یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع
گفته اند هيچ رخدادي بي علت نيست. حكيمان اما گفته اند هيچ رخدادي بي حكمت نيست. اپيدمي هائي از قبيل اين آنفولانزا، آن هم از نوع خوكي، از همين قماش است. كمترين بار مثبت آن اين است كه مردم دست خود را بيشتر مي شويند! و بالاخره بيشتر دامن خود را جمع مي كنند. اين اشاعه نوعي تقواي بهداشتي! در جامعه است. پس مي شود حكمتي در پس اين سرفه هاي همگاني يافت كه چه بسا بر خلاف آنچه ظاهر است به نفع اجتماع تمام شود. اما چه مي شود كرد زماني را كه بسي بيماريهاي اخلاقي در جامعه شيوع يافته و بسياري را مبتلا كرده و سرفه هاي باطني درگرفته و تب نفسانيات بالا رفته و همه به خوبي و خوشي مشغولند و كسي هم نهيب نمي زند كه برخيزيد و به مداوا بپردازيد. جمعه پيش تب و سرفه هاي دخترم مرا به درمانگاه نزديك خانه كشاند تا شاهد صحنه های تاثرانگيزي باشم كه دامن گستر شده است. لدي الورود مطابق عرف جوامعي كه در حال گذار از سنت به مدرنيته هستند! فيش نوبت گرفتيم و در گوشه اي نشستيم. 7 – 6 نفر جلوتر بودند. اندك اندك جمع سرفه كنندگان - و اغلب كودكاني كه در وراي ظاهر منكسرشان مي شد خوشحالي افزايش آمار آنفولانزيون كلاس و احتمال تعطيلي دلچسب درس را ديد - درمي رسيدند. جمعه بود و چنانكه افتد و داني در اين درمانگاه تخصصي از پزشك متخصص خبري نبود و يك پرستار نيز جور همه همكاران غائبش را مي كشيد. صداي بلند ماتم سرائي در قالب مناجات امام علي از سيماي حزن انگيز تلويزيون! فضا را پر كرده بود. با آن كه همه فيش نوبت داشتند اما ازدحام عجيبي دم در تنها پزشك عمومي ديده مي شد. سرفه هاي خشك كودكانه و گريه هاي معصومانه نوزاد و نعره هاي پيرمرد دردمند بر روي تخت و ماتم سرائي جانانه از نوع سيمائي ناگهان با همهمه اي درپيچيد و دعوائي تمام عيار دم در پزشك رخ داد. گويا كسي شماره به دست مي خواهد به نوبت خدمت طبيب برسد كه كسي با اين توجيه كه من از كادر دانشگاهي هستم كه اين درمانگاه متعلق به آن است سر به زير مي اندازد و در آستانه در دعوا سرمي گيرد. دسي بل صداها در اندك زماني چنان بالا گرفت و ديوارهاي صوتي شكست كه ماتم سرائي سيما در آن گم شد. كم كم ميانجيگراني نيز كه به نيت خير وسط آمده بودند خود يك طرف دعوا شدند و در چشم به هم زدني درست مثل تعويض سانس سينما يا تعويض زمين بازي در وقت اضافه، جايگاه دعواكنندگان عوض شد و حتي نگهبانان بي سيم بدستي كه براي مرهم نهادن و ساكت كردن و وصل كردن به ماجرا وارد شدند فصل جديدي در دعوا گشودند و رفت آنچه رفت. الغرض، در مقابل تعجب و پرسش دخترم كه مگر اينجا مريض نخوابيده و حتي در خيابان به احترام آنها بوق زدن ممنوع نشده پس اينان چه مي گويند و چه مي كنند به فكر رفتم. در بحبوحه دعوا به وضوح برآمدن رگ گردن معركه بگيران و سرخ شدن صورت و لرزيدن دستشان را مي ديدي و مي پنداشتي كه عنقريب سكته كنند و آنوقت از دست همان تك پزشك هم كاري برنيايد. هتك حرمت حريم انساني و تبادل فحش هاي آنچناني در مرآ و منظر پير و جوان پيشكش. آنان همينقدر حسگرهاي تنشان خوب كار مي كرد كه از ترس مبتلا شدن به نوع خوكي! خود را به پزشك برسانند اما حتي در همان حال از اصناف بيماري كه در درون مي پروردند غافل