تبليغاتX
چیز دیگر
چیز دیگر

یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع

10 مدير برتر منابع انساني  در سال 2008 از سوي مجله منابع انساني معرفي شد. نكته قابل توجه آن است كه شش نفر از اين مديران زن هستند. اين امر نشان مي دهد كه عملكرد زنان در اين حوزه بر مردان پيشي گرفته است. در پژوهشي كه در مقايسه شايستگي هاي متوليان منابع انساني صورت گرفته مشخص شده كه زنان در كسب اعتبار فردي در اين حوزه برتر از مردان هستند. شايد به‌اين دليل كه زنان نسبت به مردان با سرعت بيشتري روابط را بر پايه اعتماد ايجاد مي‌كنند. در مديريت تغيير و مديريت  استعدادها امتيازهاي زنان و مردان تقريباً يكسان است. مردان اما نسبت به زنان امتياز بيشتري در معماري استراتژي سازمان، ايفاي نقش مجري عملياتي و هم‌پيماني در کسب و کار دارند؛ يعني در قلمروهايي كه بيشتر اداري و كسب و كار محور است.

آيا زنانه شدن حرفه منابع انساني مردان را از صحنه اين حرفه رمانده و اندك اندك رنگ و بوي زنانگي را در اين حرفه بيشتر كرده است؟ آيا تشديد جنبه هاي مادرانه اين حوزه كاري باعث شده كه طبيعتا زنان بهتر از عهده پاسخگوئي نيازهاي آن برآيند؟ آيا خشن شدن كسب و كارها و محيط هاي كاري باعث شده كه روزنه منابع انساني به عنوان عامل تلطيف كننده و متعادل كننده در تسخير كساني قرار گيرد كه از لحاظ فطري و خلقي بهتر از عهده انجام آن برمي آيند؟ هر چه باشد روند چند سال آينده چشم انداز روشنتري براي يافتن پاسخ به ما خواهد داد.

شرح مختصر كاري اين مديران در مجله منابع انساني را اینجا ببينيد.

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/17 توسط مسعود بینش| |

گويا پديده دو شغله بودن برخي و  وجود دو نفر بر سر يک شغل در زمان خواجه نظام الملک هم وجود داشته و مفاسدي مي آفريده که خواجه را به عکس العمل در اين زمينه واداشته است. او در سير الملوک(سياست نامه) چنين طرح موضوع مي کند:

"پادشاهان بيدار و وزيران هشيار به همه روزگار، هرگز دو شغل يک مرد را نفرموده اند و يک شغل دو مرد را، تا کارهاي ايشان به نظام و با رونق بودي".

استدلال خواجه بر نادرستي اين کار، از آنجا که مبتني بر عقل سليم است، در اين زمانه هم قوت خود  را دارد. خواجه مي نويسد:

"چون دو شغل، يک مرد را فرمايند، هميشه از اين دو شغل يکي بر خلل باشد و با تقصير. از جهت آن که اگر مرد در اين شغل به واجب قيام کند و تيمارش به جد بر دست گيرد، در آن ديگر شغل خلل و تقصير افتد و اگر در آن شغل به واجب قيام کند و اهتمامي نمايد در اين شغل به همه حال تقصير و خلل راه يابد".

حکايت برداشتن چند هندوانه با يک دست است، که اگر چنين افتد، يا هندوانه ها هندوانه نيستند و يا عاقبت آنها افتادن و شکستن است. در اين حالت هم فرد خود را مقصر مي داند و هم کسي که او را به اين کار واداشته است؛ و صد البته که : ان کان له عقل!  به هر حال در چنين موردي هيچ يک از آن کارها به قوت و درخور انجام نمي گيرد. خواجه ادامه مي دهد:

 "و چون نيک نگاه کني، هر آن کس که او دو شغل دارد، همواره هر دو شغل بر خلل باشد و او مقصر و ملامت زده، و فرماينده متشکي و رنجور دل".

