یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع
از جمله پرسش هاي مكرري كه پيامبر اسلام با آن مواجه بود پرسش از زمان وقوع قيامت بود: زو قيامت را همىپرسيدهاند اى قيامت تا قيامت راه چند پاسخ گذراي پيامبر كه در قران آمده آن بود كه تنها خدا وقت قيامت را مي داند. اين زبان قال پيامبر بود. مولوي اما زبان حال او را بازگفته است: با زبان حال مىگفتى بسى كه ز محشر حشر را پرسد كسى پس محمد صد قيامت بود نقد ز انكه حل شد در فناى حل و عقد زادهى ثانى است احمد در جهان صد قيامت بود او اندر عيان پيامبر در عجب و حسرت بود كه اين مردم چرا حال را وانهاده اند و به آينده اي كه منعكس كننده اين حال است مي پردازند. چرا قيامت نقد و صد قيامت مجسم را جلوي خود نمي بينند و به قيامت نسيه دل خوش مي كنند. چرا از محشر در مورد حشر مي پرسند. درست است كه قيامت ما غافلان وقتي است كه با مرگ پرده هاي غفلتمان دريده شود: من مات فقد قامت قيامته؛ اما پيامبران و اولياي خدا قبل از مرگ و قيامت اجباري به اختيار عبور از اين دنيا و گذر از اين مرحله را تجربه مي كردند و قيامتشان در همين دنيا قائم شده بود. آنها خود قيامت مي شدند و به همين دليل قيامت را مي ديدند. بهر اين گفت آن رسول خوش پيام رمز موتوا قبل موت يا كرام همچنان كه مردهام من قبل موت ز آن طرف آوردهام اين صيت و صوت پس قيامت شو قيامت را ببين ديدن هر چيز را شرط است اين علامه طباطبائي، شاگرد سرفراز مكتب پيامبر، نمونه اي از بزرگاني بود كه در عصر حاضر نه تنها دائما ذكر معاد بر لب و ياد معاد در دل داشت بلكه عملا قيامت شده بود و بي گزاف و بي ادعا قيامت را مي ديد. بدين جهت از كساني شده بود كه به تعبير عيساي مسيح ديدنش انسان را به ياد معاد مي انداخت. من توفيق داشتم يك بار به صورت اتفاقي علامه بزرگوار را دو سال پيش از وفاتش ببينم و آن موقعي بود كه ايشان تك وتنها و بدون خدم و حشم در پياده رو حركت مي كردند و براي رفتن به آن سوي خيابان ايستاده بودند. بسرعت خودم را به ايشان رساندم. همزمان فرد ديگري در كنار ما قرار گرفت. نگاه به سيماي نوراني و چشمان نافذ و لب لرزان به ذكر خدا و خشيت فراگرفته در تمامي حركات و سكنات چيزي بود كه هر كسي را محو او مي كرد. فرصت بسيار اندك است، اما استثنائي و گرانبها .... استاد ما را راهنمائي بفرمائيد؛ توصيه اي؛ نصيحتي ... و سكوت پرمعنا و هميشگي او و صداي لرزاني كه در آن ظهر تابستاني براي من پرارزش و فراموش ناشدني به يادگار ماند و ارادتم به او را صد چندان كرد ... معاد...معاد.... کسی باور ندارد زردی گل های قالی را و پائیزی که آورده ست با خود شاخه های زرد و خالی را میان این کویر تشنه می میرند آنهائی که هرگز ذهنشان باور ندارد خشکسالی را دل من مانده در سرسبزی زیبای شالیزار و می خواهد هوای جنگل سبز شمالی را *** شب های پائیزی غم انگیزند غم های پائیزی دلاویزند در بارش چشمان بارانی گلواژه های عشق لبریزند آوازهای کوچه های عشق زیباتر از مرغ شباویزند این شاخه های زرد تو در تو زقصان تر از زلف خوشاویزند *** از دفتر شعر "هنوز پائیز" سرکار خانم مینا معمار طلوعی شيخ الرييس در نمط هشتم اشارات و در توصيف عارف، فصلي گشوده است به عنوان: في البهجة و السعاده. او بهجت دروني را مايه سعادت آدمي مي داند كه عارف سالك با وصال حق به آن مقام مي رسد. حكيم سبزواري نيز در منظومه خود، در وصف مقام رضا نزد عابدان و عارفان، نه فقط پذيرش قضاي الهي بلكه عدم اعتراض و بهجت و سرور را شايسته اين مقام مي داند: و بهجة بما قضي الله رضا و ذو الرضا بما قضي ما اعترضا ... و در اين روزگار اعتراض ها و فرافكني ها و غفلت ها و غرورها، كه اجتماع ما را آكنده است، از دست دادن انسان هاي شايسته اي كه به مقام بهجت در برابر قضاي الهي رسيده بودند و سخن و سيماي آنها خدا را به ياد ما غافلان و پريشان حالان مي آورد بسي جبران ناپذير است. خدايش در مقام رضا پذيراي او باشد. پيامبران الهي همه از يك نورند و از يك سرچشمه سيراب شده اند. از اين روست كه اگر ناخالصي هائي كه در طول زمان به سخن آنان افزوده گشته كنار رود عطر خوش يكپارچگي و همراستائي تعاليم آنان بهتر به مشام مي رسد. عيسي مسيح از پيامبران محبوب الهي است كه دغدغه راهيابي آدميان به ملكوت را در سر داشت. از اين رو واژه ملكوت از واژه هاي كليدي در سخنان اوست. در اينجا سه كلام برجسته و دلنشين از او نقل مي كنم. طرفه آن كه در قران و سخنان پيشوايان اسلام نيز مضمون آنها آمده است: در آيه 40 سوره اعراف همين مضمون آمده است: ان الذين کذبوا باياتنا و استکبروا عنها لاتفتح لهم ابواب السماء و لا يدخلون الجنـّه حتی يلج الجمل فی سم الخياط و کذلک نجزی المجرمين در حقيقت، كسانى كه آيات ما را دروغ شمردند و از [پذيرفتن] آنها تكبّر ورزيدند، درهاى آسمان را برايشان نمىگشايند و در بهشت درنمىآيند مگر آنكه شتر در سوراخ سوزن داخل شود. و بدينسان بزهكاران را كيفر مىدهيم. تولد عيسي مسيح بر همه دوستداران عشق و پاكي مبارك باد. عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم زنده ياد: قيصر امين پور پائيز امسال مصادف است با چهارمين سالگشت درگذشت مدير دلساخته و شاعر دلسوخته، زنده ياد مجتبي كاشاني. هم او كه از "نقش دل در مديريت" گفت و "به آيندگان" ندا داد كه "خويش را باور كن": "به همين سادگي"! هندسه عمر را مهندسي كرد تا كوتاهي زمان را نبينيم و مقصد بلند را ببينيم و بفهميم كه بايد "دانه باشيم نه سيب". بر سر سفره صنعتمان هفت سين صنعتي نشاند و دعوتمان كرد كه "از گاراژ تا كلينيك" برويم. رهائي از فلج پارادايم را قدم اول خانه تكاني فرهنگي دانست و از اين روي به كاشتن گل در باغچه ذهن فرا خواند تا از علف هرز رفع اتهام كند. پل بودن و رسالت وصل كردن را دوست مي داشت و در مجالي كه داشت از مدرسه سازي غفلت نمي كرد. او براي ساكنان و آيندگان اين سرزمين خبر خوشي بود كه هماره به عشق دعوت مي كرد: عشق را مي شود چشيد هنوز ناز را مي شود خريد هنوز مطمئنم اگر سلام كني پاسخي مي شود شنيد هنوز متن کامل مقاله را در سایت باشگاه اندیشه ببینید. من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد ۲۴ آبان ماه سالگرد وفات علامه سيد محمد حسين طباطبائي است. انساني است که شخصيت والايش را قلم، به وصف نتواند آورد. انساني که غيبتش، حضور بيش از پيش او را فزونتر مينمايد و به رخ ميکشد، چرا که او نماينده و نمودار کاملي از درياي غني معارف و فرهنگ اسلامي بود. هم فيلسوف بود، هم فقيه و اصولي و حکيم و مدرس و مفسر و معلم و نويسنده و عارف و احياگر و سالک و ... و در يک کلام، به تعبير امام علي (ع)، "عالم رباني". او که نور علم بر قلبش تافته بود و عشق ربوبي بر جانش نشسته بود و اخلاص بر تمامي وجودش حاکم گشته بود و اين همه، در سيمايش نمودار. يکسر، نظرش با اعتبار و سکوتش با فکر و کلامش با ذکر همراه و عجين بود: "المومن اذا نظر اعتبر و اذا سکت تفکر و اذا تکلم ذکر". همو که انديشههاي تابناکش را مکان و زمان به انحصار نميتواند در آورد. گوئي متعلق به آينده است