تبليغاتX
چیز دیگر
چیز دیگر

یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع

خواهران ، برادران

اكنون شهيدان مرده اند، و ما مرده ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم. آن ها كه گستاخي آن را داشتند كه وقتي نمي توانند زنده بمانند مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي شرمان مانديم، صدها سال است كه مانده ايم. جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما مظاهر ذلت و زبوني بر حسين و زينب مظاهر حيات و عزت مي گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.

خدايا اين باز چه مظلوميتي است بر خاندان حسين؟ اكنون شهيدان كارشان را به پايان رسانده اند، و ما شب شام غريبان مي گيريم، و پايانش را اعلام مي كنيم.....

 

          سرآغاز سخنراني دردمندانه "پس از شهادت"، زنده ياد دکتر علي شريعتي

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/30 توسط مسعود بینش| |

به نوع نگاه مولوي از حادثه کربلا در مثنوي اشاره شد. مولانا در ديوان شمس نيز عشق و ارادت خود به امام حسين و شهيدان کربلا را بروز داده است. او در بياني زيبا و نمادين، در تقسيم بندي ظاهر و باطن در مورد پديده ها، شهادت را ظاهر و حيات را باطن و غيب مي داند:

 

شهيد گشته به ظاهر، حيات گشته به غيب

 

زخمي که حسين در بدن دارد و زهري که حسن در دل دارد، آتشي بر جان او مي افکنده است:

 

هر که آتش من دارد، او خرقه ز من دارد

زخمي چون حسينستش جامي چو حسن دارد

 

شهيدان کربلا در نگاه مولوي جايگاهي بس والا دارند. او همگان را فرا مي خواند تا بر گور آنها زيارتي کنند:

 

سوي گور اين شهيدان بگذر زيارتي کن

 

مولانا شهيدان کربلا را "خدائي" مي نامد و در تمثيلي که همگي حاکي از حيات و حرکت و پرواز و بلندي و رهائي است، آن بلاجويان و عاشقان سبکبال را همچون "مرغان هوائي"، بلکه از آنها راهوارتر و پران تر، مي بيند:

 

كجاييد اي شهيدان خدايي

بلاجويان دشت كربلايي

كجاييد اي سبك روحان عاشق

پرنده تر ز مرغان هوايي

 

نوشته شده در شنبه 1386/10/29 توسط مسعود بینش| |

شناخت و توصيف هر انسان گرچه بسيار مشکل است اما جنبه هاي اصلي فکر و عمل و گرايش هر کس مي تواند کليد فهم شخصيت او باشد. مروري گذرا بر زندگي و سخنان و حرکت امام حسين بخوبي نشان مي دهد که کليد شخصيت او را بايد واژه  "پاکباختگي" دانست. گرچه سخنان بسياري از ايشان موجود نيست، اما همين حدي که در دست است و عمدتا در فاصله حرکت از مکه و تدارک قيام کربلا ادا شده است نشان مي دهد که روح او، روحي بزرگوار و حماسي و ذلت ناپذير و عالي و پاکباخته بوده است.

او مردم را به مباهات کردن در انجام کارهاي نيک فرا مي خواند. سرعت در کسب مکارم اخلاق را تاکيد مي کند و سستي و کندي در انجام کار نيک را نمي پسندد:

 

ايها الناس نافسوا في المکارم و سارعوا في المغانم و لا تحتسبوا بمعروف لم تعجلوا و لا تکتسبوا بالمطل ذما

 

روح بلند و همت عالي او زندگي ذليلانه را برنمي تابد و مرگ عزتمندانه را ترجيح مي دهد:

 

موت في عز خير من حياه في ذل

ليس الموت في سبيل العز الا حياه خالده و ليست الحياه مع الذل الا الموت الذي لا حياه معه

اني لا اري الموت الا سعاده و لا الحياه مع الظالمين الا برما

 

