یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع
در اخبار شاهان پیشینه هست که چون تکله بر تخت زنگی نشست به دورانش از کس نیازرد کس سبق برد اگر خود همین بود و بس چنین گفت یک ره به صاحبدلی که عمرم بسر رفت بی حاصلی بخواهم به کنج عبادت نشست که دریابم این پنج روزی که هست چو میبگذرد ملک و جاه و سریر نبرد از جهان دولت الا فقیر چو بشنید دانای روشن نفس بتندی برآشفت کای تکله بس! تو بر تخت سلطانی خویش باش به اخلاق پاکیزه درویش باش بصدق و ارادت میان بستهدار ز طامات و دعوی زبان بستهدار بزرگان که نقد صفا داشتند چنین خرقه زیر قبا داشتند یکی بر سر شاخ، بن میبرید خداوند بستان نگه کرد و دید بگفتا گر این مرد بد میکند نه با من که با نفس خود میکند چو خواهی که فردا بوی مهتری مکن دشمن خویشتن، کهتری بزرگان روشندل نیکبخت به فرزانگی تاج بردند و تخت به دنباله راستان كژ مرو وگر راست خواهی ز سعدی شنو
نوشته شده در سه شنبه 1388/03/19
توسط مسعود بینش| |


