یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع
در اخبار شاهان پیشینه هست که چون تکله بر تخت زنگی نشست به دورانش از کس نیازرد کس سبق برد اگر خود همین بود و بس چنین گفت یک ره به صاحبدلی که عمرم بسر رفت بی حاصلی بخواهم به کنج عبادت نشست که دریابم این پنج روزی که هست چو میبگذرد ملک و جاه و سریر نبرد از جهان دولت الا فقیر چو بشنید دانای روشن نفس بتندی برآشفت کای تکله بس! تو بر تخت سلطانی خویش باش به اخلاق پاکیزه درویش باش بصدق و ارادت میان بستهدار ز طامات و دعوی زبان بستهدار بزرگان که نقد صفا داشتند چنین خرقه زیر قبا داشتند یکی بر سر شاخ، بن میبرید خداوند بستان نگه کرد و دید بگفتا گر این مرد بد میکند نه با من که با نفس خود میکند چو خواهی که فردا بوی مهتری مکن دشمن خویشتن، کهتری بزرگان روشندل نیکبخت به فرزانگی تاج بردند و تخت به دنباله راستان كژ مرو وگر راست خواهی ز سعدی شنو اون قديما هر چيزي جاي خودش بود و ارج و قربي داشت. در بازار، كاسب رو حبيب خدا مي دونستند و آنقدر به قول او اعتماد و اطمينان داشتند كه هر قولي كه مي داد حجت بود و هر وعده اي محقق شده تلقي مي شد. كانون خانواده هم گرم بود و رونقي داشت. اصلا از همون ابتدا، جز اين در ذهن زن نمي آمد كه با لباس سفيد بخت وارد خانه شوهر ميشه و با لباس سفيد هم رخت از آن خانه و اين دنيا مي بنده. مرد هم مهري را تعيين مي كرد و مهرش به زن چنان عميق بود كه بي هيچ دغدغه اي پاي ورقه اي را مهر مي كرد كه مهريه زن را عندالمطالبه بپردازه.... اما امان از موج مدرنيته كه حتي در خصوصي ترين حريم هاي زندگي ما رسوخ كرده. مهرها را كم فروغ ساخته و مهريه ها را در صدر نشانده. عمل و اقدام ناپيدا شده و حتي وعده ها هم از حالت عندالمطالبه خارج شده و به صورت عندالستطاعه درآمده. ملاك مهر، مهريه شده و مهريه زن هم به استطاعت منوط شده، و اين يعني تعليق به محال! چون معلومه كه به گاه استطاعت هيچ كس مستطيع نخواهد بود! البته خبر خوش به دوستان مجرد آن است كه واضعان اين قاعده من درآوردي به فكر اختيار بني آدم بوده اند و شما را مخير ساخته اند كه مي تواني مهر خود به همسرتان را عندالمطالبه اي امضا كنيد يا عندالاستطاعه اي! و بر اهل فن پوشيده نيست كه اين دو نوع تومني چقدر توفير دارند! به هر حال اميدوارم مشكل ازدواج جوانان ما با اين راه حل هاي مشعشع بزودي از صحنه گيتي حذف شود. اما در كانون اجتماع نيز وعده هاي ما مشمول اين قاعده شده. اساسا آمار وعده و وعيد در كشور عزيز ما بالاست. اين هم از شاخص هائي است كه در صدر نشسته ايم. در موسم انتخابات نيز اين آمار آنقدر زياد مي شود كه مي توانيم در جرگه حرف هاي غيرنفتي صادر كنيم. شايد خنده دار باشد، اما به نظر من يكي از شاخص هاي انتخاب نامزد خوب! همين است كه وعده هايش از چه نوع است. اگر در زمان نامزدي(انتخابات) وعده ها از نوع عندالمطالبه ای باشد اما در زمان ازدواج!(انتخاب!) به عندالاستطاعه ای تبديل شود و مردم در به در دنبال نخود سياه و يا پرتقال فروش (وعده هاي سابق) باشند، مردم نبايد با چنين نامزدي عقد انتخاب ببندند! همانگونه كه ايام به تعبير قران بين مردمان دست به دست مي شود: و تلك الايام نداولها بين الناس ... و هركسي نوبتي چند روزه براي ايفاي نقش در اين جهان دارد و اين طبيعي ترين واقعيت هستي است كه همگان را دربرمي گيرد؛ مدني بودن انسان ها نيز اقتضا دارد كه مراتب و مناصب را بين خود تقسيم كنند و هر كسي دو سه روزه عمر نوبت او باشد و فكر عمر نوح از سر به در كند و بويژه در مكانت ها و منزلت هاي اعتباري حكومتي و سازماني