تبليغاتX
چیز دیگر
چیز دیگر

یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع

به ياد نمي آورم كه تا چند سال پيش، روزي به نام مهندس در تقويم مي ديديم. اما انگار معلم و پزشك و كودك و جوان و زن و مادر و پدر و حتي صادرات و اسناد ملي! و طبيعت(همان سيزده بدر خودمان) و ورزش و درختكاري و نيكوكاري و پژوهش و حمل و نقل و دامپزشكي و .... و خلاصه همه و همه حق خود را استيفا كردند و روز خود را گرفتند! و اين وسط يا جماعتي از مهندسان چون ديدند هوا پس است و حق (روز!) گرفتني است دستي بالا زدند و يا عده اي كه شرح شغلشان تعيين و تقسيم روزهاست دلشان سوخت و ديدند كه دارد 365 روز از دست مي رود و مشورتي با خواجه بصير و نصير ملت ما كردند و قرار شد از كرم ايشان، مهندسان نيز روزي بگيرند! و روزي بگيرند!!

قصه هر چه باشد بايد به فال نيك گرفت؛ همان كه اين روزها به آن مثبت بيني و درك راز قانون جذب در كائنات مي گويند! با همين ديدگاه به بوستان هميشه گلستان غزليات سعدي! سري زدم كه مبارك باد اين روز را از زبان افصح المتكلمين بگويم. چنين آمد:

قصه به هر كه مي برم فايده اي نمي دهد

مشكل درد عشق را حل نكند مهندسي!

گفتم شايد كار زياد و درگيريهاي جورواجور، مغناطيس ديدم را كم ربا! كرده، بهتر است در خانه نظامي گزيده گوي را بكوبم. شايد سعدي در مقطعي اين بيت را سروده كه براي رفع درد عشق (رفتن به خواستگاري!) با مهندسي مشورت كرده! و در نهايت آن وصلت (جذب!) سرنگرفته و مصلح الدين كمي از مهندس جماعت دلخور شده است! نظامي نيز چنين گفت:

گر دويدي مهندسي يك ماه!

بر درش چون فلك نبردي راه

با خود گفتم: نظامي جان! ديگر تو چرا! اگر به آستان فلك نمي توان راه برد، حالا چه يك مهندس يك ماه بدود چه يك فيلسوف يا فقيه يا حكيم. چرا به مهندس گير داده اي! چرا اين قشر زحمت كش بي پشت و پناه را دست انداخته اي كه دلتاي دلشان از بس كه زير راديكال است! چنين طعنه هائي را برنمي تابد. تو كه در زمان خودت نديده بودي كه مهندسان هر چه شغل غيرمهندسي در وزارت و وكالت و رياست است را اشغال كنند، چرا اين گونه پيش بينانه در مورد مهندسين قضاوت پيش پيش! مي كني.

بالاخره به حافظ ذوابعاد متوسل شدم كه براي هر كس مطابق دل و دماغش چيزي براي ارائه دارد. فالي زدم و چنين آمد:

گره ز دل بگشا و از سپهر ياد مكن

كه فكر هيچ مهندس چنين گره نگشاد!

بيخود رندي حافظ را نستوده اند. درست مثل اين كه مي دانست از دست هم مسلكان شاعرش رنجيده ام اول دستور گره گشائي و مثبت بيني مي دهد. انگار آنتوني رابينز يا استفان كافي دارد نصيحت مي كند! اما باز هم اين رند بلاكش، هم حرف خود را زده و هم حرف آن هم مسلكانش را تاييد كرده و هم نقاط قابل بهبود (همان نقاط ضعف خودمان!) جماعت مهندسان را تذكر داده است.

نتيجه اخلاقي اين كه: ظاهرا اين قصه درازدامن را پيش هر كس بردن فايدتي نصيب نمي كند و حتي اگر مهندسي يك ماه دوندگي كند ره به جائي نمي برد. پس زيبنده است كه گره از جبين بگشائيم و دست ها را به نشانه تسليم بالا ببريم و ما نيز اعتراف كنيم كه گره گشائي و حل مشكل درد عشق  تنها از مهندسان دل برمي آيد. مهندسان گل(كه از راه و ساختمان شروع مي شود و همينطور جلو مي رود!) اگر هم حتي عالي درس بخوانند و  عالي كار كنند دايره تاثيرشان در سطح است و تنها با دل سوختگي و دل ساختگي است كه اين تاثير به عمق مي رود و كار مهندسي نيز قداست مي يابد و خدائي مي شود. سايه اي از همان كاري كه مهندس اول و مهندس فلك يعني خداوند انجام مي دهد.

نوشته شده در شنبه 1387/12/03 توسط مسعود بینش| |

ماجراي سدسازي توسط ذي القرنين در اشعار برخي از قدما، مانند نظامي در خمسه(به اجمال) و فردوسي در شاهنامه(با تفصيل بيشتر) آمده است. گرچه اين دو ذي القرنين را با اسکندر منطبق دانسته اند و بنابراين در اشعار خود از سد سکندر نام برده اند. تکنولوژي سد سازي اسکندر و نکات مديريتي اين پروژه در بيان آنان، بويژه حکيم فردوسي، قابل تامل است.

