تبليغاتX
چیز دیگر
چیز دیگر

یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع

داستان "خر برفت و خر برفت" در مثنوي، گرچه به هوش هيجاني پائين آن شخص اشاره دارد كه خسته از راه رسيد و خر خود به آخوري ببست و به جمع صوفيان بي چيز و بينوائي درآمد كه ساده لوحي او را دريافتند و طمع بر خر او بستند و با فروش خر، سوري به راه انداختند و پاي بر زمين مي كوفتند و مي گفتند: خر برفت و خر برفت؛ و آن شخص هيجان زده كم هوش نيز با آنها هماواز شده بود و همان را مي خواند و وقتي به خود آمد خر را از دست رفته ديد و كلي نهيب بر نگهبان زد كه چرا مرا خبر نكردي و او گفت كه بارها آمدم و ديدم كه تو از همه آن گويندگان باذوق تري! و آن وقت بود كه تازه ماجرا را دريافت و بر تقليد لعنت فرستاد! اين داستان اما واجد نشانه هائي گويا از اجتماعي است كه فاقد هوش اجتماعي است و در تلاطم هيجانات و ذهنيات غرق شده است. در اين پست تنها به يك نشانه اشاره مي كنم: توجيه فساد به دليل ضرورت(به تعبير مولانا، و به تعبير امروزي: مصلحت)!

جمع صوفياني كه در آن خانقاه گرد آمده بودند و مرد مسافر در آنجا اتراق كرد نمونه و نمادي است از اجتماع آدميان. اجتماعي كه در آن فقر و گرسنگي چنان فراگير شده كه دائما در مصاف با كفر به آن تنه مي زند: كاد الفقر ان يكون كفرا

صوفيان در جوع بودند و فقير

كاد فقر ان يعي كفرا يبير

اين اختلاف طبقاتي، باعث ناتعادلي و ناپايداري اجتماع مي شود و چشم هاي طمع آلود ناداران را از سر ضرورت به دارائي دارندگان خيره مي كند و به تعبير مولانا چنين جماعت هائي به محض ديدن خر كسي، خرفروشي در پيش مي گيرند:

اي توانگر كه تو سيري هين مخند

بر كجي آن فقير دردمند

از سر تقصير آن صوفي رمه

خرفروشي درگرفتند آن همه

جامعه اي كه به اضطرار و انكسار دچار مي شود فساد بر آن مباح و توجيه پذير مي شود چنان كه انساني گرسنه و رو به مرگ، از سر ضرورت، مردار مي خورد. اين ضرورت ها به مرور لباس صلاح بر فسادهاي اجتماعي مي پوشاند و زشتي كردارهاي ناپسند را كمرنگ مي سازد:

كز ضرورت هست مرداري مباح

بس فسادي كز ضرورت شد صلاح

اندك اندك كه گسترش فساد رهزن جامعه شد همه چيز، حتي وجود فساد در آن جامعه، توجيه مي شود. آدمي حق خود مي داند كه با فسادانگيزي همرنگ جماعت شود و حق خود را بستاند:

هم در آن دم آن خرك بفروختند

لوت آوردند و شمع افروختند

ولوله افتاد اندر خانقه

كامشبان لوت و سماع است و شره

چند از اين صبر و از اين سه روزه چند

چند از اين زنبيل و اين دريوزه چند

ما هم از خلقيم و جان داريم ما

دولت امشب ميهمان داريم ما

اين رخداد بدترين مسيري است كه يك جامعه نامتعادل افراد خود را به آن سو مي كشاند. ضرورت پنداري و مصلحت بيني پوششي است كه بر قامت حقيقت دوخته مي شود و حقيقت را از چشم همگان پنهان مي دارد. اين نوع نگرش و اقدام بذرهاي باطل را در سرزمين اجتماع مي پراكند و چه بسا نسل هاي بعد را نيز با ميوه هاي برآمده از آن مسموم مي سازد:

تخم باطل را از آن مي كاشتند

كان كه آن جان نيست جان پنداشتند

 

نوشته شده در جمعه 1388/08/08 توسط مسعود بینش| |

اگر حافظ عليه الرحمه توصيه مي كرد كه براي فهم و لمس گذر عمر بايد رفت و بر لب جوي نشست و گذر عمر را نگريست، امروزه اما مدنيت و دور بودن از فضاي طبيعي چنين امكاني را بدست نمي دهد و در عوض مدرنيت همه گونه ابزاري را همچون ساعت و تقويم فراهم آورده تا بلكه آدمي حساب گذر عمر دستش بيايد. اين همه به شرط آن است كه انسان اين شاخص ها را پيش رو نهد و به آنها باور داشته باشد. زنده ياد قيصر امين پور در اين باور شك دارد:

عمرى به جز بيهوده بودن سر نكرديم
تقويم ها گفتند و ما باور نكرديم

تمامي اين بيهودگي هاي روزمره در حالي صورت مي گيرد كه آدمي ساعت به دست و تقويم در جيب دارد! نياز به رفتن كنار جو نيست! همه چيز در اختيار است تا ما فرصت هاي تنهائي را براي انديشيدن در كم و كيف اين گذر از دست بدهيم و هميشه مشغول باشيم. مشغله هاي گفتن و نوشتن و گوش دادن و ديدن و كار كردن و در جمع بودن بخوبي مي تواند هراس و دغدغه روبرو شدن با واقعيت خودمان را از ما بگيرد و نوعي خلسه اجتماعي بودن و رضايت از خود و بي خيالي را دامن بزند. بي جهت نيست كه لحظه اي خود را تنها نمي گذاريم. به محض تنها شدن نيز بايد چيزي بخوانيم يا بشنويم يا بنويسيم و باز هم از مواجه شدن با خود فرار كنيم.

با خود مي گويم نكند وبلاگ نويسي هم از آن دست باشد. ابزاري كه تنهائي را از آدمي مي ستاند و در جمع بودن مجازي را جايگزين مي كند. آن وقت است كه سربرمي داري و مي بيني سالها گذشته است و تو تنها در نقاط عطف گذر سال متوجه دست انداز شمارش عبور از مرز سال مي شوي. 365 روز قبل چگونه گذشته است نمي داني و تازه در اين دست انداز تعويض چرخ دندنه يك ساله عمر باز هم عبرت نمي گيري و از ترس تبعات تنهائي و وقت انديشي به ضربه زدن به صفحه كليد پناه مي بري و باز هم مي خواهي با تلقين نوعي احساس در جمع بودن، عبور زمان را نفهمي. اين بار اما، من آن دست انداز گذر را احساس مي كنم و خود را مصداق اين شعر قيصر مي يابم:

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23 توسط مسعود بینش| |

براي خاكسپاري يكي از آشنايان به بهشت زهرا رفته بودم. گسترش جمعيت شهر مردگان شگفت آور است. همانجا مي شد ترافيك و تلاقي جنازه ها و تابوت ها را ديد. اگر بازار شكم در اين دنيا هيچگاه از رونق نمي افتد، بر سكه بازار مردگان نيز گرد كهنگي نمي نشيند. مولانا درست گفته كه در اين جهاني كه بود و نبود و هست و نيست با هم گره خورده و در هم تنيده شده است، آرام آرام نيستان مي روند و هستان درمي رسند:

اندك اندك زين جهان هست و نيست

نيستان رفتند و هستان مي رسند

 قطعا در زماني كه ما به كار خاكسپاري عزيز خود در شهر مردگان به ماتم مشغول بوديم در گوشه هاي ديگري از اين خاكستان، عده اي از زايش انساني كه با گريه پا بدين سرا مي نهد در خنده مستانه هستند. ممكن است ذهن را بتوان با استدلال و برهان به پذيرش محال بودن اجتماع ضدين واداشت، دل اما در اين جهان شاهد همراه بودن هستي و نيستي و حيات و مرگ و شادي و غم و راحتي و سختي و طلوع و غروب است و اين محال عقلي را همواره به نظاره مي نشيند.

عجيب است! آنان كه ناظر آمدن كسي هستند مي خندند در حالي كه او مي گريد و آنان كه ناظر رفتن كسي هستند مي گريند در حالي كه ... ؟ حتي اگر ندانيم كه دليل يا علت گريه تازه واردان چيست دست كم آن است كه واقعيت وجودي آن را مي بينيم. مشكل آنجاست كه در آن سو، گريه ظاهري آدميان را در فراق عزيز خود مي بينيم اما از حال او خبر نداريم. آيا او نيز مي گريد؟ دليل گريه او چيست؟ يا مي خندد. ظاهرا پاسخ اين پرسش خردسوز را تنها بايد از پيامبران و يا عارفان مرگ انديش پيرو آنان سراغ گرفت.