و كشوري به اين واقعيت تن دردهد كه وقتي آمدن و رفتن همگان در اين عالم امري است طبيعي، آمدن و رفتن در مناصب اعتباري آن نيز بايد طبيعي تر ديده و درك شود. اما نوع برخورد حاكمان و مديران و مسئولان و متوليان امور اجتماعي با اين پديده بسيار مهم است و همان است كه فرهنگ عزل و نصب را در جامعه ها و در سازمان ها شكل مي دهد و گاه با بنيان گذاشتن سنت هاي غلط و تحكيم آن، يك امر طبيعي به موضوعي جنجال آفرين و تنش زا و فرصت سوز تبديل مي شود و موضوعات فرعي و حاشيه اي را جايگزين امور اصلي و محتوائي مي سازد. فرهنگ عزل و نصب در مملكت ما در همه سطوح به گونه اي است كه حالتي غير طبيعي و نامعمول به خود گرفته است. شايد اين حالت، فرع فرهنگ و تمايل كلي جامعه ماست در قهرمان پروري و ستاره سازي از يك سو و نخبه كشي و ستاره سوزي از سوي ديگر. گاه فردي را كه شايد واجد ويژگيهاي خوبي نيز باشد چنان بالا مي بريم و جلو مي اندازيم كه امر بر خود او هم مشتبه مي شود و به تعبير دوست نكته سنجم دچار سندروم شصت چی مي شويم. گاه همان فرد را كه به هر حال انساني است كه در معرض خطا و كاستي است چنان از بالا به زير مي كشيم و از هستي ساقط مي كنيم كه گوئي فاقد هرگونه نقطه مثبتي است و بدين سان مفري مي يابيم كه فرافكني كنيم و همه ناشايستگي و بي تدبيري و تقصير و قصور خود را پشت او پنهان سازيم. آنچه مي توان به صورت گذرا در عزل و نصب هاي امام علي در نهج البلاغه ديد همان فرهنگ نگاه طبيعي به اين گونه تغييرات در جهت استحكام بيشتر اصول و اداره بهتر اجتماع با حفظ حرمت و شان انساني افراد است. اين دقت و مراقبت بويژه در عزل ها بيشتر به چشم مي خورد: ملاحظه مي شود كه امام علي ابتدا با نامه اي به فرد معزول، از هر يك از سه گروه فوق، به صورت مستند و با ذكر دلايل او را در جريان قرار مي دهد و با انساني ترين وجه ممكن حرمت او نگه مي دارد و سپس در فرمان فرد منصوب، مسئوليت هاي او را يادآور مي شود. اما كاري كه ما مي كنيم آن است كه فردي را كه منصوب كرده ايم معصوم جلوه مي دهيم و در ذيل فرمان او نيز طي يك خط به صورت كليشه اي از فرد معزول تشكر و تقدير بعمل مي آوريم! در اين حالت بسيار پيش مي آيد كه نه فرد و نه جامعه، نه تنها فلسفه رفتن را درك و هضم نمي كند بلكه شايد هيچگاه اطلاع نمي يابد كه رفتنش بهر چه بود! به كجا مي رود آخر ننمائي سببش! شايد بتوان پيشنهاد داد كه براي تعديل فرهنگ عزل و نصب، در كنار نامه هاي نصب، نامه هاي عزل را كه حاوي روشنگري دلايل براي فرد و جامعه است تمرين كنيم. به هيچ وجه مثل آن سه ميليون مشتاق بيخواب شده پيامك فرست نيستم كه بخواهم در يك گزينه ساده سه جوابي، مقصر بركناري علي دائي از تيم ملي فوتبال را تعيين كنم. چون به نظر من همين پرسش را به طريق اولي، و بلكه مقدم تر و واجب تر، بايد پيامك خواهي! كرد كه مقصر يا مقصرين روي كار آوردن او كه بوده است. به عبارت ديگر، به جاي آن كه مسئله سازي كرد و بعد به دنبال مقصر - و نه ريشه يابي و حل مسئله – رفت نبايد اساسا زمينه پيدايش چنين مسائلي را فراهم آورد. به هر حال اكنون ما هستيم و قهرمان سازي ها و قهرمان سوزي هايمان. مي خواهم به فراز و فرود فوتباليست قهرمان سابق و مربي اخراجي امروز نگاهي مديريتي داشته باشم و صرفا چند نكته را به يادآورم: اظهارنامه خواني! پس از مراسم اظهارنامه نويسي، مراسم اظهارنامه خواني شروع مي شود، درست مثل شاهنامه خواني. اين مراسم چندهفته اي در پرده آخر با اجماع تمام مي شود. گوئي ادله ديني رسيدن به مقصود نيز در اينجا حاكم است: كتاب و سنت و عقل و اجماع! كتاب