و مراتبي از کمالات را طي نموده که سرچشمههاي حکمت از قلب به زبان و قلم او جاري شده است و تاريخ را گذري بايد تا در کنکاش انديشهاش تواني بدست آورد. از چنان صلابت و عظمت شخصيت و استحکام و استقلال فکرتي برخوردار بود که هر انسان حق جو را بلافاصله جذب کشش علمي و معنوي خود مينمود و از اين طريق، حقانيت اسلام را به او مينماياند.... متن كامل مقاله را در سايت باشگاه انديشه ببينيد. زنده ياد قيصر امين پور کتابي دارد به نام "شعر و کودکي". قيصر را کتاب هاي متعددي است به نثر و به شعر. اين از کتاب هاي منثور اوست که در آن کوشيده است نسبت تفکر کودکانه و تخيل شاعرانه را بدست دهد. در نيمي از کتاب، او با استناد به آراء و انديشه هاي ژان پياژه، روانشناس برجسته معاصر، ويژگي هاي عمده کودکي را، که بيشتر متعلق به کودک تا هفت سالگي است، ارائه مي دهد و در نيمي ديگر، اين ويژگي ها را، که در پنج دسته خودميان بيني، جاندار پنداري، بازي، زبان و بالاخره کشف فضا، زمان و عدد تفکيک شده است، در شعر شاعران قديم و معاصر، از مولوي و سعدي و حافظ و نظامي و صائب تا پروين و نيما و فروغ و سپهري و اخوان و شفيعي کدکني و طاهره صفارزاده و مشيري و شاملو جستجو مي کند و در هر زمينه، نمونه ها و مثال هائي را مطرح مي سازد. قيصر در اين کتاب، به تعبير خودش، نه سوداي مکتب سازي در سر دارد و نه هوا و ادعاي نظريه پردازي در دل. او تنها درصدد بيان اين واقعيت است که شاعر، دست کم در هنگام سرودن شعر، از روي اختيار، نوعي بازگشت به کودکي را تجربه مي کند. او به دنبال بررسي اين پرسش است که آيا شعر نوعي بازگشت به کودکي است؟ و در کتاب خود مي کوشد که پاسخي مثبت بدان دهد بدون آن که در مقام داوري برآيد و بخواهد ارزش شعر را تنها در ترازوي اين نگاه بگذارد و بسنجد. من نيز از سر اظهار ارادت و به پاس زنده نگاهداشت ياد و نام آن قيصر شعر معاصر ايران، سيري گذرا و کوتاه در کودکانه هاي شعر او انجام داده ام و برخي تجليات بازگشت به کودکي را در اشعار او آورده ام؛ آن هم با الهام از ايده هاي قيصر در کتاب "شعر و کودکي". از اين روي، اين نوشته در دو بخش سامان يافته است: اول، مروري بر نظريه اي که قيصر در آن کتاب ارائه داده، به همراه نمونه هائي که از شاعران گذشته و معاصر آورده است؛ و دوم، نمونه هائي که من از کودکانه هاي شعر او گرد آورده ام. متن کامل مقاله را در اینجا ببینید. باز هم "طنيني در دلتا" افتاد و روشنگري از "روشنگران راه" به "ديدار صبح" شتافت. او را با سفر نسبتي بود: از "سفر پنجم" تا "هفت سفر". سفري که از "رهگذر مهتاب" مي گذشت و "سپيدي صداي سياه" را نويد مي داد و دست آخر هم به "بيعت با بيداري" مي انجاميد. طهارت او باعث مي گشت تا "در پيشواز صلح" مرزها را درنوردد و با تسلط تام به زبان جهاني "از جلوه هاي جهاني" بگويد و فلسفه و هنر ترجمه را بکاود و کار مترجمان را به عيار نقد زند. او تنها به تبيين "اصول ترجمه" نپرداخت بلکه با قامتي استوار در وادي ترجمه "قران حکيم" گام نهاد و چه زود پاداش اين سخت کوشي و کارداني و اخلاص را با اقبال دوستان و بيگانگان بدان اثر ماندني برگرفت. او طاهره صفار زاده بود. با اين همه، باز هم قدر گوهرهاي داشته را ندانسته بوديم و "مردان منحني" ما قامت راست او را با بي مهري خم کردند. آن زمان که با تعلل پديد آمده نتوانست به مصر برود و در مراسم برگزيده شدن بانوي برتر ادبي در جهان اسلام حاضر شود و ... وقتى كه صاعقه مى بارد بالاخره سنت الهي در گذر روز و شب، ماه صيام را به انتها آورد و خورشيد عيد دميد. اما آيا اين خورشيد بر همگان يکسان مي تابد؟ اگر از عاشق واصلي چون مولوي در يافتن پاسخ کمک بگيريم، مي توانيم مهمانان ضيافت الهي را چونان دهل زناني بدانيم که در نيم شب ها، دهل خود را کوبيده اند. اما : به روز عيد بگويم دهل چه مي گويد تشخيص تاثير اين دهل زني دوگونه است. براي گروهي، اين تلاش بي فرجام جز زخم چوب و بانگ حسرت چيزي در بر ندارد. آنان دهل هاي تهي هستند که در قيامت عيد و پس از آن، نصيبي جز حسرت نمي برند. گروهي ديگر اما، از دهل جان خويش بانگي برساخته اند که در موسم عيد به گوش مي رسد و پس از آن نيز فرو نمي خوابد. اين نشان شکفتن باغ ايمان آنهاست. آنها در درون خويش، پس از مدتها مراقبت و مواظبت و قدرشناسي، به عيد مي رسند و عيد را درک مي کنند. اين دريافت دروني، گل جان آنها را مي شکفد: اي دهل هاي تهي بي قلوب قسمتان از عيد جان شد زخم چوب شد قيامت عيد و بي دينان دهل ما چو اهل عيد خندان همچو گل خدايا: طبل جان ما را در غلغله طنین بانگ طبل جان نيک بختان اهل عيد به صدا درآور. خدايا: بر ما مپسند که نصيب طبل جان ما، از اين عيد، تنها زخم چوب گرسنگي و تشنگي باشد.
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پا تر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم
از هر سو
چگونه اغتشاش الفبا را
به نظم درآرم
حروف ذهن
پراكنده است
ما زير اين همه آوار مانده ايم
آوار همجوارى نادانان
آوار همجوارى بى باوران
آوار همجوارى بدخواهان
ما ساكنان واقعه بغضيم
اى نبض هاى ساكت
و اى شقيقه هاى شكسته
ما دل شكسته ايم
ما بازماندگان
اين استخوان كوفته
اين درد استخوان
از جبر همجوارى بى باوران
ما را كنار خاك نشانده
شما بلندتر از پروازيد
شما خود پروازيد
و ما در زير اين همه آوار
فلج شديم و زمينگير
وقتى كه صاعقه مى بارد
در اغتشاش الفباى درد
حروف ذهن پراكنده است
چگونه بنويسم
چگونه بنويسم
نوشته شده در شنبه 1388/08/23
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در سه شنبه 1388/06/31
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/30
توسط مسعود بینش| |
در انجيل لوقا، باب 18، آيه 25 مسيح خطاب به حواريون مي گويد: رد شدن شتر از سوراخ سوزن آسان تر است تا وارد شدن توانگران (دلبسته به دنيا و دور شده از معنا) به ملكوت آسمان.
عيسي مسيح در جاي ديگر مي فرمايد: تا انسان دو بار متولد نشود به ملكوت آسمان راه نمي يابد. او از دو بار زاده شدن سخن مي گويد و پيامبر اسلام در كلامي مشابه، از دو بار مردن: مردن (آگاهانه) پيش از مردن (طبيعي). سخن عيسي نيز آن است كه با تولد طبيعي تحولي در زندگي آدمي روي نمي دهد. تحول اصيل و معنوي وقتي رخ می دهد تولدي ديگر در فكر و روح و اخلاق فرد پديد آيد.
و نيز در انجیل متی باب ۱۸ أيه ۴ مي فرمايد: براي ورود به ملكوت آسمان بايد كودك باشي. يعني كودكانگي شرط بال و پر كشيدن است. بايد چون كودك صاف و ساده و خالص و بي تكبر و خلاق و آزاد باشي تا بتواني از تعلقات زميني دست بشوئي و آسماني شوي.
نوشته شده در سه شنبه 1387/10/03
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در سه شنبه 1387/09/19
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/06
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در سه شنبه 1387/08/14
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در یکشنبه 1387/08/05
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09
توسط مسعود بینش| |