بودند و اين بيماري خوكي دروني هيچ به چشم ضميرشان نمي آمد. طبيب بيماريهاي روحي، مولوي بزرگ، بخوبي كمين كردن اين حيوانات خطرناك در سويداي روح و رفتار آدمي و رهزني آنان را نمايانده است. او حسد را گرگي مي داند كه در درون هر انساني نهفته است و اگر چونان برادران يوسف آن را بيدار و فربه كنند آنوقت است كه يوسفان جامعه در چاه خواهند رفت: از حسد بر يوسف مصرى چه رفت اين حسد اندر كمين گرگى است زفت او ضمن مبرا دانستن رفتار غريزي گرگ به ياد مي دارد كه انسان بدخو مي تواند از چهارپايان و درندگان نيز بدتر كند: گرگ ظاهر گرد يوسف خود نگشت اين حسد در فعل از گرگان گذشت صفات بد اين جانوران، كه وقتي در رفتار آنها ظاهر شود غريزي و خدادادي و بي عقوبت است، اگر در آدميان بروز كند و بويژه اگر نهادينه شود، با شخصيت او ممزوج مي شود و حتي اگر چشم غافلان و كوراني مثل ما آن را در اين دنيا تشخيص ندهد در قيامت كه پرده ها فرو مي افتد معلوم مي شود كه گرگ خونخوار و خوك بدكار كيست: ز انكه حشر حاسدان روز گزند بىگمان بر صورت گرگان كنند حشر پر حرص خس مردار خوار صورت خوكى بود روز شمار زانيان را گند اندام نهان خمر خواران را بود گند دهان گند مخفى كان به دلها مىرسيد گشت اندر حشر محسوس و پديد در وجود ما هزاران گرگ و خوك صالح و ناصالح و خوب و خشوك سيرتى كان بر وجودت غالب است هم بر آن تصوير حشرت واجب است همه نسبت به شيوع آنفولانزي خوكي حساس هستند؛ درمان خوك صفتي و گرگ منشي را جز از خود و طبيبان معنوي از كه بايد جست؟ جامعه شناس تيزبين جامعه انساني، مولوي بزرگ، بر اين باور است كه آنچه مي تواند ملاك قابل قبول براي قضاوت در مورد وضعيت سلامت يك انسان يا يك اجتماع باشد، فعل و قول است. ما به ژرفاي پنهان درون آدميان يا جوامع دسترسي نداريم اما آنچه در اختيار ماست حرف و عمل است كه بخوبي مي تواند لايه هاي پنهان فرد و اجتماع را نشان دهد. درست مانند يك پزشك كه بر اساس علائم ظاهري حيات فرد نسبت به وضع سلامت جسمي او داوري مي كند؛ مثلا به آزمايش ادرار يا خون يا تب سنجي و عواملي از اين دست متوسل مي شود: فعل و قول آمد گواهان ضمير زين دو بر باطن تو استدلال گير چون ندارد سير سرت در درون بنگر اندر بول رنجور از برون فعل و قول آن بول رنجوران بود كه طبيب جسم را برهان بود يك جامعه تب دار و بيمار نيز از چنين راههائي قابل شناسائي است. همانگونه كه يك شخص تب دار و بيمار از حال طبيعي بيرون مي رود و در صورت عدم درمان، كارش به تنش و تشنج مي انجامد، جامعه بيمار نيز پرتنش و پرتشنج است. اين يك تب اجتماعي است. مولانا در دفتر پنجم مثنوي داستان جامعه تب داري را نقل مي كند كه در آن فردي با رنگ زرد در حال فرار از دست ماموران حكومتي به خانه اي پناه مي برد. صاحب خانه علت را مي پرسد. فرد مي گويد ماموران حكومت در پي خران هستند تا به بيگاري بگيرندشان. آن يكى در خانهاى در مىگريخت زرد رو و لب كبود و رنگ ريخت صاحب خانه بگفتش خير هست كه همىلرزد ترا چون پير دست واقعه چون است چون بگريختى رنگ رخساره چنين چون ريختى گفت بهر سخرهى شاه حرون خر همى گيرند امروز از برون صاحب خانه متعجب و خونسرد مي گويد اما تو كه خر نيستي كه نگران دستگير شدن باشي. پناهنده مضطرب مي گويد آنقدر آنها