مولوي، عاشق دلسوخته اي كه درس مرگ انديشي را از انبيا آموخته بود و پيش از مرگ جبري به موت اختياري مرگ را تجربه كرده بود پيشاپيش داستان سخن گفتن خود با تشييع كنندگانش را چنين نقل مي كند: 

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود

لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد

ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

که های هوی تو در جو لامکان باشد

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/31 توسط مسعود بینش| |

همواره به دنبال فهم اين نكته تامل برانگيز قراني بوده ام كه چرا در بسياري از موارد قران كريم به تعاريف نپرداخته و به جاي آن مصاديق را برشمرده است. از اين نيز بالاتر؛ مصداق را به عنوان تعريف يك مفهوم نشانده است. يك نمونه بارز، تعريف نيكي(بر) است كه در آيه 117 بقره آمده است: ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب ولكن البر من امن بالله .... نيكي آن نيست كه صورت هاي خود را به طرف مشرق و مغرب بگردانيد بلكه نيكي كسي است كه ....(انساني با داشتن 17 صفت).

گوئي خداوند مي خواهد اين تعاريف و مفاهيم را از آسمان ذهن به زمين عين بياورد و آنها را به گونه اي فراديد آدميان مجسم و متبلور سازد كه كسي، هم بدنبال معيارسازي و قالب گزيني ذهني نرود و هم نتواند مسئوليت خويش را به دليل عدم شناخت ملموس اين مفاهيم و معاني كنار بگذارد.

اخيرا مورد و نمونه اي را شاهد بودم و تجربه كردم كه حقيقت روشي را كه قران بر آن هدايتگري مي كند برايم آشكارتر ساخت. قبل از نقل آن مورد، اجازه دهيد كه بگويم ما انسانها يا براي فرار از تلخي حقيقت يا سنگيني مسئوليت و يا هر دليل ديگري دنبال عمل گريزي و توسل به مفهوم پردازي هستيم. مولانا ماجراي گفت و گوئي را در زمان پيامبر نقل مي كند كه مردمان با پرسش مكرر از ايشان در باره زمان وقوع قيامت - و نه حقيقت قيامت - درصدد فرونشاندن عطش دانائي خود بودند:

زو قيامت را همي پرسيده اند

اي قيامت تا قيامت راه چند

و پاسخ حكيمانه و مدبرانه پيامبر آن بود كه قيامت مجسم پيش شما ايستاده است و شما از زمان وقوع قيامت مي پرسيد. محشر پيش شماست و شما از زمان حشر مي پرسيد:

با زبان حال مي گفتي بسي

كه ز محشر حشر را پرسد كسي

آنگاه مولانا اين سخن پيامبر را توضيح مي دهد:

هر كه گويد كو قيامت اي صنم

خويش بنما كه قيامت نك منم

درنگر اي سائل محنت زده

زين قيامت صد جهان افزون شده

پس محمد صد قيامت بود نقد

زان كه حل شد در فناي حل و عقد

زاده ثاني است احمد در جهان

صد قيامت بود او اندر ميان

پس قيامت شو قيامت را ببين

ديدن هر چيز را شرط است اين

اما آن مورد به ديدن عشق و ايثار برمي گردد. آري ديدن؛ زيرا لازم نيست براي تعريف عشق و ايثار خود را خسته كنيد و فلسفه ببافيد و تعريف منطقي كنيد و يا در بهترين حالت معتقد شويد كه عشق نفي خود در ديگري است و ايثار اهداء خود به ديگري. بلكه عاشقي را مي بينيد كه همان عشق است و ايثارگري را مي بينيد كه همان ايثار است.

