري&quot; نام نهاده‌اند. با شناخت کدهاي رهبري و به اجرا درآوردن آنها، رهبران به توانايي فردي دست مي‌يابند و بهتر رهبري مي‌کنند. با کمک به کساني‌که عهده‌دار ساختن رهبري بهتر در سازمان هستند و با ياد دادن کدها به آنها، رهبري از يک &quot;توانايي فردي&quot; به يک &quot;قابليت سازماني&quot; توسعه مي‌يابد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 06:30:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mgt&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>mgt</dc:creator>
<guid>http://mgt.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب های پائیزی</title>
<link>http://mgt.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;کسی باور ندارد زردی گل های قالی را&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;و پائیزی که آورده ست با خود شاخه های زرد و خالی را&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;میان این کویر تشنه می میرند آنهائی &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;که هرگز ذهنشان باور ندارد خشکسالی را&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دل من مانده در سرسبزی زیبای شالیزار&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;و می خواهد هوای جنگل سبز شمالی را&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;شب های پائیزی غم انگیزند&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;غم های پائیزی دلاویزند&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;در بارش چشمان بارانی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گلواژه های عشق لبریزند&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;آوازهای کوچه های عشق&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;زیباتر از مرغ شباویزند&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;این شاخه های زرد تو در تو&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;زقصان تر از زلف خوشاویزند&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از دفتر شعر &quot;هنوز پائیز&quot; سرکار خانم مینا معمار طلوعی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 12:46:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mgt&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>mgt</dc:creator>
<guid>http://mgt.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو سالگي وبلاگ</title>
<link>http://mgt.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر حافظ عليه الرحمه توصيه مي كرد كه براي فهم و لمس گذر عمر بايد رفت و بر لب جوي نشست و گذر عمر را نگريست، امروزه اما مدنيت و دور بودن از فضاي طبيعي چنين امكاني را بدست نمي دهد و در عوض مدرنيت همه گونه ابزاري را همچون ساعت و تقويم فراهم آورده تا بلكه آدمي حساب گذر عمر دستش بيايد. اين همه به شرط آن است كه انسان اين شاخص ها را پيش رو نهد و به آنها باور داشته باشد. زنده ياد قيصر امين پور در اين باور شك دارد: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;عمرى به جز بيهوده بودن سر نكرديم&lt;BR&gt;تقويم ها گفتند و ما باور نكرديم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تمامي اين بيهودگي هاي روزمره در حالي صورت مي گيرد كه آدمي ساعت به دست و تقويم در جيب دارد! نياز به رفتن كنار جو نيست! همه چيز در اختيار است تا ما فرصت هاي تنهائي را براي انديشيدن در كم و كيف اين گذر از دست بدهيم و هميشه مشغول باشيم. مشغله هاي گفتن و نوشتن و گوش دادن و ديدن و كار كردن و در جمع بودن بخوبي مي تواند هراس و دغدغه روبرو شدن با واقعيت خودمان را از ما بگيرد و نوعي خلسه اجتماعي بودن و رضايت از خود و بي خيالي را دامن بزند. بي جهت نيست كه لحظه اي خود را تنها نمي گذاريم. به محض تنها شدن نيز بايد چيزي بخوانيم يا بشنويم يا بنويسيم و باز هم از مواجه شدن با خود فرار كنيم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با خود مي گويم نكند وبلاگ نويسي هم از آن دست باشد. ابزاري كه تنهائي را از آدمي مي ستاند و در جمع بودن مجازي را جايگزين مي كند. آن وقت است كه سربرمي داري و مي بيني سالها گذشته است و تو تنها در نقاط عطف گذر سال متوجه دست انداز شمارش عبور از مرز سال مي شوي. 365 روز قبل چگونه گذشته است نمي داني و تازه در اين دست انداز تعويض چرخ دندنه يك ساله عمر باز هم عبرت نمي گيري و از ترس تبعات تنهائي و وقت انديشي به ضربه زدن به صفحه كليد پناه مي بري و باز هم مي خواهي با تلقين نوعي احساس در جمع بودن، عبور زمان را نفهمي. اين بار اما، من آن دست انداز گذر را احساس مي كنم و خود را مصداق اين شعر قيصر مي يابم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;تقویم چارفصل دلم را ورق زدم&lt;BR&gt;آن برگهای سبزِِِ سرآغاز سال کو؟&lt;BR&gt;رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند&lt;BR&gt;حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 09:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mgt&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>mgt</dc:creator>
<guid>http://mgt.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