اظهارنامه شركت در يك سنت جاافتاده و مرسوم به عقل عقلاي ارزياب و عقل كل(ارزياب ارشد!) محك مي خورد و عقلا در باره مرتبت آن به اجماع مي رسند. ظاهرا آسمان همه جا يك رنگ است. اما اظهارنامه خواني هم مثل همه چيز ديگر خودش تخصصي است و فوت و فن خاص خود را دارد. شما اگر اولين بار پاي در كوي عشق تعالي سنجي! مي گذاريد و اين عشق را در اول آسان مي گيريد، زهي خيال باطل. چرا كه بايد روزها وقت صرف كنيد و خط به خط 100 يا 60 صفحه را تمام و كمال بخوانيد. چون عشق تعالي سنجي به سرتان زده است درست مثل روزنامه خوان هاي ويژه هر چه در روزنامه است مي خوانيد حتي آگهي ها و تبليغات و ضميمه نيازمنديها! همزمان بايد مو به مو فيش برداري هم بكنيد و ارجاع و پاورقي بزنيد و زير كلمات خط بكشيد و بعد به دفترچه وارد كنيد و بعد تايپ كنيد و آنچه از نقاط قوت و ضعف به عقل ناقصتان رسيده براي عقل كل! ارسال كنيد. تازه بايد براي ديد و بازديد شركت هم مايه كار فراهم كنيد كه عريضه تان خالي نباشد. ضمن اين كه همه اين كارها در حيطه رادار تعالي تحت نظر است. چون گفته اند دو پادشاه در يك آپارتمان دو خوابه بتوانند خوابيد اما چند ارزياب در يك شركت وارد نخواهند شد جز آن كه نزاعي درگيرد يا اظهارنامه اي را نخواهند خواند جز آن كه به توافقي نرسند مگر دو سه روز ساعاتي با هم بزيند و بگويند و بخندند تا به اجماع برسند! نتيجه مي گيريم كه اجماع لازم و ضروري است! پس روز موعود فرا مي رسد و پنج شش نفر دور يك ميز مي نشينند و سفره لپ تاپ مي گسترند و رطب و يابس شركت را از لابلاي اظهارات خود او رو مي كنند و قدم به قدم در ترازوي سنجش مي گذارند و درجه طبقات بهشت و جهنمش را تعيين مي كنند. اما بشنويد از آن عقل كل كه به همين دليل ارشديت يافته است، و نيز آن كه چند بار اين راه را بر خلاف سبكباران ساحل ها در دل امواج ارزيابي طي كرده است بخوبي راه را شناخته و پيچ هاي مسير را مي داند و با اتخاذ رويكرد كپي اند پيس! ره چندين ساعته را يك ساعته مي پيمايد. اينان چنان غرق در اين رويكرد مي شوند و از شركت غافل مي مانند كه فقط بولت ها را مي بينند! به چنين انساني در چنين مقامي علي رغم وجود شواهد كافي! ارزياب بولتي مي گويند! چنين است كه گاه در اجماع، آنچه حاصل مي شود رنگ نوشته هاي عقل كل را دارد و ديگران در سايه آن قرار مي گيرند: ارزيابي فكرتي است از عقل كل عقل او است و ارزيابان رسل!! شان چراغ، نور دادن و روشن كردن و راه نماياندن است و اگر چراغ، چراغ راهنمائي باشد كه نور علي نور! است يعني تو ديگر مطمئني كه در چند راهيهاي مسير رانندگي، چون هدايتگري در مسير زندگي، تو را به جهت درست هدايت مي كند. يادم مي آيد در كودكي، در كتاب "قصه قصه" مي خوانديم: چراغ راهنمائي اگر ديدي به جائي سرخ كه شد راه نيست ايست كن و ايست و ايست سبز كه شد راه داد خدا به همراهت باد اما انگار در اين زمانه اي كه همه چيز دستخوش تغيير شده، خصلت هدايتگري چراغ راهنمائي هم كم فروغ شده است، گرچه زرق و برقشان بيشتر و قد و بالايشان كشيده تر شده و حتي چون مي دانند وقت طلاست به عدد و رقم و ديجيتال هم مجهز شده اند تا عابر و راننده، حتي يك ثانيه را هم از دست ندهند. اين قسمت شيرين داستان ما. اما هر يك از شما، چه در مقام عابر و چه راننده، حتما تجربياتي در مورد هدايتگري اين چراغ ها داريد كه نه تنها شيرين نيست كه تلخ و عبرت آموز است. كار به جائي رسيده كه برخي از اين چراغ ها، نه تنها راهنمائي نمي كنند كه در مقام گمراه كردن هم برآمده اند. چند مورد را كه شايد شما هم مواجه شده و مي شويد يا بشويد مرور مي كنيم.