خانواده اي را در نظر بگيريد با دو پسر و دو دختر. پدري كه اكنون جز خاطره اي تلخ و تاريك از او در ذهن و ضمير خانواده اش برجاي نمانده و گرچه زنده است و به واسطه، براي رفع عذاب وجدان و چه بسا رشوه براي خريد بهشت! اندك صدقه اي پرداخت مي كند اما نمرده اي است كه خانواده مدتها پيش بر او نماز ميت خوانده اند. مادر ميانسال از فشار معيشت و بيشتر از آن، از تالمات روحي به بيماري هاي گوناگون دچار شده و مدتها ست بر صندلي روان و تخت افتاده و جز به ضرورت مراجعات ناگزير به پزشك و يا جراحي هاي پياپي، بيرون از خانه را نمي بيند. استخوانها و بدن نحيف او را در اين سن كه مي بيني درمي يابي كه جز زخم بي عدالتي و فشار بي انصافي نمي تواند چنان جراحاتي پديد آورد و انسان را چنين مچاله كند. دو پسر جوان او به خارج شتافته اند و ماهانه با فرستادن مبالغي دغدغه مخارج زندگي را از مادر و دو خواهر كم مي كنند. اما دو خواهر نوجوان دوقلو كه تشخيص آنها از يكديگر براي غريبه ها دشوار است مانده اند و مسئوليت پيش بيني نشده و طاقت فرساي مراقبت از مادر را بر عهده گرفته اند. آنها كار دشوار نگهداري مادر بيمار خود را در فضائي انجام مي دهند كه همه كارهاي اداري بيمارستاني و خريد مايحتاج زندگي و پخت و پز و تميزي و تعمير و نگهداري خانه بر دوش آنهاست و اخيرا با همت و جديتي كه به خرج داده اند هر دو در دانشگاه پذيرفته شده اند و رفت و آمد مسير دانشگاه و درس خواندن و دغدغه امتحان و شهريه هم به اين مشغله ها و دغدغه ها اضافه شده است. باز هم بيفزائيد بر اين مجموعه، بيماري  متفاوت هر دو خواهر را كه چه بسا ريشه در همين وضعيت روحي و رواني خانگي و خانوادگي دارد.

اين يك روي سكه بود. همان روئي كه برخي حتي با فكر آن بر خود مي لرزند و توان مقاومت در خود نمي بينند. روي ديگر سكه اما، بلنداي كوه اراده و ژرفاي همت اين دو خواهر است كه صميمي و شاد و شاكر روزگار مي گذرانند و اگر كسي اين سابقه را از آنها نداند و با آنها همكلام شود مي پندارد اين دو نوجوان هيچ غمي در دنيا ندارند و همه چيز بر وفق مرادشان است كه دائما لبخند بر لب دارند و مثبت مي انديشند و نشانه هاي شوق و رضايت مي پراكنند و آماده اند ايثار عشق كنند و عشق، ايثار كنند. خدايا اين چه ظرفيتي است كه از عشق و ايثار در مخلوق ظلوم و جهول و هلوعت به وديعت نهاده اي؟ چگونه در همين زندگي روزمره و در خانه خانه هائي كه نمي شناسيم و در پس كوچه هائي كه نمي بينيم داري به فرشتگاني كه هنوز هم در حكمت آفرينش مخلوق خونريزت چند و چون مي كنند نمونه نشان مي دهي و آنان را قانع مي كني؟

از آن مادر قدر شناس شنيده ام كه در پاسخ كسي كه مثلا دلسوزانه و از روي همدردي مي پرسيد: شما چگونه زندگي مي گذرانيد، زيباترين پاسخ را مي گفت: دو فرشته از من نگهداري مي كنند.

 

نوشته شده در جمعه 1387/12/23 توسط مسعود بینش| |

حتما در زندگي خود اين تجربه را چه بسا به صورت مكرر داشته ايد كه وقتي در شرايط دشواري از لحاظ مادي يا معنوي قرار گرفته ايد و چاره اي براي كار فروبسته خود نمي يابيد و ترس و نااميدي و تزلزل وجودتان را فراگرفته و هيچ سوسوي نوري براي فرار از تاريكي وضعيت نمي بينيد، ناگهان يك اتفاق بسيار ساده چنان روح و فكر و نگرش شما را در تسخير مي گيرد و به خود مشغول مي كند كه بدون اين كه در شرايط قبلي شما تغييري پديد آمده باشد احساس دروني زيبائي از رهائي و سپاسگزاري در خود مي يابيد. به نظر من يكي از آيات خلقت الهي همين حقيقت است كه براي همگان به تكرار و تنوع رخ مي نمايد و چونان تلنگري رايگان و مشفقانه آدمي را ادب مي كند.

پايتان مي شكند و از اين كه مدتها محدوديت در گچ بودن را تحمل كرده ايد خسته و چه بسا ناسپاس شده ايد. فردي را مي بينيد كه پا ندارد و عمري است خستگي حركت با عصا را در خود دارد و قدردان خداي خود نيز هست. چه احساسي پيدا مي كنيد؟ غرور و غرولند شما به يكباره فرومي خوابد و معجوني از احساس زيباي شرمندگي و توبه و رضايت در خود مي بينيد. با اين كه پاي شما در گچ است اما چه بسا به ديد نعمتي به آن مي نگريد كه براي تنبه و توجه شما اعطا شده و معلوم نيست كه چه خطرات بزرگتري را از شما برداشته است.