هنگامي که ذي القرنين(اسکندر در تلقي فردوسي) به مشرق رسيد، قومي که در آنجا بودند از تاخت وتاز ياجوج و ماجوج(شايد مغولان) گله مي بردند:

که ما را یکی کار پیش است سخت

بگوییم با شاه پیروزبخت

بدین کوه سر تا به ابر اندرون

دل ما پر از رنج و دردست و خون

ز چیز که ما را بدو تاب نیست

ز یاجوج و ماجوج مان خواب نیست

بهاران ببینی به کردار گرگ

بغرند بر سان پیل سترگ

اگر پادشا چاره‌یی سازدی

کزین غم دل ما بپردازدی

بسی آفرین یابد از هرکسی

ازان پس به گیتی بماند بسی

بزرگی کن و رنج ما را بساز

هم از پاک یزدان نه‌ای بی‌نیاز

اسکندر به فکر فرو مي رود و به راي(برنامه ريزي) متوسل مي شود:

سکندر بماند اندر ایشان شگفت

غمی گشت و اندیشه‌ها برگرفت

چنین داد پاسخ که از ماست گنج

ز شهر شما یارمندی و رنج

برآرم من این راه ایشان به رای

نبیروی نیکی دهش یک خدای

قوم نيز آمادگي خود را براي مشارکت اعلام مي کند:

یکایک بگفتند کای شهریار

ز تو دور بادا بد روزگار

ز ما هرچ باید همه بنده‌ایم

پرستنده باشیم تا زنده‌ایم

بیاریم چندانک خواهی تو چیز

کزین بیش کاری نداریم نیز

اسکندر ابتدا کار (کوه) را وراندار مي کند(امکان سنجي!) و در اين راه از انديشمندان آن قوم نيز کمک مي گيرد:

سکندر بیامد نگه کرد کوه

بیاورد زان فیلسوفان گروه

سپس در پي تامين منابع انساني و مواد و ابزار برمي آيد؛ و آن مقداري را تقاضا مي کند و فراهم مي آورد که به کار او بيايد:

بفرمود کاهنگران آورید

مس و روی و پتک گران آورید

کج و سنگ و هیزم فزون از شمار

بیارید چندانک آید به کار

بی‌اندازه بردند چیزی که خواست

چو شد ساخته کار و اندیشه راست

او همه نيروهاي شايسته و دانشي (فرهيخته!) را از اقصي نقاط فراهم آورد و تيمي شايسته را از اساتيد فن سامان داد(شايسته گزيني!):

ز دیوارگر هم ز آهنگران

هر آنکس که استاد بود اندر آن

ز گیتی به پیش سکندر شدند

بدان کار بایسته یاور شدند

ز هر کشوری دانشی شد گروه

دو دیوار کرد از دو پهلوی کوه

او از مدرنترين تکنولوژي! عصر خود در ساخت سد بهره جست. از بن تا تاج سد را رديف به رديف با استفاده از کوره هاي دمشي! با حرارت زياد، آلياژ مذاب آهن و مس و گوگرد ريخت:

ازو یک رش انگشت و آهن یکی

پراگنده مس در میان اندکی

همی ریخت گوگردش اندر میان

چنین باشد افسون دانا کیان

همی ریخت هر گوهری یک رده

چو از خاک تا تیغ شد آژده

بسی نفت و روغن برآمیختند

همی بر سر گوهران ریختند

به خروار انگشت بر سر زدند

بفرمود تا آتش اندر زدند

دم آورد و آهنگران صدهزار

به فرمان پیروزگر شهریار

خروش دمنده برآمد ز کوه

ستاره شد از تف آتش ستوه

چنین روزگاری برآمد بران

دم آتش و رنج آهنگران

سدي ساخته شد با ارتفاع تاج 500 و پهناي 300!

برش پانصد بود بالای اوی

چو سیصد بدی نیز پهنای اوی

آن سد، آسايش قوم را تامين کرد و از يورش قوم مهاجم و لجوج ياجوج و ماجوج در امان داشت:

از آن نامور سد اسکندری

جهانی برست از بد داوری

ز یاجوج و ماجوج گیتی برست

زمین گشت جای خرام و نشست

ارائه محصول و خدمتي اين چنين مستحکم و بي نقص نه تنها رضايت، که آفرين(شور و شعف!) مشتري را در پي داشت:

برو مهتران خواندند آفرین

که بی‌تو مبادا زمان و زمین

ز چیزی که بود اندر آن جایگاه

فراوان ببردند نزدیک شاه

شگفت آن که سازنده چنين سدي و ارائه دهنده چنان خدمتي، جز نيروي انساني و فکري براي مشورت و ساخت، مزد و اجري درخواست نکرده بود:

نپذرفت ازیشان و خود برگرفت

جهان مانده زان کار اندر شگفت

دست آخر بايد گفت: گرچه تکنولوژي، و از جمله فن سد سازي، بسيار دگرگون گشته و نيز برنامه ريزي و شايسته گزيني و سازماندهي در سازمان هاي کنوني بسي متفاوت از عهد اسکندر است؛ و شايد به تعبير فرخي: حديث اسکندر کهنه شده است:

فسانه گشت و کهن شد حديث اسکندر

سخن نو آر که نو را حلاوتي است دگر

اما شايد بيش از آن که به حلاوت سخن نو در اين عصر نياز داشته باشيم، به صداقت عمل نو، چون ذي القرنين، نيازمند باشيم.