جدي و گرم كار هستند كه شگفت نيست مرا هم جاي خران بگيرند و ببرند! گفت مىگيرند گو خر جان عم چون نهاى خر رو ترا زين چيست غم گفت بس جدند و گرم اندر گرفت گر خرم گيرند هم نبود شگفت مولوي اينجا به ريشه اين بيماري اجتماعي مي پردازد و نبودن عقل تميزدهنده را مطرح مي سازد و مي گويد جامعه اي كه سروران آن از نيروي عقل تميز دهنده حق و باطل بي بهره اند بعيد نيست كه در آن صاحب خر را به جاي خر بگيرند و ببرند: بهر خر گيرى بر آوردند دست جد جد تمييز هم برخاستهست چون كه بىتمييزيانمان سرورند صاحب خر را به جاى خر برند جامعه اي كه در آن قدرت تميز و تشخيص درست از نادرست، بويژه در متوليان و مسئولان آن، از بين رفته است جامعه اي بيمار است كه همه از هراس مشتبه بودن و مشتبه شدن امور در اضطراب فرار و رهائي هستند. از نشانه هاي جامعه دچار تب و تشنج آن است كه بجاي آن كه خران از هول دستگيري براي بيگاري حاكمان برمند، صاحبان خر هراسناكند. احمقي حاصل فقدان تميزدهي است. تميزخواهي خواستي بزرگ در دعاهاي فردي و اجتماعي مي تواند باشد: يا رب آن تمييز ده ما را به خواست تا شناسيم آن نشان کژ ز راست يكي از داستانهاي پرمغز مثنوي، حكايت مارگيري است كه براي كسب معاش و حيراني خلق به كوهساران مي رفت و مار مي گرفت. يك بار مار اژدهاوش افسرده در سرما را مرده پنداشت و آن را كشان كشان تا جسر بغداد آورد و مردم گرد او جمع آمدند. خورشيد عراق اما كم كم يخ ها را زدود و مار قوت گرفت و بند گسست و مارگير و جمعي از خلق الله را طعمه خود كرد. مولوي از اين داستان، بسي نكته هاي انسان شناسانه و جامعه شناسانه استخراج و ارائه كرده است. يكي از آن نكات اين است كه مارگيران در جوامع انساني براي حيراني آدميان و مفتون ساختن آنها دست به اين كار مي زنند اما ناداني خلايق است كه رونق بازار آنان را موجب مي شود: مارگير از بهر حيراني خلق مار گيرد اينت ناداني خلق تعجب مولانا در اينجا اين است كه آدمي چگونه خويش را چنين ارزان مي فروشد و دلق پيروي كوركورانه را بر اطلس انساني خود مي دوزد؛ در حالي كه مقام انساني او بس رفيع است: آدمي كوهي است چون مفتون شود كوه اندر مار حيران چون شود خويشتن را آدمي ارزان فروخت بود اطلس، خويش بر دلقي بدوخت صد هزاران مار و كه حيران اوست او چرا حيران شده ست و ماردوست چگونه ممكن و متصور است كه مارگيراني در جوامع انساني بتوانند خلق بيشماري را گرد خويش جمع كنند ؟ جز اين نيست كه ابلهي و ناداني و ماردوستي آدميان زمينه ساز پرورش و رشد و جولان چنين مارگيراني مي شود: مارگيري اژدها آورده است بوالعجب نادر شكاري كرده است جمع آمد صد هزاران خام ريش صيد او گشته چو او از ابلهيش مسلما در زمانه حاضر مارگيري و ماردوستي مصاديق ديگري يافته است. جامعه اي كه هر چند روز مفتون و حيران و اسير يك رخداد يا ماجرا يا اتفاق سياسي، اجتماعي، فرهنگي مي شود كه فرعي و جنبي است و به هيچ رو تاثير و اصالت و پايداري ندارد و در ساخت و ارتقاي شخصيت و هويت و جايگاه جامعه موثر نيست، چنين جامعه اي اسير مارگيران شده و چه بسا خود خبر ندارد كه آن مارگيران زرنگ از خوي ماردوستي آدميان در آن اجتماع بهره وافر مي برند و در ساز خود مي دمند و جامعه را مي رقصانند. جامعه اي كه دائما به تعبير