خواجه در اينجا موضوع را به شايسته گزيني ربط مي دهد و نشان غفلت و بي کفايتي حاکمان و مسئولان را در همين مي داند که در اجتماع و واحدهاي اجتماعي ديده شود که کسي چند کار بدست دارد. اين نشان آن است که قرار نيست آن کارها به سامان آيد و يا اساسا آن کارها کاذب است:

"هر آنگاه که وزير بي کفايت باشد و پادشاه غافل، نشانش آن باشد که يک عامل را از ديوان دو عمل فرمايند يا سه و پنج و هفت. و امروز مردم هست که بي هيچ کفايتي که در او هست ده عمل دارد و اگر شغلي ديگر پديدار آيد، هم بر خويشتن زند و اگر سيمش بذل بايد کرد بذل کند و بدو دهند و انديشه آن نکنند که  اين مرد، اهل اين شغل هست يا نه، کفايتي دارد يا نه، در دبيري و تصرف و معاملت راهي برد يا نه و چندين شغل که در خويشتن پذيرفته است به سر تواند برد يا نه".

نتيجه طبيعي اين کار بر هم خوردن تعادل اجتماع و محروم ماندن شايستگان و ديگران و همگان از خدمت رساني همه آحاد اجتماع است:

"و باز مردان کافي و شايسته و  معتمد و کارها کرده، محروم گذاشته اند و در خانه ها معطل نشسته اند و هيچ کس را انديشه و تمييز آن نمي باشد که  چرا بايد مجهولي، بي کفايتي، بي اصلي و بي فضلي چندين شغل دارد و معروفي، اصلي و معتمدي يک شغل ندارد و محروم و معطل باشد".

خواجه اشارتي گذرا به کار تيمي و  تکه تکه کردن شغل ها و از غنا انداختن و بي محتوا کردن آنها و ساختار ماتريسي و چند رئيسي بودن دارد و البته سخن او ناظر به جنبه هاي منفي اين کار و بويژه بلاتکليفي و بي سرانجامي کارهاست:

"و باز هرگاه که دو مرد را يک شغل فرمايند، آن بدين افکند و اين بدان؛ و هميشه آن کار ناکرده ماند".

درست است که خود فرد بايد چند منصبي را نپذيرد، اما اين يک توصيه اخلاقي فردي است و در ساماندهي و انتظام امور اجتماعي کفايت نمي کند؛ بدين جهت خواجه مسئوليت اصلي اين کار را ـ که به نظر او يک جرم اجتماعي است ـ بر عهده مسئولان و پيشنهاد دهندگان و مروجان آن مي داند:

"چون به عقل و اصل باز گردي، نه اين را جرم باشد و نه آن را. همه جرم آن کس را باشد که دو مرد را يک شغل فرمايد".

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/06/18 توسط مسعود بینش| |

در نوشته دو ماه پیش که در وبلاگ آوردم، سخنان و گلايه‌هاي كيت هاموندز را در مورد مديريت منابع انساني منتشر كردم. کيت هاموندز (Keith Hammonds) از مديران company Fast، سخنراني گله آميزي باعنوان: «چرا ما از منابع انساني متنفريم؟» انجام داده بود و در آن، چهار علت انزجار خود از متوليان منابع انساني را بر‏شمرده بود:

1. دور بودن از فضاي کسب و کار سازمان

2. توجه به کارايي، به جاي ارزش

3. عدم انعطاف‏پذيري در رويارويي با چالش‏هاي پيش‏رو

4. منفعلانه عمل کردن

 گرچه لحن او در اين سخنراني و انتخاب عنوان آن، تند و گزنده است ولي هشدارهاي او و استناد به سخنان بزرگاني نظير ديو اولريش در جهت توجه به تحول آفريني و ارزش افزايي در کارهاي متوليان منابع انساني حاکي از نيت اصلاح گرانه و جهت‏گيري مشفقانه سخنان اوست که توجه به آن براي متوليان منابع انساني شرکت‏ها ضروري است.