بدين جهت مشکل مرگ در نظر او حل شده بود. مرگ معرفتي را چونان گردن بند زيبا بر گردن دختران جوان مي ديد:

 

خط الموت علي ولد ادم مخط القلاده علي جيد الفتاه

 

نفس بزرگ و بزرگوار او هرگز ذلتي را نمي توانست تحمل کند: هيهات منا الذله. به ديگران نيز همين را توصيه مي کرد که اگر ديندار نيستند ولي نمي توانند آزاده نباشند:

 

ان لم يکن لکم دين فکونوا احرارا في دنياکم

 

در آخرين لحظاتي که روح بلند او، که طالب بالائي بود، به بالا پر کشيد جز رضايت و صبر از زبان او شنيده نشد:

 

الهي رضا برضائک صبرا علي قضائک تسليما لامرک لا معبود سواک

 

همين رضايت روحي بود که آن پاسخ گرامي را از جانب معبود دريافت:

 

يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربک راضيه مرضيه

نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/27 توسط مسعود بینش| |

 امام حسين در مواضع مختلف حرکت از مکه تا کربلا و بويژه در روز عاشورا، خطبه هاي متعدد در بيدار سازي مردم و تبيين ابعاد حرکت خود ايراد نمود. در برخي از آنها به اشعار و رجزهاي شاعراني استناد جسته و گاه خود نيز از شهر حماسي بهره برده است.

1 .  پس از مطلع شدن از شهادت مسلم، بدين اشعار استناد کردند :

 

و ان تکن الدنيا تعد نفيسة

فدار ثواب الله اعلي و انبل

و ان تکن الابدان للموت انشات

فقتل امرء بالسيف في‌الله افضل

و ان تکن الارزاق قسما مقدرا

فقله حرص المرء في الکسب اجمل

و ان تکن الاموال للترک جمعها

فما بال متروک به المرء يبخل

 

اگر دنيا ارزشمند است، سراي آخرت برتر و نيکوتر است.

اگر بدن‌ها براي مرگ پديد آمده‌اند، پس شهادت در راه خدا بسي برتر است.

اگر روزي ها به اندازه تعيين شده، پس حرص کمتر در کسب آن نکوتر است.

اگر نهايت جمع مال واگذاشتن آن است، پس چه ارزش دارد که انسان در آن بخل بورزد.

 

۲ . در روياروئي با حر، پس از اداي اين جمله که آيا مرا از مرگ مي ترساني، بدين اشعار استناد کردند :

 

سامضي و ما بالموت عار علي الفتي

اذا ما نوي حقا و جاهد مسلما

و واسي الرجال الصالحين بنفسه

و فارق مثبورا و خالف مجرما

فان عشت لم اندم و ان مت لم الم

کفي بک ذلا ان تعيش و ترغما

 

جوانمرد را از مرگ ننگ و عاري نيست، اگر عمل او رضامندانه براي حق باشد.

با بذل جان در سلک صالحين درآيد و از صف مجرمان جدا گردد.

پس اگر زنده بمانم پشيمان نيستم و اگر بميرم مورد ملامت نيستم.

اين ذلت براي تو بس است که بماني و مورد ستم قرار گيري.

 

3 . در روز عاشورا بدين اشعار استناد جستند :

 

فان نهزم فهزامون قدما

و ان نغلب فغير مغلبينا

فلو خلد الملوک اذا خلدنا

و لو بقي الکرام اذا بقينا

 

اگر دشمن را به هزيمت واداريم، اين کار تازه ما نيست، و اگر مغلوب شويم هيچگاه مغلوب شده نيستيم.

اگر مقتدران و بزرگان عالم جاودان مي زيستند، ما نيز باقي بوديم اما همه با مرگ مواجه مي شوند.

 

۴ . و بالاخره در روز عاشورا از زبان خود خطاب به لشگر تاريکي :

 

الموت اولي من رکوب العار

و العار اولي من دخول النار

 

مرگ بهتر است از پذيرش ننگ، و عار و ننگ بهتر است از دخول در آتش.