در بيمارستان بستري هستيد و يا همراه يكي از بستگان بيمار خود در بيمارستان بسر مي بريد. به تعبير سعدي در چند و چون " وين چه سبب وان چرا" هستيد. مي خواهيد فكر خدا را بخوانيد كه چرا اين بلا - به زعم شما – بر شما وارد شده است با اين كه در ذهن خود وقتي كارنامه عملكرد خود را مرور مي كنيد كه به حكمت الهي نمره دهيد، از باب "حب الشي يعمي و يصم" جز نمره بيست نمي يابيد و خدا را معلم سختگيري مي بينيد كه بي دليل اين نمره بد يا كم را به شما داده است. اما در همين هنگام سه متر آنطرف تر در اتاقي كه شما هيچ به آن توجهي نداشتيد و اصلا آن را نمي ديديد بيماري با همراه خود براي قدم زدن خارج مي شود و نمي فهمي چگونه وقتي شرح حال او را از همراهش مي شنوي كه چند عمل دشوار انجام داده و در چه شرايط بحراني بسر مي برد و در عين حال اميد را از دست نداده و هيچ سخن گزافي بر زبان نمي راند و رايحه شكر از دهان او مشام شما را عطرآگين مي كند، ناگهان باد فكر نخوت و نخوت فكرتان فرومي نشيند و بدون هيچ گونه بحث و جدل فكري يا ارائه استدلال عقلي مات صحنه مي شويد و در همان حال تمامي بيست هائي كه خدا با ارفاق و مرحمت به شما داده به يادتان مي آيد و آدمي مي بيند كه انگار وقوع همين صحنه ها ي بسيار معمولي كه هر روزه در زندگي همه ما روي مي دهد بي حكمت نيست و اثبات نوعي نسبيت حاكم در زندگي مادي و معنوي ما آدميان و تنظيم كننده خواسته ها و اميال و آرزوها ي ما و متعادل كننده شخصيت روحي ماست. 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/22 توسط مسعود بینش| |

اگر قرار است يك امر ثابت در طبيعت پيدا كنيم، آن عبارت است از تغيير فصل هاي چهارگانه سال. عارفان نكته بين ما كه همواره مشابهت و قرابتي بين درون و بيرون، جان و جهان، انسان و هستي مي ديدند، اين تغييرات را چون تغييرات و تحولات روحي آدميان درنظر مي آوردند:

امتحانهای زمستان و خزان

تاب تابستان بهار همچو جان

(مولوي)

از اين روي، بهار در ضمير و زبان آنها يادآور وصال بود و تابستان نمايانگر پختگي و پائيز نشانه دلتنگي و زمستان حكايتگر فراق. سير تغيير و تحول و تكامل يك دانه در طبيعت و فرو رفتن آن در خاك و سپس برآمدن از خاك و به نهال و درخت تنومندي تبديل شدن و سرشار گشتن از سبزي و طراوت در بهار و ميوه دادن در تابستان و زرد شدن و برگ ريزان در پائيز و خشك شدن در زمستان و در عين حال نمردن و نااميد نشدن از سردي و فسردگي و مقاومت كردن و پايدار ماندن و تحمل فراق كردن و حفظ شور و مستي حيات در ريشه گياه، همه و همه نشان دهنده اين فراز و نشيب درس آموز طبيعي است:

رو تو جباري رها كن خاك شو تا بنگري

ذره ذره خاك را از خالق جبار مست

تا نگوئي در زمستان باغ را مستي نماند

مدتي پنهان شدست از ديده مكار مست

بيخ هاي آن درختان مي نهاني مي خورند

روزكي دو صبر مي كن تا شود بيدار مست

(مولوي)

انطباق حالت روحي فراق در آدمي بر زمستان طبيعت، درس آموز اين نكته است كه وقتي طلب بهار مستلزم صبر بر زمستان و گذر آن است، زمستان فراق را نيز بايد به اميد بهار وصل تحمل كرد:

كامجويان را ز ناكامي چشيدن چاره نيست

بر زمستان صبر بايد طالب نوروز را

***

زمان رفته باز آيد وليكن صبر مي بايد

كه مستخلص نمي گردد بهاري بي زمستاني

(سعدي)