در اینجا نقد و روشنگري دكتر روبين بركلي از مدرسه مديريت و فناوري Lally را می آورم که سخنان و گلايه هاي هاموندز را مورد نقد و بررسي قرار داده و به نوعي پاسخ گفته است. مقاله او در سال 2006 از سوي انجمن مديريت منابع انساني آمريكا (SHRM) منتشر شده است.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/17 توسط مسعود بینش| |

انسان ها با يکديگر بده بستان دارند. اين طرح و تعبيه خالق جهان است و از آن گريزي نيست. به همين دليل آدميان يکديگر را، به تعبير قرآن، تسخير مي کنند. مراد از اين معنا آن است که انسان چيزي مي دهد و چيزي مي گيرد. در چيزي که مي دهد، ديگري نيازمند او و به نوعي در تسخير اوست و در چيزي که مي گيرد، نيازمند و در تسخير ديگري است. پس اگر عملي از او سر مي زند در انتظار عکس العملي است مشابه و بلکه کسب سودي است فزونتر:

دست كى جنبد به ايثار و عمل

تا نبيند داده را جانش بدل‏

غير از خداي غني، همگان فقيرند و بي چشمداشت بدست آوردن عوض، معامله اي نمي کنند. غرض هر معامله در بازار دنيا، کسب عوض است. حتي در اداي کلماتي خوش چون سلام نيز رگه هائي از طمع را مي توان سراغ گرفت:

كاو غنى است و جز او جمله فقير

كى فقيرى بى‏عوض گويد كه گير

تا نبيند كودكى كه سيب هست

او پياز گنده را ندهد ز دست‏

اين همه بازار بهر اين غرض

بر دكان ها شسته بر بوى عوض‏

صد متاع خوب عرضه مى‏كنند

و اندرون دل عوض ها مى‏تنند

يك سلامى نشنوى اى مرد دين

كه نگيرد آخر آن آستين‏

بى‏طمع نشنيده‏ام از خاص و عام

من سلامى اى برادر والسلام‏

تنها، خداي خالق است که جود او بر بندگان خود بي انتظار سود است. تنها "سلام بي طمع " ، سلام آسماني حق است. در به در بايد سراغ چنين سلام بي غرض و بي عوض رفت:

آن كه بدهد بى‏اميد سودها

آن خداى است آن خداى است آن خدا

جز سلام حق، هين آن را بجو

خانه خانه جا به جا و كو به كو

در اين جهان اما، تنها مي توان از آدميان خوش مشام، پيام حق و سلام بي طمع را شنيد:

از دهان آدمى خوش مشام

هم پيام حق شنودم هم سلام‏

وين سلام باقيان بر بوى آن

من همى‏نوشم به دل خوشتر ز جان‏

آنان که "خود" را سوخته اند تا ديگران راه را پيدا کنند. خوديت و منيت را در خود کشته اند و با عشق الهي سرشته شده اند و با نور او درآميخته اند و جاني آسماني يافته اند:

ز آن سلام او سلام حق شده ست

كآتش اندر دودمان خود زده ست‏

مرده است از خود، شده زنده به رب

ز آن بود اسرار حقش در دو لب‏

مردن تن در رياضت، زندگى است

رنج اين تن، روح را پايندگى است‏

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05 توسط مسعود بینش| |

کيت هاموندز (Keith Hammonds) از مديران company Fast، سخنراني گله آميزي باعنوان: «چرا ما از منابع انساني متنفريم؟» انجام داده است. او در اين سخنراني چهار علت انزجار خود از متوليان منابع انساني را برمي‏شمرد و به اين علت‌ها بدين‌گونه اشاره مي کند:

1. دور بودن از فضاي کسب و کار سازمان

2. توجه به کارايي، به جاي ارزش

3. عدم انعطاف‏پذيري در رويارويي با چالش‏هاي پيش‏رو

4. منفعلانه عمل کردن

 گرچه لحن او در اين سخنراني و انتخاب عنوان آن، تند و گزنده است ولي هشدارهاي او و استناد به سخنان بزرگاني نظير ديو اولريش در جهت توجه به تحول آفريني و ارزش افزايي در کارهاي متوليان منابع انساني حاکي از نيت اصلاح گرانه و جهت‏گيري مشفقانه سخنان اوست که توجه به آن براي متوليان منابع انساني شرکت‏ها ضروري است.