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26 توسط مسعود بینش| |

" مهتر ما را کشتي، از خويشانم کسي را نهشتي، نهال ما را شکستي، ريشه ما را از هم گسستي، اگر درمان تو اين است، آري چنين است "

 

اين بخشي از سخنان پيام رسان واقعه کربلا، زينب کبري است که در مجلس عبيدالله و در پاسخ سخنان او گفت. زينب، دختر امير مومنان بود که به سجع گوئي شناخته بوده است. بدين جهت، پسر زياد، پس از سخنان زينب گفت: سخن به سجع مي گويد. پدرش نيز سخنان مسجع مي گفت.

 

ترجمه سخنان زينب از زنده ياد، اديب وارسته استاد دکتر سيد جعفر شهيدي برگرفته شده، باشد که يادي از او شده باشد. شاهکار ادبي او در ترجمه مسجع و ادبي نهج البلاغه ماندگار است. تحليل تاريخ اسلام و بويژه پژوهش بديع او در باره قيام امام حسين کم مانند است. آنچه جايگاه والاي اين استاد جليل القدر را در اذهان و قلوب علاقمندانش براي هميشه تثبيت کرده است پاکي ضمير و وارستگي مثال زدني ايشان است. از اين مايه، اندکي در بن بنيان پژوهش هاي او در لغت نامه دهخدا و شرح مثنوي و سه کتاب ذکر شده و بقيه آثار او درکار شده که آنها را ماندگار خواهد کرد. علاقه وافرش به امام حسين، او را در اين ايام، از دنياي ظاهر به جوار پاک او کشاند. خدايش غريق رحمت گرداند.

نوشته شده در سه شنبه 1386/10/25 توسط مسعود بینش| |

نگاه بلند مولوي به شخصيت امام حسين و واقعه کربلا، نگاهي حکيمانه و عاشقانه است. او امام حسين را عاشقي پاکباخته مي داند که حماسه آزادگي مي سرايد. او در اين واقعه، بدون اين که بخواهد وجه غمناک و ماتم آميز آن را کنار بنهد، ترنم رهائي و دلدادگي را مي بيند و از اين روست که وقتي در دفتر ششم مثنوي، داستان ورود آن شاعر را به شهر حلب و مراسم عزاداري امام حسين نقل مي کند، گله خويش را پنهان نگاه نمي دارد :

     

روز عاشورا همه اهل حلب

باب انطاكيه اندر تا به شب‏

گرد آيد مرد و زن جمعى عظيم

ماتم آن خاندان دارد مقيم‏

ناله و نوحه كند اندر بكا

شيعه عاشورا براى كربلا

بشمرند آن ظلمها و امتحان

كز يزيد و شمر ديد آن خاندان‏

نعره‏هاشان مى‏رود در ويل و وشت

پر همى ‏گردد همه صحرا و دشت‏

در آن مراسم بر وجه ظالمانه و بيرحمانه و صفحه سياه و تاريک اين واقعه عظيم تکيه مي شده است. شاعر ناآشنا، موضوع و فلسفه مراسم را مي پرسد :

 

يك غريبى شاعرى از ره رسيد

روز عاشورا و آن افغان شنيد

شهر را بگذاشت و آن سو  راى كرد

قصد جستجوى آن هيهاى كرد

پرس پرسان مى‏شد اندر افتقاد

چيست اين غم بر كه اين ماتم فتاد

اين رئيس زفت باشد كه بمرد

اين چنين مجمع نباشد كار خرد

نام او و القاب او شرحم دهيد

كه غريبم من شما اهل دهيد

چيست نام و پيشه و اوصاف او

تا بگويم مرثيه ز الطاف او

مرثيه سازم كه مرد شاعرم

تا از اينجا برگ و لالنگى برم‏

به او توضيح مي دهند که ماتم آن روح پاک نزد شيعه از صد کشتي نوح نام آشناتر است :