به نظر شما آيا آن راننده به آن طرف چهارراه مي رسد؟ آيا به مقصد مي رسد؟ آيا سالم به مقصد مي رسد؟ آيا از هر چه راهنمائي است بيزار نمي شود؟ آيا ديگر به سخن هيچ راهنمائي گوش مي دهد و اعتماد مي كند؟ ما با بي برنامگي و بي تدبيري كاري كرده ايم كه خصلت و صفت راهنمائي از آن چراغ بي زبان هم ستانده شود. و شعر چراغ گمراهي! چنين سروده شود: چراغ گمراااااااهي! اگر ديدي به جائي سبز كه شد راه نيست! ايست كن و ايست و ايست سرخ كه شد راه داد! خدا به همراهت باد!!! اكنون كه در سرزمين ما، فصل مميزي است و تنور ارزيابي سازمان ها داغ است و ارزيابي كنندگان و ارزيابي شوندگان در اين تنور مي دمند، خوب است كمي تامل كنيم كه آيا نان تعالي از اين تنور بيرون مي آيد و كام ذينفع گرسنه اي را سير مي كند. شهيد ثاني كتاب گرانسنگي دارد در آداب تعليم و تعلم. نام آن "منية المريد في آداب المفيد و المستفيد" است. به تاسي از نامگذاري ايشان، وجيزه اي را در ادب و ادبيات و آداب فرايند ارزيابي و ارزيابي كننده و ارزيابي شونده مي أورم و نام أن را " بهجة المبرز في الادب و الاداب التمييز و المميز و المميز!" مي نهم كه در أن چند فصل و چند باب و چند نكته و چند خط و چند نقطه است! اما فصل اول: در ارزيابي الهي أدميان خلق شده اند تا در طي يك فرايند تكاملي رشد يابند و بالا بروند. در اين راه موانعي بر سر راهشان قرار دارد كه بايد آنها را بشناسند و نيك را از بد تشخيص دهند و امتحان شوند تا معلوم شود كه هر كس چه در ضمير خود داشته است. در چند صباحي كه در اين عالم زيست مي كنيم چنان هستيم كه چه بسا بتوانيم تا سالها چهره واقعي از خلق بپوشانيم و در خلوت آن كار دگر كنيم و سجاده نشين تردامن باشيم و مس به جاي زر و به نام زر به بازار آوريم و باطل را به جاي حق بنشانيم و دروغ را راست جلوه دهيم. اين خاصيتي است كه توليد و بازتوليد آن تنها در دنيا ميسر است. مهندس هستي، هندسه خلقت را به گونه اي ترسيم كرده كه هر عملي را عكس العملي و هر خوب و بدي را اثر و آثاري است كه اگر مهلت اين جهاني براي بروز و ظهورش در چشم و دل همه آدميان كم و كوتاه است در سرائي ديگر پرده ها فرو مي افتد و همه چيز بر همگان أشكار مي شود و نقدها را عيار مي گيرند. حكمتي است كه حق تعالي، قدر را شب و قيامت را روز ناميده است. گوئي كل هستي، از غيب و شهود، يك شب و روز بيش نيست: شب قدر و روز قيامت. قيامت روز روشني است كه با نور حق همه ناپيدائي ها هويدا مي شود و همه اسرار برملا: حق قيامت را لقب زان روز كرد روز بنمايد جمال سرخ و زرد روشني روز است كه امكان جداسازي و تميز زرهاي سره را از خاشاك ناسره به چشم مي دهد. روز قيامت روز ارزيابي الهي است كه بر جان آدميان محك زده مي شود تا سره از ناسره بازشناسانده شود: چون زند او نقد ما را بر محك پس يقين را باز داند او ز شك چون شود جانش محك نقدها پس ببيند قلب را و قلب را روز قيامت روز حساب و كتاب است. حساب و كتاب يعني ارزيابي يافته ها و داشته ها. جان آدمي كتاب اوست كه در طول عمرش با حرف و عمل أن را نوشته است. اين مدارك و مستندات، كه همه در تار و پود هويت آدمي نشسته است مورد حسابرسي و ارزيابي و ارزشگذاري قرار مي گيرد. آنجا ديگر جاي نوشتن كتاب و جمع كردن مستندات نيست، وقت خواندن كتاب و ارائه مستندات است. هر كس خودش بايد كتاب خودش را بخواند: اقرء كتابك.. . همزمان اين مستندات و مكتوبات محك نقد مي خورد : چه رويكردهائي در حيات دنيا داشته اي؟(نيت). آيا آنها را در عمل نيز به كار گرفتي و جاري سازي كردي؟ آيا در زمانهاي مناسب به محاسبه و ارزيابي اعمالت پرداختي؟ آيا اين محاسبه و سنجش باعث شد كه در كارهايت بازنگري كني و در اين حركت ياد بگيري و بهبود يابي و بالاتر روي و متعالي تر شوي؟ نيازي نيست كه دادگاهي باشد و خدا در آن قضاوت كند و بد و نيك را از هم جدا نمايد. روشنائي حقيقت و حقيقت روشن قيامت باعث مي شود كه پرده ها كنار رود و هر كس داشته ها و يافته ها و آورده هاي خويش را ببيند و بطن و باطن آنها را بيابد. گروهي آتش سوزان كرده هاي زشت خود را بفهمند و ببيند كه در جهنم مي سوخته اند و مي سوزند. و بايد كه در اين آتشي كه با اعمال خود برافروخته اند بمانند تا محك آتش، زر ناب را از وجود آميخته با مس ناپاكي آنها بيرون كشد. گروهي نيز رايحه دل انگيز نيكي هاي خود را حس كنند و خود را در روح و ريحان و رضوان الهي ببينند. در اين زمانه وانفسائي كه وقت ملك است(چون دوران طلا و موبايل و ارز و