 

متن کامل را در اینجا بخوانید.

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20 توسط مسعود بینش| |

انسان ها را مي توان بر اساس جاذبه و دافعه نسبت به يکديگر به چهار گروه تقسيم کرد. اين نوع تقسيم را استاد مطهري در کتاب جاذبه و دافعه علي عليه السلام آورده است.

دسته اول؛ افرادي هستند که نه جاذبه دارند و نه دافعه. نه کسي را جذب مي کنند و نه کسي را دفع. نه کسي آنها را دوست دارد و نه با آنها دشمني مي ورزد. مثل سنگ بي اثر و بي تفاوت هستند. موجوداتي بي ارزش و پوچ و بي خاصيت.

دسته دوم؛ آنان که جاذبه دارند اما دافعه ندارند. با همه خوبند و همگان نيز با آنها دوست هستند. دشمني ندارند. معلوم نيست چگونه توانسته اند در اجتماع متنوع و داراي آدم هاي گوناگون، چنين باشند. جز اين که دروغگو يا متظاهر باشند و با هر کس مطابق خواست او رفتار کنند. آن که در زندگي هدفي دارد قطعا نمي تواند همه را با خود همراه کند.

دسته سوم؛ آنان که دافعه دارند اما جاذبه ندارند. دشمن مي سازند و دوست نمي يابند. کشش مهر و محبت و خصلت انساني در آنها نيست و بنابراين بمب دافعه هستند و توان جلب يک دوست را هم ندارند.

دسته چهارم؛ آنان که هم جاذبه دارند و هم دافعه. چون در حيات خويش هدفي را دنبال مي کنند عده اي را با خود همراه مي سازند و گروهي آنان را دشمن مي دارد. هم موافق دارند و هم مخالف. البته اين امر در داوري نسبت به شخصيت چنين انسان هائي مهم است که چه نوع افرادي را جذب و چه نوع افرادي را دفع مي کنند. اگر خوب باشند، خوبان را چون آهن ربا در مي ربايند و اگر بد باشند، بدان را:

ذره ذره کاندر اين ارض و سماست

جنس خود را همچو کاه و کهرباست

نوشته شده در جمعه 1386/12/10 توسط مسعود بینش| |

در تقسيم بندي آدميان در نگاه دکتر شريعتي، دسته چهارم از انسان ها، يعني آنان که وقتي هستند نيستند و وقتي نيستند هستند، نادر و نايابند. به نظر مي رسد مصداق چنين انسانهائي، همانهائي هستند که خدا بر آنان نعمت ارزاني داشته: انعمت عليهم؛ يعني پيامبران، راستگويان، درستکاران و شهيدان. هر چه انديشيدم که اين چه نوع حياتي است که انسان در جمع حضور داشته باشد، اما به گونه اي که منيت و خوديت او توجهي برنيانگيزد، و وقتي که از آن جمع مي رود تازه  حضور و حيات خود را به همه نشان دهد؛جز خورشيد، يعني منبع نور و حرارت و حيات که هم خود ظاهر است و هم در ظهور ديگران تاثير تام دارد چيزي به ذهنم نرسيد.