 

آن يكى گفتش كه هى ديوانه‏اى

تو نه‏اى شيعه عدوى خانه‏اى‏

روز عاشورا نمى‏دانى كه هست

ماتم جانى كه از قرنى به است‏

پيش مومن كى بود اين غصه خوار

قدر عشق گوش عشق گوشوار

پيش مومن ماتم آن پاك روح

شهره‏تر باشد ز صد طوفان نوح‏

آن شاعر به طعن مي پرسد که اين واقعه کي اتفاق افتاده است، و وقتي از زمان وقوع آن مطلع مي شود مي گويد پس چرا اکنون لباس عزا به تن کرده ايد :

 

گفت آرى ليك كو دور يزيد

كى بده‏ست اين غم چه دير اينجا رسيد

چشم كوران آن خسارت را بديد

گوش كران آن حكايت را شنيد

خفته بوده‏ستيد تا اكنون شما

كه كنون جامه دريديت از عزا

در اينجا مولوي تاثر عميق خود را از اين نحو برداشت از آن واقعه حماسي و شورانگيز بيان مي کند :

 

پس عزا بر خود كنيد اى خفتگان

ز انكه بد مرگى است اين خواب گران‏

او با نگاه عاشقانه خود به ماجرا مي نگرد و بر اين باور است که آن روح بلند اکنون رها شده و به اوج رفته است، بنابراين نبايد بر امام عاشق پاکباخته گريست، بلکه بر درک ناقص و دل ناپاک و عمل بي مقدار خود بايد بگرئيم :

 

روح سلطانى ز زندانى بجست

جامه چه درانیم و چون خاييم دست‏

چون كه ايشان خسرو دين بوده‏اند

وقت شادى شد چو بشكستند بند

سوى شادُروان دولت تاختند

كنده و زنجير را انداختند

روز ملك است و گش و شاهنشهى

گر تو يك ذره از ايشان آگهى‏

ور نه‏اى آگه برو بر خود گرى

ز انكه در انكار نقل و محشرى‏

بر دل و دين خرابت نوحه كن

كه نمى‏بيند جز اين خاك كهن‏

مولوي در اينجا به استدلال مي پردازد و مي گويد ملاک سنجش تاثير عزاداري ها آن است که ببينيم تا چه حد فکر و عمل ما با امام حسين هم افق است. او توکل و پاکباختگي و چشم سيري را نمونه اين شاخص ها و دليل ها مي داند :

 

ور همى ‏بيند چرا نبود دليل

پشتدار و جان سپار و چشم سير

شيعه حسين بايد نشانه هاي بارز از او در خود نشان دهد. او اگر از مي معرفت دين چشيده بايد که فرخي را در رخ خود نشان دهد. اگر که از درياي امامت برخوردار است بايد دست بخشنده داشته باشد و آب را از آدميان دريغ ندارد. تنها در حالتي که بوئي از گلستان فکر و عمل و آيين امام حسين در شيعه او به مشام رسد مي توان اميد اثر و ثمر از مراسم عزاداري داشت :

 

در رخت كو از مى دين فرخى

گر بديدى بحر كو كف سخى‏

آن كه جو ديد آب را نكند دريغ

خاصه آن كاو ديد آن دريا و ميغ‏

نوشته شده در دوشنبه 1386/10/24 توسط مسعود بینش| |

علامه محمد اقبال لاهوري، شاعر پارسي گوي پاکستاني، رمز و راز حادثه کربلا را در اشعارش آورده است :

 