بورس و ... فعلا گذشته) و آدميان همه در حركتند تا با نون قرض دادن به هم(همون قرض الحسنه نان كه در شرف راه اندازي است) زندگي را بگذرانند چه خوش است وقتي كه با خودروي ليزينگي(همون قسطي خودمان) خود در ترافيك روان اتوبان يا خياباني در حركتي و چون حال و حوصله نداري حرف كسي را بشنوي راديو را كه اندر وصف خوب بودن و رها شدن و نسیم صبحگاهي و غروب شامگاهي داد سخن داده خاموش مي كني و بلافاصله به فكر تعمير و نگهداري خودرو مي افتي و هوس مي كني از وقتت كمال استفاده را ببري و هم ترافيك را از سر بگذراني و هم كار مفيدي انجام بدهي و مثلا شيشه را تميز كني كه مي بيني حالا كه همه عوامل مقتضي و همه موانع منقضي است آب نيست! مجال عصباني شدن نمي يابي چون بلافاصله قطرات باران رحمت الهي بر شيشه مي نشيند درست همان زمان و همان مقدار كه مي خواهي. خيلي زود اما متوجه مي شوي كه اين همراهي و همدلي از خليفگان خدا روي زمين است كه چون تو بر خودروي خود سوارند و همان وضعيت شما را داشته اند و در انديشه استفاده از وقت براي ترافيك كشي بوده اند. تنها اتفاقي كه افتاده آن است كه شيشه شما با پرتاب آب شيشه شوي او پاك شده و شيشه او بي آب و كثيف مانده! لابد او هم بايد به پاشش رحمت خليفه جلوئي اميدوار باشد! بالاخره اميد چيز خوبي است. صحنه اول: آمبولانسي آژيركشان در خط سبقت اتوبان در حال حركت است و درصدد است با كنار زدن خودروها هر چه سريعتر به بيمارستان مقصد برسد. در اين فكر بودم كه با اين ترافيك سنگين چگونه اين پروژه مي تواند اجرا شود. با كمال تعجب ديدم كه بلافاصله خودروها با زدن چراغ راهنما كمي به راست مي پيچند و در حد عبور آمبولانس راه را باز مي كنند حتي اگر هنوز در خط مياني جاي درست و حسابي به اندازه جاگرفتن يك خودروي جديد باز نشده باشد. از ديدن اين صحنه كه نمادي از همكاري و همياري و همدلي در جامعه شتاب زده و پرخاشگرمان احساس خوبي داشتم. صحنه دوم: آمبولانس آژيركشان در خط سبقت اتوبان راه باز مي كند و جلو مي رود. به محض آن كه فضاي خالي در پشت آمبولانس ايجاد مي شد مي ديدم كه همان خودروهائي كه با كمي چرخش به راست راه باز مي كردند ناگهان با تيك آف! هنرمندانه و گردش به چپ سريع سعي مي كنند بلافاصله پشت سر آمبولانس را پر كنند. در اين راه بر هم سبقت مي گيرند و حتي گاه تا مرز كركري خواني و تصادف هم پيش مي روند. يكباره كه نگاه مي كني مي بيني گوئي آمبولانسي است كه مي رود و راه را براي خودروهاي پشت سر باز مي كند تا زودتر به مقصود و شايد هم مقصد برسند! جمع دو صحنه: اين دو روي يك سكه يكي از نمودهاي رفتارهاي اجتماعي ماست. وقتي چيزي مي دهي كه بتواني چيز بيشتري بگيري. وقتي راه باز مي كني كه در ازايش راهت را بهتر و بيشتر باز كنند. اين بده بستان عرفي و شرعي و قانوني هر روزه در گوشه و كنار روي مي دهد. راستي وقتي ايثار آن هم در حد رقيق ترين جلوه هايش كه مقدم داشتن ديگري است از جامعه اي رخت برمي بندد همواره بايد در انتظار ظهور ستاره هاي دنباله دار در اتوبان هايمان باشيم كه به مركزيت و سردمداري آمبولانس ها و دنباله عظيم خودروهاي متوقع حركت مي كنند. يکي از سبک هاي مديريتي، مديريت کردن از طريق بکار بردن مدواژه هاست(buzzword) . کافي است شما مترصد باشيد که چه واژه جديدي در حوزه هاي مديريتي، فني و حتي سياسي و اجتماعي قرار است بر سر زبان ها بيفتد تا به عنوان کاربر زيرک در استفاده از آن پيشگام و پيشتاز باشيد. اين کار نشان خواهد داد که شما هم به روز هستيد و هم آگاه ، هم مفاهيم جديد را مي شناسيد و هم با چرخش زبان مي توانيد مخاطبان و مشتريان و کارکنان خود را تحت تاثير قرار دهيد. وقتي اين همه مزيت براحتي قابل دستيابي است پس چرا از سنت به مدرنيته قدم نمي گذاريد! مشتي از خروار اين مدواژه ها: جهاني سازي( البته اگر ياد بگيريد که با تلفظ غليظ، انگليسي آن را گلوباليزيشين ادا کنيد بهتر، و يا حتي بگوئيد گلوباليزاسيون که فکر کنند فنارسه هم بلديد که آن هم بهترتر!) پارادايم ( اگر زبانتان بچرخد و پارادايم شيفت بگوئيد که محشر است) هژموني و ژانر و وله و نوستالژي هم يادتان نرود که در لابلاي حرف ها زورچپان کنيد. اين لوژي ها و تژي ها هم کلا بد نيستند: استراتژي، تکنولوژي و ... وقتي در حال چلنج برای تنظيم يک کنتراکت در راستای! پورتفوليوي بيزينس خود هستيد وين ـ وين! يادتون نره. رود مپ و بنچمارک و سينرجي و ري انجينيرينگ و گپ آناليسيس و اوپتيمايز و مثل اونها هم بدرد ميخوره.