خورشيد پرتو نوراني و حيات بخش خود را ايثارگونه به همگان هديه مي کند، اما کمتر کسي سر به آسمان برمي دارد تا او را بيابد و قدر نعمت وجودش را بشناسد. انگار چنين است که او خود نيز اين امر را دوست ندارد، اين است که چشمها را مي زند و سرها را به زير مي افکند...اما به عکس، در لحظات آخر رفتن، گويا پرده از رخ بر مي گيرد و تلون رنگ هاي زيبايش جلوه گري مي کند. گوئي در اين هنگام از تلاطم افتاده، مظلوم و آرام شده و فارغ البال از انجام ماموريت و مسئوليت، قصد رفتن دارد. آنچه به روشني مي توان فهميد اين است که شوق رفتن، او را وامي دارد تا سريع تر چهره خويش را پنهان سازد. حرکت او در مدت روز، به هنگام فيض رساني و پرتو افشاني ملموس و محسوس نبود. هيچ به نظر نمي آمد که او از شرق تا غرب را عرصه حرکت خويش ساخته است. در اين لحظات آخر اما، گوئي يکباره مي پرد، مي جهد و مي رود. تازه معلوم مي شود  که در طول روز نيز او در بطن خويش چنين مشتاق رفتن بوده ولي هيچ از خود بروز نداده است و اين تفکيک مراحل در واقع از ديد ماست.

مسئله مهم آن است که به هنگام روز، نورافشاني و درحجاب بودن و در لحظات آخر نيز، شتاب در رفتن مانع شناخت حضور او و قدر او مي شود، اما به محض آن که دامن خويش را از صحنه طبيعت  برمي چيند تازه معلوم مي شود که نور و گرمي و حيات و حرکت، همه از وجود او سرچشمه مي گرفته است. در واقع غيبتش، حضور هر چه بيشتر او را به رخ مي کشد و ارزش حياتي وجود او را مي نماياند. کمتر کسي به هنگام  پرتوافشاني او مي دانست که اين شرف حضور اوست که راه را بر هجوم سپاه ظلمت مي بندد. اين است که به محض رفتن، سياهي بساط حکومت مي گسترد و سکوت و سکون حاکم مي شود....و تنها مگر رهروي ايثارگر چون ماه، در غيبت ظاهري او، از انوارش بهره گيرد و به مقابله دوباره با ظلمت برخيزد...

اين حکايت، جز حکايت "شهيد" نيست. او که در زندگي آرام و پرفيضش محجوب است و توجهت را برنمي انگيزد و اصلا تا مي خواهي به او متوجه شوي خود را مي پوشاند. آن هنگام نيز که پرده از چهره برمي گيرد و رخ مي نماياند، هنوز به او انس نگرفته اي که بسرعت مي رود و تازه پس از فقدانش، اهميت و ارزش وجوديش را احساس مي کني.

نوشته شده در جمعه 1386/12/03 توسط مسعود بینش| |

انسان ها به دليل پيچيدگي و تنوع شخصيتشان، داراي انواع و اصنافي هستند. زنده ياد دکتر شريعتي از حيث "تاثير حضور و غيبت"، آدميان را به چهار دسته تقسیم مي کند:

دسته اول؛ آناني که وقتي هستند هستند، وقتي که نيستند هم نيستند: عمده آدم‌ها حضورشان مبتني به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسماني آن‌هاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

دسته دوم؛ آناني که وقتي هستند نيستند، وقتي که نيستند هم نيستند: مردگاني متحرک در جهان. خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند. بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار. هرگز به چشم نمي‌آيند. مرده و زنده‌شان يکي است.

دسته سوم؛ آناني که وقتي هستند هستند، وقتي که نيستند هم هستند: آدم‌هاي معتبر و با شخصيت. کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي‌گذارند. کساني که هماره به خاطر ما مي‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

دسته چهارم؛ آناني که وقتي هستند نيستند، وقتي که نيستند هستند: شگفت‌انگيزترين آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم، اما وقتي که از پيش ما مي‌روند نرم نرم،  آهسته آهسته درک مي‌کنيم. باز مي‌شناسيم. مي‌فهميم که آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت مي‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست مي‌شويم و درست در زماني که مي‌روند يادمان مي‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02 توسط مسعود بینش| |

گزارش سالانه شاخص هاي توسعه انساني (HDI)  از سوي دفتر توسعه سازمان ملل متحد (UNDP)  براي سال 2008/2007 منتشر شد. در اين گزارش 177 کشور جهان از لحاظ شاخص هاي توسعه منابع انساني نظير اميد به زندگي، درآمد ملي و سرانه، کيفيت نظام آموزشي و مانند آن مقايسه شده اند.