مولانا در "درنگ انتظار و اتفاق" بسر مي برد و هر صبح كه برمي خيزد با رنگ و لعاب و صدا و موج چند روزه اي روبروست هيچگاه فرصت آن نمي يابد كه اصل را از فرع بازشناسد و به تعبير مولا علي ضايع شدن اصول و ارزشها را دريابد و تقديم اراذل و تاخير افاضل را ببيند و بفهمد و كار مردان را از نابكاري دونان تميز دهد: كار مردان روشني و گرمي است كار دونان حيله و بي شرمي است بايد دانست كار هيچ مارگير یا شبکه مارگیری در جوامع بشري از سكه رونق نمي افتد مگر آن كه آدميان، ابلهي و ماردوستي را كنار نهند و از گرد مارگيران كنار روند. کی شعر تر انگيزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد ۵ . تیم باید هماهنگ باشد تیم یعنی هماهنگی . وجود تیم ناهماهنگ شاید از نبود آن مضرتر باشد . وقتی تعدادی افراد با هدف مشترک گرد هم می ایند هویت و ماهیت جدیدی پدید می اید . ویژگی ها و خصوصیات تک تک افراد به صورت صد در صد حفظ نمی شود بلکه در روح واحدی که شکل گرفته نمایان می شود . یک زندگی مشترک با تشکیل یک تیم دو نفره اغاز می شود . اعضاي این تیم قبل از تشکیل ان، هویت مستقل داشته اند؛ با عقائد و افکار و سلیقه ها و تمایلات خاص خود و متفاوت از دیگری . نفس تشکیل تیم ( ازدواج و زندگي مشترک ) بدین معناست که زن و مرد دیگر صد در صد نمی توانند بدون توجه به عضو دیگر تیم عمل کنند . در بازی جدید انها باید بدانند که دیگری کجاست ؟ در چه موقعیتی است ؟ چه می اندیشد و چه طرحی برای اینده در ذهن دارد ؟ به بیان دیگر ٬ اکنون روح واحدی پدید امده که دو تن را پوشش می دهد . اگر این روح واحد شکل نگیرد و نمود پیدا نکند ان دو نفر ممکن است کنار هم باشند اما با هم نباشند . ممکن است زیر یک سقف باشند اما در یک جهت نباشند . همزبان باشند اما همدل نباشند . پس برای تشکیل تیم زندگی باید از مرحله زبان به مرحله دل رسید : همدلی از همزبانی خوشتر است . در تیم های چند نفره کار مشکل تر می شود . هماهنگی و همدلی این تعداد و دمیدن روح واحد در انها اسان نیست . تماشاگرانی که بر سکوها حرکت این ۱۱ نفر را می بینند باید دریابند که اینها یک " تیم " هستند . نباید اهنگ ناسازگاری از میدان رقابت به گوش برسد . نباید هر یک از اعضاي ارکستر تیم، ساز خود را بزند و نوائی گوشخراش سر دهد . وقتی کنسرت بازی شروع می شود دیگر انتظار نمی رود که دو نوازنده بازیگر بخواهند در زمین اجرا با هم هماهنگ شوند . قبل از نواختن اهنگ باید هماهنگ بود و هماهنگی را ایجاد کرد . در زمین بازی فقط باید همه، ان اهنگ را بنوازند و هماهنگی یعنی این . در غیر این صورت اگر هر کس اهنگ خود را بزند هیچ اهنگ مشخصی به گوش اشنا نخواهد امد . درست به همین دلیل است که بسیاری تیم ها در هر بازی و در همه بازی ها از هیچ اهنگی تبعیت نمی کنند و هر بار که به میدان می ایند یک ساز می زنند متفاوت و بلکه مغایر با قبل . این است که گاه بر حسب تصادف به نظر می رسد ساز تعدادی از انها کوک یکسانی دارد و از زمین نواهای خوش به گوش می رسد . بلافاصله انتظار معجزه اوج می گیرد و دلخوشی های زودگذر ظاهر می شود . اگر دیده می شود تیم های بی نام و نشان در مقابل حریفان قدرتمند بخوبی خود را نشان می دهند از باب بروز معجزه نیست . انها تیم تشکیل