نوشته شده در سه شنبه 1388/03/19
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در یکشنبه 1388/03/10
توسط مسعود بینش| |
گاه فردي به دليل زير پا گذاشتن ارزش ها و تخطي اداري قاطعانه كنار گذاشته مي شود. حتي در اين گونه موارد نيز از هشدارهاي قبلي دريغ نشده است. نمونه بارز آن نامه امام علي به عثمان بن حنيف عامل او در بصره است(نامه 45). در همه اين موارد كار به گزارش ها مستند است: فقد بلغني ... علاوه بر آن، مورد يا موارد تخلف براي تنبه فرد و نيز آگاهي عمومي مشخص و اعلام شده است.
گاه فردي به مرور زمان و بدليل خستگي روحي يا كم شدن اثرگذاري يا كاهش قدرت خلاقيت يا تغيير مناسبات و هر دليل يا علت ديگر، نمي تواند مانند اول از عهده كاري كه به دوش گرفته بود برآيد. امام در چنين مواردي باز به استناد مدارك و با ذكر دليل عزل و جابجائي به فرد، چنان فرد را مي نوازد كه از دايره نيروها كنار نرود. نمونه آن نامه امام به محمد بن ابي بكر حاكم مصر مبني بر عزل او و گماردن مالك اشتر به جاي اوست(نامه 34): فقد بلغني .... من اين كار را به سبب كندي تو در كار نكردم ... اگر قلمرو فرمان تو را از تو گرفتم بدان سبب بود كه مي خواستم تو را به كاري بگمارم كه انجام دادن آن بر تو آسانتر باشد....
گاه فردي به هيچ وجه در كاري كه به عهده اوست كم نمي گذارد و كم ندارد اما مقتضيات جامعه از ديد رهبر به گونه اي است كه آن فرد براي موقعيت ديگري كه خالي است بهترين گزينه است و براي پر كردن جايگاه فعلي او نيز نيروي مناسب وجود دارد. عزل عمر بن ابي سلمه حاكم بحرين از سوي امام علي و نصب نعمان بن عجلان چنين بوده است(نامه 42): ... تو را بي آنكه بر تو نكوهشي و سرزنشي باشد از آنجا برداشتم . تو وظيفه خويش را در امارت، نيك به جاي آوردي و امانتي را كه به تو سپرده بودم نيك ادا كردي. اينك به نزد من بيا. نه به تو بدگمانم و نه تو را ملامت مي كنم و نه متهم هستي و نه گنهكار. مي خواهم بر ستمكاران شامي بتازم و دوست دارم كه تو با من باشي زيرا از كساني هستي كه در جهاد با دشمن و برپاي نگهداشتن دين به تو پشتگرم توان شد.
نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20
توسط مسعود بینش| |
بدون اين كه بخواهم جاذبه هاي مالي و مادي و دنيائي و مقامي و شهرتي و جنجالي حوزه فوتبال را، كه در ايران و همه جاي دنيا حاكم است، در كشيده شدن فردي داراي مدرك مهندسي از دانشگاهي معتبر به مغناطيس دلرباي اين ورزش انكار كنم و حقيقتي را كه در سخن طنز آن دوست ظريف نهفته است ناديده بگيرم كه مي گفت: او تنها مهندسي است كه از سر! خود بهترين استفاده را كرد، تاكيد مي كنم كه پشتكار و ممارست و جديت و حميت و خطرپذيري و زيركي و برنامه ريزي و فرصت طلبي و آينده نگري او در طي كردن سريع مدارج موفقيت توسط او در فوتبال بي تاثير نبوده است. در تحليل مديريتي موفقيت افراد و سازمانها همواره اين عوامل مطرح و موثر هستند. حتي اگر زدوبندها و ناروائيها در مسير حركت افراد را هم در اين معادله وارد كنيم از ارزش ها و خصلت هائي كه اشاره كردم چيزي كاسته نمي شود چون چه بسا اين زمينه براي بسياري ديگر نيز بوده و آنها چون او نشده اند.
از ميان عوامل توفيق ايشان كه برشمردم مي خواهم به نقش آينده نگري و دريافتن الگوهاي جريان فوتبال در كشور و حس تشخيص جهت حركت از سوي او اشاره كنم كه در جهش او كاملا موثر افتاد. او شايد اولين فوتباليست ايراني بود كه به هر صورت راه خود را براي حضور در دنياي فوتبال خارج از كشور باز كرد و حتي نام خود را تا حضور در بهترين هاي اروپا ثبت كرد و همين رزومه البته دلخواه او بود و ذهن و دهن بسياري را در اينجا پر مي كرد كه او در بايرن است و مثلا يك گل به ميلان زده و .... بدون اين كه كسي جزئيات را بخواهد يا بداند كه زمان نيمكت نشيني چقدر بوده و او در چند بازي حساس ظاهر شده و اساسا كيفيت ظهور او چگونه بوده است. بعد از او بود كه سيل روندگان به آن سوي آب زياد شد و به هر حال كم و بيش موفقيت ها يا شكست هائي را نصيب آنان كرد.