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/08/27 توسط مسعود بینش| |

مهندسي سد سازي قدمتي هزاران ساله دارد. انسان ها از همان ابتدا که در جوار رودخانه ها و در مسير دره ها و دشت ها زندگي مي کردند بدنبال آن بودند که با ساخت حائلي در نزديکترين فاصله ديواره هاي دو کوه، آب را جمع کنند. حداقل آن که با ايجاد ديواري، همانند قلعه ها و دژها، از دستبرد دشمن مصون بمانند.

يک شخصيت سد ساز تاريخي، که نام او در قران ذکر شده، ذي القرنين است. ذي القرنين از ناشناخته ترين و بحث انگيزترين شخصيت هاي قصص قرآن است. اين نام سه بار در سوره کهف، آيات 83 تا 89 آمده است. اکنون در مقام شناخت آن شخصيت تاريخي نيستم. نه متعرض کساني مي شوم که او را بر اسکندر مقدوني تطبيق داده اند و نه هم راي کساني که او را داريوش يا کوروش هخامنشي دانسته اند.

قرآن همين مقدار نقل مي کند که: ما به او در روي زمين تمکن داده بوديم و سررشته هر کاري را به او بخشيده بوديم. سپس حرکت او به غرب و شرق عالم را ذکر مي کند تا جائي که به فاصله ميان دو کوه مي رسد و با قومي روبرو مي شود که از او مي خواهند که در برابر فتنه و فساد قوم ياجوج و ماجوج (شايد مغولان) مانعي برايشان بسازد. آنها حاضر بودند در ازاء ساخت سد، خراج بپردازند. او با کمک آنها اين کار را بخوبي انجام مي دهد.

نکات فني و سازماني اين ماجرا، در همين حد که در آيات چندگانه سوره کهف آمده،  از جنبه مهندسي مواد و سازه و نيز سازماندهي و مديريت قابل تامل است:

  1. ذي القرنين، که به تصريح قران تمکني در زمين داشت، براي سدسازي، وجهي نمي گيرد و مي گويد: تمکني که پروردگارم به من داده است بهتر از خراج شماست؛ قال ما مکني فيه ربي خيرا.
  2. در مقابل اما، براي مشارکت آنها درخواست منابع، و بويژه منابع انساني مناسب مي کند: مرا به نيروي انساني ياري دهيد که بين شما و آنها سدي بسازم؛ فاعينوني بقوه اجعل بينکم و بينهم ردما.
  3. سدي که او ساخت از آلياژهاي آهني بود و از خاک و سنگ و آجر فراتر رفته بود. او دستور داد قراضه هاي آهني را بياورند و در فاصله بين دو کوه انباشته کنند: اتوني زبر الحديد حتي اذا ساوي بين الصدفين.
  4. نوعي کوره حرارتي از نوع دمش با هوا راه انداخت و آهن را ذوب کرد: قال انفخوا حتي اذا جعلع نارا.
  5. او به کار آلياژسازي براي پر کردن خلل و فرج و افزايش استحکام سد پرداخت و از روي ذوب شده استفاده کرد: اينک برايم روي گداخته بياوريد تا روي آن بريزم؛ قال اتوني افرغ عليه قطرا.
  6. سد چنان ساخته شد که قوم مهاجم هرگز نتوانستند بر آن دست يابند يا در آن رخنه کنند: فمااستطاعوا ان يظهروه و مااستطاعوا له نقبا.
  7. سد فراتر از خواست مشتري ساخته شد. تنها رضايت مشتري در نظر گرفته نشد، وجد و شعف او پس از تحويل محصول و خدمت اهميت داشت. آنها تنها حائلي خواستند(سدا)، او سدي بسيار مستحکم ساخت(ردما).
  8. او در باد غرور ساخت سد قرار نگرفت بلکه دست يابي به آن توفيق را از رحمت و نعمت خدا دانست: قال هذا رحمه من ربي.
  9. ذي القرنين قبل از آن که مهندسي زبردست و توانا باشد، يا امير و حاکمي مقتدر، انساني رئوف بود که بر خلق خدا شفقت مي ورزيد و سختگيري نمي کرد: ...من امن و عمل صالحا فله جزاء الحسني و سنقول له من امرنا يسرا.

 

نوشته شده در شنبه 1387/08/25 توسط مسعود بینش| |

در ادبيات عرفاني غني ما، گاه  وجود آدمي را با نگاهي به علم کيمياگري، که از علوم غريبه محسوب مي شود، بر عناصر و فلزات مختلف تطبيق مي دادند. تعبير "مس وجود" و تبديل آن به "طلا" توسط "کيمياي عشق" در زبان حافظ آمده است:

دست از مس وجود چو مردان ره بشوي

تا کيمياي عشق بيابي و زر شوي

امروزه البته، به "مس وجود" به گونه اي ديگر مي نگرند و بلافاصله مي گويند: احتمال افزايش قيمت "مس وجود" دارد!!

باري؛ کيمياگري از بعد صنعتي، در کار استحاله "فلزات پست" مثل آهن و سرب و ... به "فلز نجيب" طلا بود. کيمياگران مي پنداشتند که فلزات مي کوشند همچون طلا کامل شوند. تنها بايد مقدار کمي عامل استحاله کننده به آنها افزود. آنان اين عامل افزودني و تاثيرگذار را "اکسير" مي ناميدند.