داده اند ٬ تمرین کرده اند و هماهنگ هستند . در تیم سازمان که تعداد کارکنان بسیاری ان را تشکیل می دهند ٬ کار به مراتب دشوارتر است . هماهنگی جمع کثیری که خود از مجموعه ها و واحدهای کوچک تر تشکیل شده اند علاوه بر این که به علم و تجربه و تخصص نیازمند است ٬ خود هنری ویژه است . هم مجموعه واحد های تشکیل دهنده مانند تولید ٬ فروش ٬ طراحی ٬ توسعه و ..... باید همنوا و هماهنگ باشند و هم کارکنان یک واحد و نیز کل کارکنان . اگر این همراستائی در هدف و حرکت و فعالیت وجود داشته باشد هم افزائی و انتشار انرژی مولد و محرک در سازمان پدید می اید، در غیر این صورت مجموع عملکرد چمع از مچموع تعداد جمع بسیار کمتر خواهد بود . ۴ . تيم بدون مربي تيم نيست خلق يک تيم همزمان با تعيين رهبر تيم صورت مي گيرد . در مورد بسياري تيم ها ، ابتدا رهبري وجود دارد و سپس توسط او و با فکر و هدايت او تيم فراهم مي شود . حداقل ان است که اگر تجمع و تشکلي وجود دارد بايد فردي رهبري ان را بر عهده گيرد . اوست که نقش مرکزي و محوري را در جهت دهي و هدايت تيم ايفا خواهد کرد . ايجاد و بقا تيم به هماهنگي و همکاري اعضاي تيم وابسته است و کسي که بايد دغدغه اين کار مهم را داشته باشد و براي دست يابي به ان فکر کند ، ايده دهد ، برنامه داشته باشد و همگان را به ان فرابخواند رهبر تيم است . تيم موفق تيمي است که رهبري شايسته داشته باشد تا اعضا حول او گرد ايند و به او گوش دهند که حرف اخر را مي زند و فصل الخطاب از او صادر مي شود . رهبر يک تيم فوتبال، " مربي " تيم است . همانطور که از نام بامسمايش برمي ايد ، وظيفه او تربيت اعضا تيم است به گونه اي که هم به رشد و کمال فردي برسند و هم در ارتباط با ديگر اعضا تيم کارکنند و توسعه يابند . مربي است که راهبردها و چشم انداز و جهت حرکت را مشخص مي سازد .اين که وظيفه هر کس در زمين چيست ؟ چه سيستمي در بازي با چه تيمي بايد بکار گرفته شود ؟ نقاط قوت و ضعف تيم چيست و چه برنامه هائي براي رفع نقاط ضعف و تقويت نقاط قوت بايد اعمال شود ؟ نقاط قوت و ضعف حريفان و رقيبان در هر مسابقه با توجه به شرايط زماني و مکاني چيست ؟ در هنگام بازي با هر رقيبي و در هر شرايطي ، چگونه بايد تاکتيک را به تناسب تغيير داد ؟ چه فرد يا افرادي بايد از زمين خارج شوند و چه فرد يا افرادي بايد بکار گرفته شوند ؟ چه کسي مي تواند هماهنگي اجراي اين منويات را عملا در زمين بعهده گيرد و سرگروه ( کاپيتان ) باشد؟ و ..... نقش و اهميت مربي و رهبر در بازي ۱۱ نفر اعضا اصلي تيم در زمين مسابقه مشهود و ملموس است ، گرچه عملا او در زمين نيست ولي نظاره گر است و قبل از مسابقه مي تواند تيم را بدرستي اماده سازد ، در حين مسابقه با تعويض و جابجائي افراد ، نظريات خود را اعمال کند ، در فاصله دو نيمه بازي را مرور کند و بر اساس شرايط ، نوع حرکت و شيوه بازي را القا کند و .... به همين دليل است که ، بويژه نيمه دوم بازي را " نيمه مربيان " مي نامند . عملا هم بسيار ديده ايم که تاثير مربي چگونه در بازي نيمه دوم تيم خود را نشان داده است . سازمان ها نيز مثل يک تيم ورزشي به رهبري نياز دارند در قالب مربي . مرکز ثقل هويت سازمان، رهبري است . سازمان موفق يا ناموفق را بايد در چهره رهبر سازمان ديد . اوست که چشم اندازي چالش انگيز مطرح مي کند ، راه مي نماياند و نيرو و انرژي مي دهد . تعيين مسير صحيح حرکت وظيفه اصلي اوست . اگر اشتباهي در اين راه نمائي رخ دهد ، در صورتي که حتي همه کارکنان کار خود را درست انجام دهند، سازمان به بيراهه خواهد رفت و راه به مقصود نخواهد برد . ۳. تيم بايد اخلاق داشته باشد. اخلاق، زينت فرد و اجتماع است . گوهر گرانبهائي است که چون صدف ، مرواريد وجود انسان و جامعه را مي پوشاند . زندگي اجتماعي و نيز تعامل حيات جمعي، همواره با تنش ها و چالش هائي همراه است . اگر پاي بازي برد و باخت نيز در ميان بيايد، اين تنش ها گاه از حد فراتر رفته و به تضاد و تزاحم مي انجامد . نمود کامل اين تعاملات تنش زا در بازي تيم هاي فوتبال مشهود است . گروهي در مقابل گروهي ديگر در يک فضاي محدود و همه نيز به دنبال توپ! اگر حصن حصين اخلاق برداشته شود و پرده محدوديت ها و معذوريت هاي اخلاقي دريده شود، شاهد صحنه هائي خواهيم بود که کم و بيش در زمين مسابقات و گاه پشت زمين ها و در رخت کن ها و اردوها و..... مي بينيم . صحنه هاي زشت اعتراض ها و گاه توهين و حتي کتک کاري داور و يا بازيکن تيم مقابل ، ان هم در منظر و مراي هزاران تماشاگر و ميليون ها بيننده . و اگر به ان بيفزائيم مشاجره و حتي زد و خورد دو بازيکن هم تيم و هم کشور و هم زبان را در يک مسابقه رسمي و در برابر چشمان متعجب بازيکنان رقيب و دلهاي متاسف هموطنان مشتاق! مهجوريت و نايابي گوهر اخلاق از يک سو و ضرورت و الزام وجودي ان از ديگر سو نمايان مي شود . بازي فوتبال، همچون بازي زندگي اجتماعي انسان، قواعد خود را دارد . بازيکن بي اخلاق و بد اخلاق ، هر چند خوب دفاع يا حمله کند و تکنيک خوب داشته باشد و گل بزند و گل بگيرد و ..... مانند گل بي بو و بي طراوت است که برنمي انگيزاند ، جذب نمي کند ، الگو نمي افريند ، الهام نمي دهد و به دل نمي نشيند . تيم بي اخلاق نيز چنين است . تهاجم کور بازيکنان يک تيم، همراه با اداي الفاظ و حرکات زشت و ناشايست به داور مسابقه يا بازيکنان حريف، اب سردي است که حرارت اتش همه هنر نمائيهاي تکنيکي و تاکتيکي تيم را فرو مي نشاند و حسرت پيام و پيامد مورد نظر همه اين تکاپوها و هياهوها را که " تمرين زندگي اجتماعي انسان هاي کره خاک در جمع کوچکي در ميدان محدود زمين بازي " است به دل مي نشاند . دراينجاست که وقتي روح فرهنگ و طراوت اخلاق و گوهر انسانيت غايب مي شود، زمين مسابقه درست چيزي را منعکس مي کند که گاه در همين پهندشت کره خاک و در تهاجم ظالمانه باغيان و غاصبان به حقوق اوليه مظلومان و بي پناهان رخ مي نمايد و مي فهماند که وقتي چند نفر به دنبال توپ و بر سر يک سري قواعد قراردادي و اعتباري و غير حقيقي که خود وضع و جعل کرده اند نمي توانند حدود را رعايت کنند چگونه مي توان از ظالم طاغي انتظار عدل و از غاصب مجعول انتظار حق را داشت . سازمان ها نيز نمونه و نمادي از اجتماع و تيم و کار تيمي هستند . انها نيز بايد در کسب و کار خود اصول اخلاقي را رعايت کنند و مسئوليت و رسالت خود را نسبت به همه ذي نفعان ادا نمايند . انها نه تنها بايد منشور اخلاقي داشته باشند و ان را در عمل بکار گيرند بلکه بايد ارزش بيافرينند . رسوائي هاي مکرر برخي شرکت ها نشان دهنده ان است که مسئوليت اجتماعي نهاد سازمان هنوز زير پاي مطامع و منافع شخصي افراد له مي شود و بسيار بايد تلاش کرد تا نهال اخلاق و ارزش در سازمان ها به بار نشيند و ببالد و سربرکشد و محصولات و خدمات نيکوي خود را به دامن اجتماع بريزد . ۲ . تیم بايد تمرین کند . تشکیل تیم گام اول است . پس از ان، انچه نیاز است تمرین است و تمرین . چرا ؟ به دلیل ان که تیم باید در صحنه رقابت وارد شود و برای این کار به امادگی تک تک نفرات و سازماندهی و هماهنگی نیاز است. تیم در خلا شکل نمی گیرد و پیش نمی رود . تیم تشکیل شده است تا در معرکه رقابت حضور یابد ٬ به مصاف دیگر تیم ها رود٬ در رویاروئی با دیگر رقبا به محک تجربه ازموده شود ٬ نقاط قوت و ضعف و جایگاه خود را در این میدان بفهمد و بسنجد و بالاخره در این تکاپوها رشد کند و تکامل یابد کند. برای ورود به چنین محیط پر تلاطمی، که بی شباهت به رزم پیکارگران نیست، لازم است اولا همه اعضاي تیم امادگی کامل جسمی و روحی را کسب کنند و ثانیا با تمرینات مداوم٬ به اوج هماهنگی برسند . نمیتوان وارد میدان رزم بوکس شد و تازه بدنبال دستکش گشت! نمی توان با عصای مصدومیت لنگ لنگان وارد زمین مسابقه شد! نمی توان از تیم ۱۱ نفره ای که تا قبل از مسابقه کمتر همدیگر را دیده اند و یا اگر با هم بوده اند در جهت امادگی فردی و تیمی خود کار نکرده و وقت نگذاشته اند بلکه حتی با هم زد و خورد داشته اند و دعوا راه انداخته اند و در ـ مثلا ـ تمرینات ٬ به همین دلیل که با هم قهر بوده اند به هم توپ را پاس نمی داده اند! انتظاری جز این داشت که در زمین مسابقه هر کدام سازی بزنند و به راهی بروند و اهنگ ناموزون و دلخراشی بنوازند! تک تک فعالیت ها و برنامه ها اگر از قبل محک تمرین نخورد و پیش ازموده نشود ٬ باید هم انتظار داشت که هر صحنه ای که پدید می اید در ذهن و خیال اعضاي تیم نااشنا و ناازموده باشد و برنامه ها همان جا و همان لحظه تولید شود. در این حالت معلوم است چه می شود. ضربه ایستگاهی است ٬ ازاد است ٬ کرنر است ٬ پنالتی است و .... دعواست که چه کسی باید بزند ! اما تیمی که هم تیم است و هم با تمرین و هماهنگی ٬ تیم مانده است ٬ وقتی در معرض مسابقه قرار می گیرد و بازی می کند انگار درس تمرین های قبلی خود را پس می دهد . چنان هماهنگ عمل می کند که محسوس و ملموس است که اين تيم ، " یک تیم ۱۱ نفره " است نه " ۱۱ تیم یک نفره " ! هر کس می داند چه می کند . چه باید کند . کجا بایستد و..... نه این که وقتی که باید بدود بایستد و بالعکس و وقتی که باید پاس بدهد دریبل بزند و بالعکس و خیلی کارها و بالعکس های دیگر ! سازمان ها هم همچون تیم ها ابتدا تشکیل می شوند و سپس باید دوام یابند . بقا سازمان در میدان رقابت فشرده و فزاینده، به همراهی و همدلی تمام اعضا تیم سازمان بستگی دارد . بسیاری سازمان ها نیز صرفا مجموعه ای از افراد کنار هم جمع شده هستند نه تیم یکپارچه و متحدی که با هم کار و تمرین می کند و می تواند در فضای رقابت بازار و جلب مشتری و کسب جایگاه به پیش برود و خود را تثبیت کند. شايد کمتر کسي است که شخصيت رمان دن کيشوت؛ آن ايده آليست از پيش شکست خورده را نشناسد. البته احتمالا نام خالق اين اثر، سروانتس، به اندازه شخضيت رمانش شناخته نشده باشد. او انسان بي چيزي بود که در فقر روزگار گذرانيد. زماني صحبت از سن و شغل و خصال و موقعيت اجتماعي نويسنده دن کيشوت مي رفت. فردي او را پير سربازي نجيب زاده، اما فقير ناميد. پرسيدند: چرا اسپانيا چنين مردي را به ثروت نرسانده است؟ چرا هزينه زندگي او را بيت المال تامين نمي کند؟ يکي از نجيب زادگان زيرک، رندانه گفت: اگر فقر و احتياج است که اين مرد را به کوشش وامي دارد، خدا کند هيچ وقت ثروتمند نشود تا با فقر خود آثار ديگري خلق کند و با آنها دنيا را غني سازد! دنيا، مجموعه اي از اين تضادهاست. گابريل گارسيا مارکز مي گويد: تا موقعي که سلامتي کامل براي خوردن داشتم پول کافي نداشتم که غذاهاي خوب بخورم. وقتي که مشهور و ثروتمند شدم سلامتي کامل نداشتم که غذاهاي مورد علاقه ام روي ميز باشد. حتما در ايامي که نمايشگاه کتاب برگزار مي شد سري به آن زده ايد. از مسائل و مشکلات مربوط به مکان و تهويه و چيدمان غرفه ها و تسهيلات و مانند آن که بگذريم، آنچه هر ذهن کنجکاو را در برابر يک پارادوکس قرار مي دهد اين است که چه نسبتي است بين اين هجوم و تجمع گاه افراطي براي خريد کتاب و آن فرهنگ دوري از کتاب و مطالعه. در بسياري از نقاط عالم که فرهنگي پيشرفته دارند بين اين دو نشانه، يعني خريد کتاب و مطالعه کتاب نسبتي شايسته برقرار است. افراد هميشه و همه جا، حتي در اتوبوس و قطار و هواپيما و پارک و صحرا و کنار خيابان کتاب مي خوانند و به همان نسبت هم جوياي کتاب هاي جديد هستند تا بخرند و بخوانند. اين يک وضع متعادل در جامعه اي متعادل است. اما پارادوکسي که اشاره شد و در ايام نمايشگاه کاملا مشهود و ملموس است چگونه توجيه مي شود. آنچه به نظر من مي رسد و پاره اي از مسئله را مي تواند توجيه کند آن است که به دلائل متعدد، کتاب نيز در جامعه ما در حال تبديل شدن به کالائي دکوري و لوکس و غيرخواندني است. افرادي کتاب مي خرند چون کتابخانه دکوري منزل آنها خالي است. دليل عمده گرايش به کتاب هاي بسيار نفيس با کاغذ و چاپ آنچناني همين است. برخي از اين مجموعه ها اساسا شيرازه اي يافته اند که وقتي در دکور کتابخانه قرار مي گيرند گوئي زنداني مي شوند چون اگر به قصد خواندن جلدي از آنها برداشته شود نظم و زيبائي دکور به هم مي خورد! هر چه در جامعه کتاب هائي حتي با کاغذ کاهي و نه گلاسه، و چاپ جيبي و کوچک و تيراژ بالا و قيمت پايين و مناسب و متنوع از نظر موضوع بيبشتر چاپ شود تناسب خريد کتاب و مطالعه آن اصلاح خواهد شد. در غير اين صورت خاصيت نمايشگاههائي از اين دست، جز فروشگاهي بزرگ براي فروش کتاب نخواهد بود و از سرنوشت کتاب هائي نيز که به وفور به خانه ها مي رود نه نشاني و نه در اجتماع، تاثيري مي توان سراغ گرفت.
نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در شنبه 1388/07/25
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در دوشنبه 1388/07/20
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/16
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در یکشنبه 1388/02/13
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در یکشنبه 1388/02/06
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در یکشنبه 1387/02/22
توسط مسعود بینش| |