اما متاسفانه او در اين بالا رفتن، توشه همه جانبه با خود همراه نكرد و آن همه شوت و گل و بازي و ... نتوانست او را در فراز نگه دارد و خيلي زود به زير كشاند. يكي از دلايل، مهيا نشدن ظرفيت براي پذيرش مسئوليت و كسب شهرت و بالا رفتن از پله هاي ثروت و قدرت است. او هيچگاه در اين مدت نكوشيد كه خود را بپايد و آفت غرور و عجب را از خود دور كند. گرچه راه گشودن دروازه هاي حريفان را شايد خوب ياد گرفته بود اما نبايد فراموش كرد كه همه چيز در چارچوب محدود دروازه فوتبال نمي گنجد. تختي بزرگ به ورزشكاران نشان داد كه براي يك كشتي گير همه چيز در تشك كشتي و ماليدن شانه هاي حريفان به زمين خلاصه نمي شود بايد سر بر آستان مردمي سائيد كه از لحاظ مادي و معنوي زمينه اين كار را فراهم كرده اند نه اين كه از همه طلبكار بود و با چند صد گل، خود را در آسمان ديد و توان همكلامي و معاشرت با مردم را از دست داد. فراموش نكنيم كه آنچه در خاطره مردم و تاريخ از تختي ثبت است پيروزي هاي ظاهري او نبوده – كه چه بسا دوپينگي هائي از او نيز بيشتر مدال پيروزي داشته اند – بلكه حك شدن تواضع و مردم دوستي و همدلي و همدمي در دل توده مردم بوده است.
تجربه عملي نشان داد كه آن آمادگي ضروري روحي و ظرفيتي براي پذيرش مسئوليت را نه او خود در خود فراهم آورده بود و نه نهادهائي چون دانشگاه يا فدراسيون يا باشگاهها يا مربيان توانسته بودند در او ايجاد كنند. اينان نه تنها اين زمينه را پديد نياوردند و موارد قابل بهبود را در فكر و عمل او به او تذكر ندادند بلكه با جاروجنجال و بزرگ نمائي و اغراق و پرگوئي و ستاره پروري، موانع و مراحل را از سر راه او برداشتند تا ماشين ناآماده او در جاده ترقي ظاهري بدون ترمز و با آخرين سرعت برود و راننده بي خيال يا خوش خيال را سرانجام به دره سقوط كشاند.
ساده ترين موضوع مديريتي در كارراهه شغلي افراد در سازمانها آن است كه اين مسير بايد به تدريج و مرحله به مرحله با كسب دانش و تجربه لازم به پيش رود و فرد، مثلا از كارشناسي عمومي شروع كند و اندك اندك به موقعيت سرپرستي و مديريت و رهبري برسد. بايد براي اين كارراهه 30 ساله – مثلا – برنامه ريزي كرد. اگر كارشناسي پس از چند سال به صورت رستمانه! به سمت هاي بالا رسيد و هنوز دهه اول مسير شغلي اش طي نشده در بالاترين مقام اداره و شركت و سازمان و وزارت دست يافت پس از مدتي انگيزه رشد را از دست مي دهد و امر بر او مشتبه مي شود و در يادگيري را به روي خود مي بندد و از همه طلبكار مي شود كه چرا رئيس كل جهان نمي شود! اگر بپذيريم كه علي دائي فوتباليست خوبي بوده است هيچ فرمول عقلي و منطقي و مديريتي و تجربي حكم نمي كند كه مربي خوبي باشد يا احيانا بعدها رئيس فدراسيون يا وكيل و وزير خوبي شود. آن موقعيت ها شايستگي هاي خود را مي طلبد. مارادونا به زعم بعضي اسطوره فوتبال است اما اكنون در مربيگري درمانده است. استعداد هر كس را بايد شناخت و در آن مسير از او استفاده كرد در غير اين صورت غير از ضرري كه براي همگان به بار مي آيد خود فرد نيز صدمه مي بيند. يك كارشناس خوب لزوما يك مدير خوب هم نيست مگر آن كه شرايط و ويژگيهاي آن را كسب كرده باشد يا سعي كند كه آنها را در خود توسعه دهد.