آن  شنيدستي که هنگام نبرد

عشق با عقل هوس پرور چه کرد؟

آن امام عاشقان پور بتول

سرو آزادي ز بستان رسول

بر زمين کربلا باريد و رفت

لاله در ويرانه ها کاريد و رفت

تا قيامت قطع استبداد کرد

موج خون او چمن ایجاد کرد

بهر حق در خاک و خون گرديده است

پس بناي لا اله گرديده است

مدعايش سلطنت بودي اگر

خود نکردي با چنين سامان سفر

تيغ بهر عزت دين است و بس

مقصد او حفظ آيين است و بس

خون او تفسير اين اسرار کرد

ملت خوابيده را بيدار کرد

تيغ لا چون از ميان بيرون کشيد

از رگ ارباب باطل خون کشيد

نقش الا الله بر صحرا نوشت

سطر عنوان نجات ما نوشت

رمز قرآن از حسين آموختيم

ز آتش او شعله ها اندوختيم

اي صبا اي پيک دور افتادگان

اشک ما بر خاک پاک او رسان

 

اقبال، امام حسين را لاله نمادين بيابان کربلا مي داند. او از تشابه آهنگين واژه لا اله و لاله و تشابه ظاهري لاله و الله در مورد امام حسين استفاده کرده و قيام او را کاشتن لاله توحيد در بيابان دل انسانها قلمداد مي کند. به تعبير شرق شناس برجسته، خانم آنه ماري شيمل : "لاله در نظر اقبال، سمبل شعله الهي است که در صحراي سينا بر موسي پديدار شد. لاله گلي است مستقل که در خودي انسان ريشه دارد".  او بود که در برابر استبداد، تيغ لا کشيد و بر صحراي برهوت انسان ها نقش الا الله را ترسيم کرد. امام عاشقان، عقل هوس پرور را کنار زد و چون عزيز و پاکباخته بود، عزت دين و حفظ آيين را سرلوحه کار خود قرار داد. رمز قرآن را او گشود و آتش زيباي حماسه جاويد نيکي و آزادگي را او برافروخت :

 

وان دگر مولاي ابرار جهان

قوت بازوي احرار جهان

در نواي زندگي سوز از حسين

اهل حق حريت آموز حسين

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23 توسط مسعود بینش| |

 

  از خطبه امام حسين(ع)، در زماني که لشگر حر راه را بر او و يارانش بست :

 

                            ان الناس عبيد الدنيا و الدين لعق علي السنتهم

                      يحوطونه ما درت معائشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون

 

مردم در بند دنيا هستند و دين لقلقه زبان آنهاست. تا جائي که زندگي آنها روبراه است تعهد ديني دارند اما وقتي در معرض امتحان قرار گرفتند دينداران حقيقي اندک هستند.

نوشته شده در شنبه 1386/10/22 توسط مسعود بینش| |

حادثه عاشورا دو چهره دارد؛ یک چهره سفید و نورانی و یک چهره تاریک و ظلمانی. آنچه ما بیشتر به آن پرداخته و می پردازیم توجه به صفحه سیاه و ظلمانی آن حادثه است. در اين نگاه ، واقعه کربلا یک جنایت و تراژدی و مصیبت است. قهرمان داستان در این نگاه؛ یزید بن معاویه، عبیدالله بن زیاد، عمرسعد، شمر ابن ذی الجوشن، خولی و عده اي دیگر هستند. در این جنبه داستان، بيشترين بیرحمی، قساوت و درنده خوئي دیده می شود. آنچه در این بعد وجود دارد فقط و فقط جنایت و فاجعه است. شاید به دلیل همین توجه بیش از حد به این وجه از حادثه کربلاست که همواره مرثیه می گوییم و غیر از مرثیه گفتن چیز دیگری نیست که بگوییم.