عارفان ما وقتي از منظر کيمياگري به دين مي نگريستند (عارف مهندس! )، دين را راه و رسم تبديل خاک، يعني انسان، به طلا، يعني انسان کامل قلمداد مي کردند. آنان نفس قدسي آن انسان کامل را مي جستند و در انتظار نيم نگاه او مي سوختند تا خاک وجود خود را زر کنند:

آنان که خاک را به نظر کيميا کنند

آيا بود که گوشه چشمي به ما کنند

تقابل دو عنصر مس و طلا(زر) در کيمياگري وجود انسان، به وفور در ادبيات عرفاني ما آمده است. مس وجود آدمي بايد در کوره منيت سوز کيمياگري گداخته شود تا هرگونه خودبيني بسوزد و از ميان برود:

چيست توحيد خدا آموختن

خويشتن را پيش واحد سوختن

گر همي خواهي که بفروزي چو روز

هستي همچون شب خود را بسوز

هستي ات در هست آن هستي نواز

همچو مس در کيميا اندر گداز

 اگر مس وجود انسان مي بايد که بگدازد و شکسته شود، بهتر است که در کوره محبت و قناعت گداخته شود و همتي جز شکستن در پاي کيمياي زر شدن  نداشته باشد:

من غلام آن که نفروشد وجود

جز بدان سلطان با افضال و جود

من غلام آن مس همت پرست

کو به غير کيميا نارد شکست

آدمي نبايد خود را به کم بفروشد. او بايد که اگر جوري مي کشد از دلدار بکشد و مس وار در خدمت اکسيري باشد که زر نهان را از معدن وجودش بيرون مي آورد:

خدمت اکسير کن مس وار تو

جور مي کش اي دل از دلدار تو

نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/17 توسط مسعود بینش| |

دعا راز و نياز با خداي جهان است. راز، جنبه رازگوئي دارد و نياز، جنبه نيازخواهي. مضمون تمامي نجواهاي آدمي با خداي خويش در خلوت خود متضمن اين دو رکن است. اين مضامين در دعاهاي راهبران الهي نيزموج مي زند.

رازگوئي عبارت است از بيان وضع موجود انسان از لحاظ روحي و معنوي. سخن گفتن دروني آدمي با خدا در توضيح و توصيف آنچه هستيم. امام سجاد، زيباترين روح پرستنده، در مناجات توبه کنندگان، از مناجات هاي 15گانه خويش ، در مقام رازگوئي چنين مي گويد: خدايا؛ خطاها لباس خواري بر تنم کرده و دوري از تو درمانده ام ساخته...الهي البستني الخطايا ثوب مذلتي و جللني التباعد منک لباس مسکنتي...

نيازخواهي عبارت است از بيان وضع مطلوب. آنچه آدمي در افق بينهايت مي بيند و مي طلبد. چشم اندازي انگيزاننده که انسان خواهان دستيابي به آن است. انسان در اين مقام چشم به آسمان دارد و کمال را مي طلبد. به عنوان نمونه در مناجات شعبانيه آمده است: خدايا بريدن از وابستگي ها و پيوستن به خودت را به من عطا کن ... الهي هب لي کمال الانقطاع اليک... 

با رازگوئي و نيازخواهي، وقتي آدمي وضع موجود خود را با وضع مطلوب مقايسه مي کند و فاصله بس عظيم اين دو را مي بيند، شوق حرکت در او پديد مي آيد و اميد وصال در او تقويت مي شود. نقش دعا ترسيم اين اختلاف ظرفيت است بين آنچه هست و آنچه بايد باشد. فهم همين اختلاف، منشاء حرکت و تغيير و تحول حال آدمي مي شود. درست همان گونه که وقتي در دو سر يک سيم هادي اختلاف ولتاژ پديد مي آيد و همان، منجر به وقوع جريان در سيم مي شود. هر چه اختلاف پتانسيل دو سر بيشتر باشد جريان عبوري از سيم بيشتر است. هرچه مقاومت سيم در مقابل عبور جريان کمتر باشد، جريان بيشتري از سيم عبور مي کند.

در دعا نيز، وقتي فهم اختلاف وضع موجود و وضع مطلوب معنوي ترسيم شد، جرياني در درون آدمي شکل مي گيرد که به تحول او منجر مي شود. هر چه مقاومت انسان در برابر درک و هضم اين اختلاف و کم کردن اين فاصله کمتر باشد سرعت تحول روحي او بيشتر خواهد بود.

معادله جريان معنوي وجود آدمي از طريق دعا چنين است:

مقاومت انسان * جريان تحول دروني انسان = ( وضع موجود – وضع مطلوب )

V = I*R

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/03 توسط مسعود بینش| |

در عهد حکيم طوس، آهنگران و پولادگران(مهندسان متالورژي) از برو بيائي برخوردار بودند. اگر نبود آن همه گرز و نيزه و تير و شمشير که از فکر و دست باکفايت آنها برآمده بود، چگونه چنان کارزارهائي درمي گرفت که خالق شاهنامه، با هنرمندي تمام شرح جزئيات آن را بازگويد و آن را جاودانه سازد.

