یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع
براي خاكسپاري يكي از آشنايان به بهشت زهرا رفته بودم. گسترش جمعيت شهر مردگان شگفت آور است. همانجا مي شد ترافيك و تلاقي جنازه ها و تابوت ها را ديد. اگر بازار شكم در اين دنيا هيچگاه از رونق نمي افتد، بر سكه بازار مردگان نيز گرد كهنگي نمي نشيند. مولانا درست گفته كه در اين جهاني كه بود و نبود و هست و نيست با هم گره خورده و در هم تنيده شده است، آرام آرام نيستان مي روند و هستان درمي رسند: اندك اندك زين جهان هست و نيست نيستان رفتند و هستان مي رسند قطعا در زماني كه ما به كار خاكسپاري عزيز خود در شهر مردگان به ماتم مشغول بوديم در گوشه هاي ديگري از اين خاكستان، عده اي از زايش انساني كه با گريه پا بدين سرا مي نهد در خنده مستانه هستند. ممكن است ذهن را بتوان با استدلال و برهان به پذيرش محال بودن اجتماع ضدين واداشت، دل اما در اين جهان شاهد همراه بودن هستي و نيستي و حيات و مرگ و شادي و غم و راحتي و سختي و طلوع و غروب است و اين محال عقلي را همواره به نظاره مي نشيند. عجيب است! آنان كه ناظر آمدن كسي هستند مي خندند در حالي كه او مي گريد و آنان كه ناظر رفتن كسي هستند مي گريند در حالي كه ... ؟ حتي اگر ندانيم كه دليل يا علت گريه تازه واردان چيست دست كم آن است كه واقعيت وجودي آن را مي بينيم. مشكل آنجاست كه در آن سو، گريه ظاهري آدميان را در فراق عزيز خود مي بينيم اما از حال او خبر نداريم. آيا او نيز مي گريد؟ دليل گريه او چيست؟ يا مي خندد. ظاهرا پاسخ اين پرسش خردسوز را تنها بايد از پيامبران و يا عارفان مرگ انديش پيرو آنان سراغ گرفت. مولوي، عاشق دلسوخته اي كه درس مرگ انديشي را از انبيا آموخته بود و پيش از مرگ جبري به موت اختياري مرگ را تجربه كرده بود پيشاپيش داستان سخن گفتن خود با تشييع كنندگانش را چنين نقل مي كند: به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و مگو دریغ دریغ به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد مرا به گور سپاری مگو وداع وداع که گور پرده جمعیت جنان باشد فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد تو را غروب نماید ولی شروق بود لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد کدام دانه فرورفت در زمین که نرست چرا به دانه انسانت این گمان باشد کدام دلو فرورفت و پر برون نامد ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا که های هوی تو در جو لامکان باشد
نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/31
توسط مسعود بینش| |