 کليات

 کشورها بر اساس اين شاخص ها به سه دسته تقسيم شده اند:

کشورهاي بيشتر توسعه انساني يافته؛ شامل 70 کشور از ايسلند و نروژ و استراليا و کانادا .... تا آلباني و مقدونيه و برزيل.

کشورهاي متوسط توسعه انساني يافته؛ شامل 85 کشور از دومينيکا ... تا گامبيا.

کشورهاي کمتر توسعه انساني يافته؛ شامل 22 کشور از سنگال و اريتره .... تا بورکينافاسو و سيرالئون در قعر جدول.

ايران جزء کشورهاي متوسط و در رده 94 قرار دارد. اين رتبه در سال انقلاب يعني 1979، 110 بوده است. در حدود 30 سال، ايران تنها 16 پله پيش تر آمده است. رشد شاخص در ايران از کشورهائي مانند مصر، کره، گامبيا، الجزاير، عمان، عربستان، نپال، تونس، هند ، سنگاپور، مالزي، چين و حتي بنگلادش کمتر بوده است.

 مقايسه برخي شاخص ها

 اميد به زندگي: بيشترين ژاپن با 3/82 سال، ايران 97 با 2/70 و کمترين زامبيا با 5/40 سال.

سرانه درآمد: لوگزامبورگ با 60228 دلار در صدر، ايران با 7968 دلار 71 و مالاوي با 667 دلار در قعر.

شاخص فقر انساني: اول چاد، ايران 79 و باربادوس در قعر.

نرخ بيسوادی بزرگسالان: بورکينافاسو در صدر با 4/76، ايران 58 با 6/17 درصد و استوني کمترين با 0.2 درصد.

دسترسي به آب بهداشتي: اتيوپي در بدترين وضع، ايران 102 و مجارستان در بهترين رده.

 

فايل PDF  کامل گزارش را ببينيد.

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21 توسط مسعود بینش| |

گزارش توسعه انساني سال 2008- 2007  ميلادي دفتر برنامه توسعه سازمان ملل متحد( UNDP )  ديروز ( 27 نوامبر، برابر 6 آذر) همزمان در سراسر جهان منتشر شد.  شاخص هاي توسعه انساني (  HDI) در اين گزارش عمدتا بر پايه عواملي نظير اميد به زندگي، حضور مردم در مقاطع مختلف تحصيلي، بيسوادي و درامد سرانه استوار است.

ايران که در سال انقلاب(1979) رتبه 110 را دارا بود، امسال پس از 28 سال، با 16 پله ارتقاء به جايگاه 94 در بين 177 کشور رسيد. سال پيش رتبه ايران 96 بوده است. بدين ترتيب ايران جزء کشورهاي متوسط از لحاظ شاخص توسعه انساني است و در جايگاهي پائين تر از فيجي! و بالاتر از پاراگوئه! قرار دارد. ايسلند امسال برترين رتبه را داشت و جاي نروژ را، که شش سال متوالي در صدر بود، گرفت.

با توجه به چشم انداز 1404 ايران، مسئله اين است که با فرض سکون و رکود و جمود ساير کشورها، اگر قرار باشد اين نحو رشد شاخص ها ادامه يابد ، شما بايد حدس بزنيد که چند سال وقت لازم است تا آن اهداف 20 ساله محقق شود. معلوم است که خيلي بيشتر  و درست تر بايد کارهاي بيشتر و درست تر را انجام داد و خيلي کمتر حرف زد و داد سخن داد!

گزارش کامل 399 صفحه اي اين شاخص ها را در اينجا ببينيد. ليست مقايسه اي نيز در اينجا قابل مشاهده است.

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/07 توسط مسعود بینش| |