اما آیا تاریخچه کربلا فقط همین یک صفحه و يک صحنه است ؟

اولا باید توجه داشت که اگر صرفاً جنبه جنایی واقعه عاشورا را بزرگ کنیم، ارزش این همه بزرگداشت را ندارد، زیرا قبل از آن حادثه و پس از آن، جنايت ها و فجايع بسياري به وقوع پیوسته است. ثانیاً هنگامی که این بعد از واقعه عاشورا اهمیت تام یابد معمولاً سعی بر آن است که شهادت امام حسین به گونه ای جلوه داده شود که گوئي شخصي مظلوم و بی تقصیر و بی دليل، کشته و نفله شده و ضایع گشته و هدر رفته است، در حالي که قضیه درست برعکس است. به تعبير استاد مطهري، اگر در دنیا بتوان کسی را پیدا کرد که نگذاشته یک ذره از شخصیتش هدر برود حسین بن علی است. او برای قطره قطره خونش چنان ارزش قائل شد که نمی توان آن را وصف کرد. براستی آیا انسانی که کشته شدنش باعث شد نام او پایه کاخ ستمکاران را برای همیشه بلرزاند نفله شده و خونش به هدر رفته است. بسیار عجیب است که ما غصه بخوریم برای آنکه حسین بن علی نفله شده است!

از لحاظ جنبه نورانی حادثه، این یک داستان ملکوتی و حماسه انسانی است. مظهر آدمیت و عظمت و صفا و بزرگی و فداکاری است. اگر با اين ديدگاه به حادثه عظيم کربلا بنگريم، دراين صورت ديگر جنايت وتراژدي نيست، بلکه حماسه است، افتخار و  نورانيت است، تجلي حقيقت وحق پرستي و انسانيت است. از اين لحاظ با يک فاجعه مواجه نيستيم، با يک قيام مقدس مواجه هستيم. قهرمان داستان دراين وجه امام حسين است و ابوالفضل و علي اکبر و زينب و ام کلثوم و حبيب ابن مظاهر و ام وهب و.... .

صحنه کربلا نمايشگاهي است از معنويت ومعرفت. دراين نمايشگاه مي توان به عظمت قدرت اخلاقي و روحي و معنوي انسان پي برد و فهميد تا چه اندازه بشر مي تواند فداکار و آزادمرد و خداپرست و حق خواه و حق پرست شود. معاني صبر و رضا و تسليم و شجاعت و مروت و کرم و بزرگواري تا چه اندازه قدرت ظهور و بروز دارند. حادثه کربلا صحنه نمايش اخلاق اسلامي است . زيبائي حماسه کربلا درتجلي اين ارزشها نهفته است. حسين خودش را فداي انسان کرد، فداي اجتماع و مقدسات بشرو توحيد و عدالت و انسانيت کرد. از اين جهت همه افراد بشر، او و فکر و ايمان او را مي پسندند و دوست دارند. وقتي انسان کسي را مي بيند که در او هيچ گونه شائبه فرديت و منيت وجود ندارد و هر چه هست شرافت و انسانيت است، او را با خود متحد مي يابد.

امام حسين يک روح بزرگ و مقدس است. شخصيت حسين يک شخصيت حماسي است. وجود او، همه حماسه است، شور است و عظمت و صلابت و شرف و ايستادگي و حق پرستي و عزت و شرافت و کرامت انساني. او شخصيت بزرگواري است که حتي تا واپسين لحظات حيات خويش درعاشورا، مکرمت و بزرگواري ـ که محور اخلاق وتربيت اسلامي است ـ درکلماتش موج مي زند. چه زيبايي و لطافتي را مي توان بهتر از لحظاتي سراغ گرفت که در آخرين شب حيات امام و يارانش، در مرکز صحنه رزم ، زمزه نيايش با معبود از خيمه هاي نور به گوش مي رسيد و آمادگي پرواز و وصال تمرين مي شد. چه زيبايي و لطافتي را مي توان بهتر از وقتي سراغ گرفت که در هنگامه نبرد، امام شهيدان به نماز مي انديشد، به نماز مي ايستد و حق را در قامت نماز اقامه مي کند. خطبه هدايت مي خواند و راه رهايي نشان مي دهد.

 ... و زينب، قافله سالار سرفرازان، شاهد چنين صحنه هايي بود که آن حماسه را اين گونه توصيف کرد :

ما رايت الا جميلا

جز زيبائي نديدم.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/20 توسط مسعود بینش| |