آن مهندسان برجسته، کاملا با آهن آشنا بودند. روش هاي مختلف شکل دادن را مي دانستند. با روش متالورژي پودر!( گداختن گرد به تعبير فردوسي)  قطعه مي ساختند:

بفرمود تا گرد بگداختند

از آهن یکی مهره ا‌ی ساختند

خواص مغناطيس ها را مي شناختند و راز و نشان کشش آن را به آن سو، از مغناطيس سراغ داشتند:

تو از مغنياطيس گير اين نشان

که او را کسي کرد زآهن نشان

مهارت بسيار در عمليات حرارتي پولاد داشتند و با آبدادن آهن و آبدار کردن آن، به خواص مورد نظر دست مي يافتند. آنها بخوبي مي دانستند که آهن آبدار(پولاد) بسيار سخت تر و مستحکم تر از آهن معمولي است:

برد بر کمربند مرد  سوار

نسفت آهن از آهن آبدار

آنچه از نقل حکيم طوس در ماجراي پادشاهي اسکندر برمي آيد آن است که در آن عهد، بوده اند مهندسان موادي که علاوه بر شناخت پولاد سرد و سخت، اهل دل و معرفت انساني و الهي بوده اند که قبل از آن که زنگار از آهن برگيرند، زنگارهاي دل خود شسته بودند. از اين رو، حکيم طوس از آنان به فيلسوف سترگ ياد مي کند.

 اسکندر، جامي پر از روغن گاو براي يکي از آن مردان مي فرستد و از او مي خواهد که بر خود بمالد و جان تازه بگيرد:

پر از روغن گاو جامی بزرگ

فرستاد زی فیلسوف سترگ

که این را به اندامها در بمال

سرون و میان و بر و پشت و یال

بیاسای تا ماندگی بفگنی

به دانش مرا جان و مغز آگنی

مهندس به جاي استفاده از روغن و در بند اسکندر درآمدن، هزاران سوزن را با جام روغن پس فرستاد:

چو دانا به روغن نگه کرد گفت

که این بند بر من نشاید نهفت

بجان اندر افگند سوزن هزار

فرستاد بازش سوی شهریار

به سوزن نگه کرد شاه جهان

بیاورد آهنگران را نهان

شاه وقتي نگاهش به سوزن ها افتاد، آهنگراني را صدا زد و گفت تا کوره اي بگدازند و مهره اي بسازند:

                                       به سوزن نگه کرد شاه جهان

بیاورد آهنگران را نهان

بفرمود تا گرد بگداختند

از آهن یکی مهره‌ای ساختند

اسکندر مهره را براي مهندس فيلسوف فرستاد. مهندس اما، بسرعت با عمليات پرداخت کاري! زنگ از آن بزدود و آينه اي فراهم آورد و به اسکندر باز پس فرستاد:

سوی مرد دانا فرستاد زود

چو دانا نگه کرد و آهن بسود

به ساعت ازان آهن تیره‌رنگ

یکی آینه ساخت روشن چو زنگ

ببردند نزد سکندر به شب

وزان راز نگشاد بر باد لب

اسکند، آينه را نمناک کرد و شفافيت آن را به تيرگي بدل نمود و آن را نزد مهندس فيلسوف باز فرستاد:

سکندر نهاد آینه زیر نم

همی داشت تا شد سیاه و دژم

بر فیلسوفش فرستاد باز

بر آن کار شد رمز آهن دراز

مهندس دانا بلافاصله زنگار آهن زدود و به اسکندر پس فرستاد:

خردمند بزدود آهن چو آب

فرستاد بازش هم اندر شتاب

ز دودش ز دارو کزان پس ز نم

نگردد به زودی سیاه و دژم

اسکندر او را خواست و راز اين کرکري خواني از او جويا شد. مهندس خردمند گفت: روغن تنها بر اندام ها و ظاهر موثر است، دل مردم پارسا اما، حتي سوزن و سنگ را خرد مي کند. در مقابل، دلي که تيره شده باشد حتي سخن نيکو را نمي پذيرد. دل بايد همچو آب، ساده و روان و فراخ باشد:

به پاسخ چنین گفتم ای پادشا

که دانا دل مردم پارسا

چو سوزن پی و استخوان بشمرد

اگر سنگ پیش آیدش بشکرد

به پاسخ به دانا چنین گفت شاه

که هر دل که آن گشته باشد سپاه

به بزم و به رزم و به خون ریختن

به هر جای با دشمن آویختن

سخن‌های باریک مرد خرد

چو دل تیره باشد کجا بگذرد

اسکندر، گفتار مهندس خردورز را پسنديد و دستور داد به او جامه و سيم و زر دهند. مهندس اما گفت: من گوهري نهاني در سينه دارم که در همه حال چراغ راهنما و تاج بيدار  من است و آن خرد و دانش و راستي است:

ترا گفتم از دانش آسمان

زدایم دلت تا شوی بی‌گمان

ازان پس که چون آب گردد به رنگ

کجا کرد باید بدو کار تنگ

بفرمود تا جامه و سیم و زر

بیاورد گنجور جامی گهر

به دانا سپردند و داننده گفت

که من گوهری دارم اندر نهفت

که یابم بدو چیز و بی دشمنست

نه چون خواسته جفت آهرمنست

به شب پاسبانان نخواهند مزد

به راهی که باشم نترسم ز دزد

خرد باید و دانش و راستی

که کژی بکوبد در کاستی

مرا خورد و پوشیدنی زین جهان

بس از شهریار آشکار ونهان

که دانش به شب پاسبان منست

خرد تاج بیدار جان منست

اسکندر از سخنان مهندس فيلسوف در شگفت شد و اعتراف کرد:

سکندر بدو ماند اندر شگفت

ز هر گونه اندیشه‌ها برگرفت

بدو گفت زین پس مرا بر گناه

نگیرد خداوند خورشید و ماه

خریدارم این رای و پند ترا

سخن گفتن سودمند ترا

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/26 توسط مسعود بینش| |

آن چنان که حکيم بزرگ طوس، فردوسي گفته است، گوئي در زمان او نيز تعداد مهندسان از شمار بيرون بودند:

اگر برگرفتي ز مردم شمار

مهندس فزون آمدي صد هزار

کار مهندسان و مهندسي، و بويژه مهندسان ساختمان(معماران) و مهندسان متالورژي(پولادگران) نيز پررونق تر از ديگران بوده است.گروه اول ساختمان هاي بلند مرتبه! و ايوان هاي کيوان آسا مي ساختند و گروه دوم با آبديده کردن آهن، گرز و تير و کلاه خود و سپر پولادين تهيه مي کردند.

حکيم طوس، در داستان ساختن ايوان خسرو پرويز، ماجرائي را در شاهنامه آورده است: شاه به اقصي نقاط کسان فرستاد تا مهندسان زبده خشت و گچ! را جمع آورند:

به هند و به چین و به آباد بوم

که خسرو فرستاد کس ها به روم

برفتند کاری گران سه هزار

ز هر کشوری آنک بد نامدار

ازیشان هر آن کس که استاد بود

ز خشت و ز گچ بر دلش یاد بود

از ميان صدها کارشناس از کشورها و مناطق مختلف، سي نفر و از آن ميان دو مهندس رومي و دو مهندس پارسي برگزيده شد:

ازیشان دلاور گزیدند سی

از آن سی دو رومی و دو پارسی

مهندس رومي نزد شاه داد سخن داد و مجال از مهندس ايراني ستاند:

گرانمایه رومی که بد هندسی

به گفتار بگذشت از پارسی

شاه خواست خود را با او در ميان نهاد و به او گفت که ساختمان بساز و بفروش! نمي خواهد، بلکه جائي مي خواهد که تا دويست سال بر فرزندان او نيز دوام بياورد:

بدو گفت شاه این ز من درپذیر

سخن هرچ گویم ز من یادگیر

یکی جای خواهم که فرزند من

همان تا دو صدسال پیوند من

نشیند بدو در نگردد خراب

ز باران وز برف وز آفتاب

مهندس رومي پذيرفت و کار را شروع کرد. مدتي بعد شاه بازرساني فرستاد تا کار را از نزديک صحه گذاري کنند. شاه به درخواست مهندس و بر اساس اعتماد به حرف او، سي هزار درم به او داد:

بفرمود تا سی هزارش درم

بدادند تا او نباشد دژم

بدانست کاری گر راست گوی

که عیب آورد مرد دانا بروی

که گیرد برآن زخم ایوان شتاب

اگر بشکند کم کند نان و آب

مهندس رومي اما، شبانه گريخت و شاه در خشم شد که چرا او که از دانش کم بهره بود، خود را فزونتر از آن که بود نشان داد:

شب آمد بشد کارگر ناپدید

چنان شد کزان پس کس او را ندید

چنین گفت کان را که دانش نبود

چرا پیش ما در فزونی نمود

شاه دستور داد همه کارگران رومي را در بند کنند. همه بازرسين نيز ناپديد گشتند! سه سال بعد مهندس دستگير شد. شاه به او گفت:

بگو تا چه بود اندرین پوزشت

چه گفتی که پیش آمد آموزشت

مهندس گفت بجاي آن همه بازرس! فردي کاردان را با رسن(ابزار اندازه گيري) همراه من به ايوان بفرست تا صحت کار من روشن شود، و چنين شد. شاه راستگوئي او را دانست و  دينارها به او داد و همه زندانيان را آزاد کرد:

بدانست خسرو که او راست گفت

کسی راستی را نیارد نهفت

رها کرد هر کو به زندان بدند

بد اندیش گر بی‌گزندان بدند

مر او را یکی به دره دینار داد

به زندانیان چیز بسیار داد

آن ايوان در سالهاي بعد، تخت گاه شاه شد و رونق گرفت. حکيم طوس از اين ماجرا چنين نتيجه مي گيرد که اگر در کاري، از همان نخست، انديشه ورزي(برنامه ريزي) وجود داشته باشد، کار، ايمن و بسامان خواهد شد:

به کار اندر اندیشه باید نخست

بدان تا شود ایمن و تن درست

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/25 توسط مسعود بینش| |

شيخ بهائي، بي هيچ ترديد، از بهترين مهندسان زمان خود بوده است. او عالم جامعي بود که علاوه بر تسلط بر علوم ديني، در رياضيات و  مهندسي نيز دستي داشت و طراحي ها و افکار بديع مهندسي او، در معماري بناهاي تحسين برانگيز در اصفهان، خود را به رخ مي کشد. با اين حال، او در نوشته ها و بويژه اشعارش، علم رسمي را جز قيل و قال مدرسه نمي بيند و کيفيت را برآمده از آن نمي داند:

علم رسمی سر به سر قیل است و قال

نه از او کیفیتی حاصل، نه حال

طبع را افسردگی بخشد مدام

مولوی باور ندارد این کلام

انتقاد او همه حوزه هاي فقهي و کلامي و ادبي و  فلسفي را دربرمي گيرد و گزند نيش تند او بر ارسطو و بوعلي و ديگران رحم نمي آورد:

چند زین فقه و کلام بی‌اصول

مغز را خالی کنی، ای بوالفضول

صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف

از اصول عشق هم خوان یک دو حرف

دل منور کن به انوار جلی

چند باشی کاسه لیس بوعلی؟

سرور عالم، شه دنیا و دین

سر ممن را شفا گفت ای حزین

سر رسطالیس و سر بوعلی

کی شفا گفته نبی منجلی؟

سینه‌ خود را برو صد چاک کن

دل از این آلودگیها پاک کن

او آفت غرق شدن در کتاب را متذکر مي شود :

ای که هستی، روز و شب، جویای علم

تشنه و غواص، در دریای علم

رفته در حیرت که حد علم چیست؟

از کتب، آیا کدامین خواندنی است؟

هر کسی، نوعی از آن را رو کند

علم بر وفق طبیعت، خو کند

آن یکی گوید: حساب و هندسه

جمله وهم است و خیال و وسوسه

و آن دگر گوید که: هان، علم اصول

فدیه باشد بر خدا و بر رسول

کاش، حد علم را دانستمی

تا از این تشویش و حیرت رستمی

بهاءالدين عاملي اين پرسش را طرح مي کند که اگر کسي به شما بگويد چند روزي بيش از عمرتان باقي نمانده، سراغ کدام علم مي رويد:

گر کسی گوید که از عمرت همین

هفت روزی مانده، وان گردد یقین

تو در این یک هفته، مشغول کدام

علم خواهی گشت، ای مرد تمام؟

فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم

هندسه یا رمل یا اعداد شوم

او خود، علم عاشقي را برمي گزيند که راه مي نماياند و آگاه مي سازد :

علم نبود غیر علم عاشقی

مابقی تلبیس ابلیس شقی

علم فقه و علم تفسیر و حدیث

هست از تلبیس ابلیس خبیث

سینه‌ی خالی ز مهر گلرخان

کهنه انبانی بود پر استخوان

سینه گر خالی ز معشوقی بود

سینه نبود، کهنه صندوقی بود

لوح دل، از فضله‌ شیطان بشوی

ای مدرس! درس عشقی هم بگوی

بنابراين توصيه مي کند که بايد حکمت يونانيان را وانهاد و حکمت ايمانيان را برگرفت:

چند و چند از حکمت یونانیان؟

حکمت ایمانیان را هم بدان

ظاهرا مهندس بهائي! پس از سي سال! کار مهندسي و طراحي و سر و کار داشتن با حساب و هندسه، و نائل آمدن به بازنشستگي!، کتاب هاي درسي را دريده و کاغذ حلوا کرده و گمشده خويش را در خارج از مدرسه و کتاب درسي و علم رسمي طلب مي کرده است:

دیدی که بهائی چو غم از سر وا کرد

از مدرسه رفت و دیر را مأوا کرد

مجموع کتابهای علم درسی

از هم بدرید و کاغذ حلوا کرد

آيا اين، سرنوشت محتوم همه کساني است که با رياضي و مهندسي و علوم رسمي سر و کار دارند؟ بايد که دوران قيل و قال را بگذرانند و سپس به دوران آرامش برسند؟ آيا يک عمر بايد مهندس گل باشند و بعد مهندس دل؟ آيا مسير مدرسه ـ دير، يک طرفه است؟  آدمي چطور مي تواند کاري انجام دهد که همزمان، دل به آن رضا دهد؟

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/02/02 توسط مسعود بینش| |

عنکبوت، در عالم جانوران، و در اين کارگه کون و مکان، مهندسی نساجي! خوانده است. او دوک همت را بکار انداخته و فارغ از سرد و گرم روزگار، همواره گرم کار است. معلوم است که چنين مهندس شايسته اي نمي تواند از طعن طاعنان و ملامت ملامت گران و سست همتان برکنار ماند.

بانوي عفيف شعر ايران، اختر چرخ ادب، پروين اعتصامي، بسيار استادانه ماجراي طعن کاهلي را بر مهندس عنکبوت! به تصوير کشيده است که مي توان  نکاتي ظريف از حرفه و کار مهندسي را در آن يافت. از جمله:

* فارغ از هياهوي زمانه، گرم کار خود بودن و وظيفه خود را انجام دادن:

عنکبوتی دید بر در، گرم کار

گوشه گیر از سرد و گرم روزگار

* همت را بکار بستن و سعي و عمل پيشه کردن:

دوک همت را بکار انداخته

جز ره سعی و عمل نشناخته

* ايده پردازي و ارائه فکر در بکار گيري نوآورانه ابزار موجود:

درسها می داد بی نطق و کلام

فکرها می‌پخت با نخهای خام

* با ديد طبيعي و درس آموز به افت و خيز و شکست و موفقيت در کار نگاه کردن:

گه تبه کردی، گهی آراستی

گه درافتادی، گهی برخاستی

پای کوبان در نشیب و در فراز

ساعتی جولا، زمانی بندباز

* حرفه گرائي و خبرگي در کار و خود را صاحب کار(owner) دانستن:

کار کرده، صاحب کاری شده

اندر آن معموره معماری شده

* انگيزه دروني و شور و حال داشتن در انجام کار:

گر چه اندر کنج عزلت ساکنم

شور و غوغائیست اندر باطنم

* شرافت و ارج قائل شدن به کار خود:

دست من بر دستگاه محکمی است

هر نخ اندر چشم من ابریشمی است

* طراحي بي عيب و نقص و زبردستي در رياضي:

اوستاد اندر حساب رسم و خط

طرح و نقشی خالی از سهو و غلط

زاویه بی حد، مثلث بی شمار

این مهندس را که بود آموزگار

* استفاده حداکثري از فرصت ها براي انجام کار و ارائه خدمت:

کاردانان، کار زینسان می کنند

تا که گوئی هست، چوگان می زنند

* آمادگي انجام کار و ارائه توانائيها در هر فراز و نشيب و تغيير و تحول:

گر ز یک کنجم براند روزگار

گوشه دیگر نمایم اختیار

هست بازاری دگر، ای خواجه تاش

کاندر آنجا می‌شناسند این قماش

کاهل بي همت بر سر راه اين مهندس عاليقدر مي نشيند و با منفي بافي، گرد نااميدي بر او مي ريزد. او مي گويد: اين چه کار سرسري است که تو  زير اين آسمان بلند انجام مي دهي؟ در اين کارگاه هستي، تو در برابر کوه ها، پر کاهي بيش نيستي. طراحي مي کني و خانه مي سازي تا با عطسه اي ويران شود؟ نقش بر آب مي زني. تو اهل هنر نيستي. ديبائي بباف تا خلقان از او پيرهن درست کنند. و نتيجه نسخه فلسفه بافي او:

چون تو نساجی، نخواهد داشت مزد

دزد شد گیتی، تو نیز از وی بدزد

خسته کردی زین تنیدن پا و دست

رو بخواب امروز، فردا نیز هست

مهندس صبور در مقام پاسخ برمي آيد و مي گويد: تو از اسرار من آگاه نيستي. تو تنها به فکر خفتني و خود را فارغ از کار جهان ساخته اي. من کارگر(ظاهرا در آنجا هم مهندسين تابع قانون کار هستند!) کارگاهي هستم که کارفرماي کارآگاه او خداست:

در تکاپوئیم ما در راه دوست

کارفرما او و کارآگاه اوست

من از ابتدا حرفه بافندگي را برگزيده ام و در هر فرصتي سعي خود را در بافتن بکار برده ام. از طريق شاگرد ـ استادي (on the job training!) کار را ياد گرفته ام:

پیشه‌ام اینست، گر کم یا زیاد

من شدم شاگرد و ایام اوستاد

کار و بار تو چيست؟ خانه اي که تو مي سازي کجاست؟ اگر هوا خانه مرا خراب مي کند، برق هوا و هوس خرمن وجود ترا سوخته است. اگر تو هم رشته اي انتخاب مي کردي(توصيه ام مهندسي است!) اکنون سررشته اي در دست خود داشتي:

عنکبوت، ای دوست، جولای خداست

چرخه‌اش می گردد، اما بی صداست

نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/15 توسط مسعود بینش| |

در سرزمين ما روزها خيلي شلوغ است.منظورم اين است که درست مثل پارکبان ها، اگر دير بجنبي جائي گيرت نمي آيد که حتي با دادن پول آنجا بايستي. اگر نگاهي گذرا به تقويم خود بيندازيد اين حرف اثبات مي شود زيرا مي بينيد که ازگل و گياه و ماليات و آمار و حمل و نقل گرفته تا بيابان زدائي و مبارزه با مواد مخدر و اسناد ملي و نيکوکاري و سلامتي، هر يک روزي را به خود اختصاص داده اند. پس از آن نوبت به حرفه ها و اصناف رسيده است. کارگر و معلم و پزشک و دانش آموز و دانشجو و کودک و زن ومرد و خانواده، همه "صاحب روز" هستند.

مهندسان آنقدر دير جنبيدند و از غافله عقب ماندند که شراکتي با جناب خواجه نصير، يک روز را تصاحب کردند. الان اين صنف شريف "صاحب مدرک" مي تواند مباهات کنند که صاحب روزي! نيز هستند.

اما چه اتفاقي در اين روز مي افتد. چنانکه افتد و داني، پاسخ آن است که اتفاقي که در 364 روز ديگر سال نمي افتد! اين مهم! نه براي مهندس و مهندسي، بلکه براي همه صادق است. بايد 364 روز نوبت بگيري تا روز واقعه فرا رسد و يکي دو تراکت تجليل آميز بي محتوا مانند: روز ... مبارک باد نوشته شود و يا به زبان آيد. عمل به آن، مي ماند براي بقيه سال، که چون آنها هم هر يک قبلا رزرو شده اند مال آنها هستند و بنابراين مال ديگران نيستند.

پس ما عادلانه سال خود، يعني وقت و عمر خود را بين خود تقسيم کرده ايم و با هم کنار آمده ايم. اگر کسان ديگري هستند که "روز" ندارند و از قلم افتاده اند، ثبت نام کنند که يکي دو روز ديگر بيشتر باقي نمانده و روزها دارد مي رود.

ما جامعه مهندسين حاضر هستيم روز خود را ايثارگرانه و رايگان منشانه! به آنان که در حسرت داشتن روز خود هستند اهداء کنيم و بگوئيم:

روزها گر رفت گو رو باک نيست

اگر هم مشتري نبود، داوطلبانه کنار مي کشيم و جا بر خواجه عزيز تنگ نمي کنيم و مي گوئيم:

تو بمان اي آنکه چون تو پاک نيست

نوشته شده در یکشنبه 1386/12/05 توسط مسعود بینش| |