گاه عدم پذيرش برخي مسئوليت ها، بيشترين و بزرگترين مسئوليتي است كه به دوش انسان مي افتد. هيچكس جز خود علي دائي نمي توانست با نه گفتن به مسئوليت مربيگري تيم ملي، در حالي كه دانش و تجربه و ظرفيت آن را نداشت، آن ذهنيت نسبتا خوب دوران بازيگري را در ذهن و زبان مردم نگه دارد و دل دلدادگان به ثبت ركوردهاي آنچناني بازي و گل را مكدر نسازد. ذهنيت نسبتا خوب گفتم زيرا فراموش نكرده ايم كه او در دوران اوج بازيگري كنار نرفت و وضعيتي را پديد آورد كه نياز به تجدير خاطره آن نيست. هر قدر هم فدراسيون يا هر مقام و منصبي او را به مربيگري فراخوانده باشد در نهايت مسئوليت پذيرش به عهده اوست. اگر او در اوج بازيگري كنار مي رفت و با ارتقاي دانش علمي و افزايش ظرفيت معنوي خود كار مربيگري را به تدريج ادامه مي داد و اجازه مي داد كه هر موقع ميوه جانش آماده بود آن را بچينند يا خود در اختيار ديگران قرار دهد اكنون چنان نبود كه نه نتيجه را داشته باشيم نه تيم ملي را نه مردم را نه اخلاق حرفه اي را و نه آن علي دائي را.
نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در یکشنبه 1387/11/06
توسط مسعود بینش| |
صحنه اول: از دور به چهارراهي نزديك مي شويد كه مثلا چراغ راهنمائي! دارد. مي بينيد ماشينها عبور مي كنند چون چراغ سبز است. خوشحال از اخذ برات سبز و بويژه فهميدن فرصت كافي 40-30 ثانيه اي براي عبور، گاز را بيشتر فشار مي دهيد كه يكي دو متر باقيمانده تا چهار راه را پشت سر بگذاريد. اما ناگهان مي بينيد چراغ يكباره قرمز شد و شما وسط پل صراط گير كرده ايد. نمي توانيد بگذريد چون آن طرف يك راهنمائي ديگر از نوع پليس ايستاده و قبض به دست چهار چشمي حركات شما را زير نظر دارد. از طرفي در يك طرفه العين ماشينهاي مقابل هم بي اندكي صبر و اتلاف وقت جلوي شما صفي را تشكيل دادند. اگر شانس بياوريد و پشتتان خالي باشد بايد سر به زير انداخته و عقب عقب تا پشت خط عابر برويد.
صحنه دوم: وقتي كمي نفس تازه كردي و عصبانيتت از اين كه چراغ راهنمائي گولت زده بود و شمارش آن سركاري بود فروكش كرد سر بالا مي كني و فكر مي كني الان بايد خيلي زمان گذشته باشد و بنابراين زياد معطل نخواهي شد. با كمال تعجب مي بيني عدد چراغ قرمز روي 199 متوقف شده. انگار زمان از حركت ايستاده و تو نمي فهمي كجاي زماني. فقط بايد سوت بزني! پس از زماني كه حدس مي زني دهها ثانيه باشد، موتور عدد نماي چراغ گرم مي شود و 198 و 197 و... .
صحنه سوم: چند دقيقه ايستادن پشت چراغ راهنمائي – كه اينك به چند دقيقه بلاتكليفي پشت چراغ گمراهي تبديل شده – مي گذرد و نفس هاي عددشمار يه شماره مي افتد و از 10 پائين تر مي آيد. خوشحال و آماده، زودتر با گذاشتن ماشين در دنده يك فقط منتظر گذشتن اين چند شماره معكوس مي شود كه تيك آف! كني و بروي. منظره اي درست شبيه به شماره معكوس پرتاب ديسكاوري به فضا!
اما دوباره مي بيني سر عدد 6 باز زمان متوقف شد. چند بار چشم به هم مي زني و به ياد شناسنامه ات مي افتي و به چشمت شك مي كني. ولي نه! درست ديده اي. ثانيه ها مي گذرد و دست و پايت خسته مي شود. پا را از روي پدال برمي داري و دنده را و خودت را خلاص مي كني! سرت را پائين مي اندازي و چشمهايت را مي بندي و در دلت بر بر گمراه كنندگان جن و انس لعنت مي فرستي! كه ناگهان صداي بوق هاي مكرر و عجيب و غريب پشتيان خواب از سرت مي پراند و با دستپاچگي مشغول عبور از چراغ سبز مي شوي.
صحنه چهارم: سبزي چراغ در حال جارو كردن دلخوري صحنه هاي پيش از دلت است كه ناگهان در وسط چهار راه مي ماني. چون صف طويل عابران از جلويت رژه مي رود . آخر اين چهار راه بزرگ است و چند كناره رو و سواره رو دارد. وقتي چراغ بخت عابران سبز شده راه افتاده ا ند و اكنون كه به نيمه راه سفر رسيده اند چراغ كوچولويشان قرمز شده است. چه بايد بكنند. مجبورند به راه زندگي ادامه دهند تا به ساحل مقصود برسند. و تو چاره اي نداري جز اين كه وسط چهار راه زندگي خلاص كني و راحت مشغول سان ديدن بشوي.
صحنه پنجم .... و ششم ....
نوشته شده در جمعه 1387/10/20
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در شنبه 1387/10/14
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در شنبه 1387/08/11
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/31
توسط مسعود بینش| |