تحمل اين فراق با زحمت عجين است. اگر اين دوران به دانه افشاني و آمادگي براي روزگار سبز وصل بگذرد مي توان به رويش گل بر خار فسرده وجود آدمي اميد داشت:

هر كه دانه نفشاند به زمستان در خاك

نااميدي بود از دخل به تابستانش

(سعدي)

***

تا در نرسد وعده‌ هر کار که هست

سودی ندهد یاری هر یار که هست

تا زحمت سرمای زمستان نکشد

پر گل نشود دامن هر خار که هست

(ابوسعيد ابوالخير)

نوشته شده در شنبه 1387/09/30 توسط مسعود بینش| |

باران، كه در لطافت طبعش هيچ سخني نيست، همواره مورد توجه مردمان و بويژه شاعران نازك طبع و عارفان لطف نگر بوده است. باران در ادبيات عرفاني مظهر حقيقت مطلق و خالص و پاك و دست ناخورده و اصيل است كه بي مزد و منت در اختيار همه قرار مي گيرد و بر سر همگان مي بارد. از سوئي، محدوديت هاي مادي و انسان خاكي باعث مي شود كه آن خلوص و پاكي هنگامي كه به زمين مي رسد و در زمين جريان مي يابد رنگ محدوديت و گاه آلودگي و تيرگي به خود بگيرد و خصلت رحمت گسترش چه بسا زحمت ها بيافريند.

ناودان در ذهن و زبان شاعران نكته سنج ما نمونه و نمادي از اين محدوديت زميني است كه باران آسماني را به اجبار در ظرف تنگ خود دربرمي گيرد.

دو وجه در نسبت باران و ناودان در شعر و ادب ما آمده است:

  • باران همچو دل است و ناودان همچون زبان براي بيان حقيقت آنچه دل مي يابد. بديهي است وقتي حقيقت مطلق از سينه گشوده در ظرف محدود زبان و بيان قرار مي گيرد و مي خواهد به چنگ حواس بيفتد كاري بس مشكل پديد مي آيد:

دل مثال آسمان آمد زبان همچون زمين

از زمين تا آسمان ها منزل بس مشكل است

دل مثال ابر آمد سينه ها چون بام ها

وين زبان چون ناودان، باران از اين جا نازل است

آب از دل پاك آمد تا به بام سينه ها

سينه ها چون آلوده باشد اين سخن ها باطل است

 

معاني را زبان چون ناودان است

كجا دريا رود در ناوداني

گاه نيز نسبت باران و ناودان را نسبت نور و چشم دانسته اند. نور، حقيقت ديدن است و چشم، وسيله آن. پس همواره بايد چشم حقيقت بين داشت و غايت و حقيقت وسايل و وسائط را ديد:

چو نور از ناودان چشم ريزد

يقين بي بام نبود ناوداني

  • ما بايد همچو باران، رحمت گستر باشيم نه همچو ناودان زحمت افزا. بارش باران اصيل است در حالي كه آب ناودان عاريتي است و از او نيست و ناودان نقشي در پديد آمدن آن نداشته است. حال اگر خود را مستقل ببيند و به ناداشته اش مغرور شود، نه تنها مجراي مناسبي براي عبور باران پاك و توزيع و گسترش آن نخواهد بود كه باعث زحمت و حتي جنگ همسايگان مي شود:

آسمان شو ابر شو باران ببار

ناودان بارش كند نبود بكار

آب اندر ناودان عاريتي است

آب اندر ابر و دريا فطرتي است

آب باران باغ صد رنگ آورد

ناودان همسايه در جنگ آورد

باران باشيم نه ناودان.

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/09/11 توسط مسعود بینش| |

با اجازت از مولاناي كريم قصه شهر و اهل سباي او را از جايگاه معرفت و عرفان ناب انساني تقليل و بر وضعيت كلان شهر اين زمانه تطبيق مي دهم. اين كلان شهر بس گسترده و بزرگ و درهم برهم است:

بود شهرى بس عظيم و مه ولى

قدر او قدر سكره بيش نى‏

بس عظيم و بس فراخ و بس دراز

سخت زفت و تو بتو همچون پياز

جمعيت اين شهر چندين برابر شهرهاي معمولي است و  همه گونه خلايقي در آن جمع آمده است. به همين نسبت افراد و گروههائي را در آن مي توان يافت كه هنوز درون خويش را نپرداخته اند به كارهاي بزرگ گمارده شده اند يا دست كم سوداي كم كاري و پخته خواري در سر دارند:

مردم ده شهر مجموع اندر او

ليك جمله سه تن ناشسته رو

اندر او خلق و خلايق بى‏شمار

ليك آن جمله سه خام پخته خوار

جان ناكرده به جانان تاختن

گر هزاران است باشد نيم تن‏

مولانا  اين خامان ناشسته روي پخته خوار را سه دسته مي كند: كور و كر و برهنه. اما كوري كه مدعي دوربيني است و كري كه تيزگوش تر از خود نمي شناسد و برهنه اي كه مي پندارد ديگران بايد درازي دامن او را فروچينند:

آن يكى بس دور بين و ديده كور

از سليمان كور و ديده پاى مور

و آن دگر بس تيز گوش و سخت كر

گنج در وى نيست يك جو سنگ زر

و آن دگر عور و برهنه‏ى لاشه باز

ليك دامنهاى جامه‏ى او دراز

توهم همه چيزداني و كارداني چنان بر اين گروه خامان تسلطي يافته كه خيال پردازانه دشمني را فرض مي كنند و از هيچ همه چيز مي سازند. اين مصداق بارز ناشايستگي و چيزي در جاي خود قرار نگرفتن است: وقتي كه كور مي بيند و كر مي شنود و برهنه پوشيده قلمداد مي شود.

گفت كور اينك سپاهى مى‏رسند

من همى‏بينم كه چه قومند و چند

گفت كر آرى شنودم بانگشان

كه چه مى‏گويند پيدا و نهان‏

آن برهنه گفت ترسان زين منم

كه ببرند از درازى دامنم‏

كور گفت اينك به نزديك آمدند

خيز بگريزيم پيش از زخم و بند

كر همى‏گويد كه آرى مشغله

مى‏شود نزديكتر ياران هله‏

آن برهنه گفت آوه دامنم

از طمع برند و من ناايمنم‏

وقتي هم از ماجراهاي خود ساخته و خود پرداخته فارغ مي شوند مي خورند و فربه مي شوند:

شهر را هشتند و بيرون آمدند

در هزيمت در دهى اندر شدند

اندر آن ده مرغ فربه يافتند

ليك ذره‏ى گوشت بر وى نه نژند

مرغ مرده‏ى خشك و ز زخم كلاغ

استخوانها زار گشته چون بناغ‏

ز آن همى‏خوردند چون از صيد شير

هر يكى از خوردنش چون پيل سير

هر سه ز آن خوردند و بس فربه شدند

چون سه پيل بس بزرگ و مه شدند

آن چنان كز فربهى هر يك جوان

در نگنجيدى ز زفتى در جهان‏

با چنين گبزى و هفت اندام زفت

از شكاف در برون جستند و رفت

‏مولانا آن كران را آرزومنداني مي داند كه مرگ همه را مي شنوند جز مرگ خويش. آن كوران را آزمنداني كه عيب همه را مي بينند جز عيب خويش. و آن عوران را بينواياني كه ترس ربوده شدن دارائي امان از آنها بريده است:

كر امل را دان كه مرگ ما شنيد

مرگ خود نشنيد و نقل خود نديد

حرص نابيناست بيند مو به مو

عيب خلقان و بگويد كو به كو

عيب خود يك ذره چشم كور او

مى‏نبيند گر چه هست او عيب جو

عور مى‏ترسد كه دامانش برند

دامن مرد برهنه كى درند

خصلتي كه در اين كلان شهر است آن است كه همه را از خود غافل كرده و در كار ديگري سرگرم ساخته است. بسیاری خود را داناي همه فن حريف مي دانند اما چون خود را نمي شناسند در حقيقت نادانند. اصل همه اصول ها يعني خود را فراموش كرده اند و در بند علم ظاهري و عقل دنيائي گرفتار آمده اند:

همچنان لرزانى اين عالمان

كه بودشان عقل و علم اين جهان‏

از پى اين عاقلان ذو فنون

گفت ايزد در نبى لا يعلمون‏

چون رهانم دامن‏از چنگالشان‏

صد هزاران فصل داند از علوم

جان خود را مى‏نداند آن ظلوم‏

داند او خاصيت هر جوهرى

در بيان جوهر خود چون خرى‏

كه همى‏دانم يجوز و لا يجوز

خود ندانى تو يجوزى يا عجوز

قيمت هر كاله مى‏دانى كه چيست

قيمت خود را ندانى احمقى است‏

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/08/07 توسط مسعود بینش| |

گفته اند که: من فقد حسه فقد علمه. فقدان يکي از حس هاي پنجگانه در آدمي،مثلا حس بينائي،  وضعيتي را پديد مي آورد که از دو منظر قابل توجه است:

اول اين که او عصائي برمي گيرد که پاي او شود و او را راه بنماياند:

پاي نابينا عصا باشد عصا

تا نيفتد سرنگون او بر حصا

تفاوت اين عصا با عصائي که انساني بينا بدست مي گيرد آن است که عصاي او عصاي احتياط است و  او را از سر ترس و حزم و احتياط به جلو مي برد. از اين روست که کسي به ياد ندارد که از نابينائي تنه خورده باشد. کاش بينايان نيز عصاي احتياط را در اعمال و حرکات خود بکار مي گرفتند:

گام زان سان نه که نابينا نهد

تا که پا از چاه و از سگ وارهد

لرز لرزان و به ترس و احتياط

مي نهد پا تا نيفتد در خباط

دوم آن که با فقدان يک حس ظاهري، اولا حس هاي ديگر براي جبران آن کمبود فعال تر و حساس تر مي شود و ثانيا منشاء و باطن آن حس ظاهر، تحريک شده و دريچه هائي از حس باطن و درون به ظاهر و بيرون باز  مي شود.

همين روزنه اي که بدين شکل گشوده مي شود، به تعبير مولوي، باعث مي شود رمه گوسفندان حواس بدنبال آن گوسفند جهنده از جو، پياپي بجهند و پيش روند:

چون يکي حس در روش بگشاد بند

مابقي حس ها همه مبدل شوند

چون يکي حس غير محسوسات ديد

گشت غيبي بر همه حس ها پديد

چون ز جو جست از گله يک گوسفند

پس پياپي جمله زان سو برجهند

آدميان در قبال هر حس ظاهر، واجد حسي باطني هستند که اصل و اساس حس ظاهري است:

پنج حسي هست جز اين پنج حس

آن چو زر سرخ وين حس ها چو مس

تغذيه حس ظاهر از ماديات است و تقويت حس باطن از آفتاب:

حس ابدان قوت ظلمت مي خورد

حس جان از آفتابي مي چرد

اگر آن آفتاب جان، قوت حس باطني و چشم دروني را تامين نکند و آن را از اين راه فربه نسازد، چشم ظاهري به چه کار آيد؛ اسب تربيت نايافته بي سوار را چه خاصيتي است؟

چشم حس اسب است و نور حق سوار

بي سواره اسب خود نايد به کار

پس ادب کن اسب را از خوي بد

ورنه پيش شاه باشد اسب رد

نور حق بر نور حس راکب شود

آن گهي جان سوي حق راغب شود

اسب بي راکب چه داند رسم راه

شاه بايد تا بداند شاهراه

سوي حسي رو که نورش راکب است

حس را آن نور نيکو صاحب است

نور حس را نور حق تزيين بود

معني نور علي نور اين بود

آري، حس ظاهري ما از نور حس باطني تزيين مي شود و به کار مي آيد. "ديده نابينا و دل چون آفتاب" بسي بهتر است از "چشم بيدار و دل خفته به خواب":

کوزه اي با پنج لوله پنج حس

پاک دار اين آب را از هر نجس

تا شود زين کوزه منفذ سوي بحر

تا بگيرد کوزه من خوي بحر

حس هاي ظاهري ناپايدار و فاني است. چشم خاکي تنها به خاک نظر مي کند، ما را حسي بايد که رازجو باشد نه در پي رنگ و بو:

روز مرگ اين حس تو باطل شود

نور جان داري که يار دل شود

در لحد کاين چشم را خاک آگند

هستت آنچه گور را روشن کند

آن زمان که دست و پايت بردرد

پر و بالت هست تا جان بر پرد

آن زمان کاين جان حيواني نماند

جان باقي بايدت بر جا نشاند

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/07/23 توسط مسعود بینش| |

عارفان نيک سيرت باطن نگر ما، از هر فرصت و موقعيتي که باعث تغييراتي در  ظاهر طبيعت و پديده هاي طبيعي مي شد بيشترين بهره را مي بردند تا سري به نهانخانه وجود خويش زنند و حال و رخسار آن را ببينند و به واکاوي نفس بپردازند. تغيير فصل يکي از آن فرصت هاست. بدين جهت اين تغييرات نزد آنها به منزله امتحان و آزمون و وارسي رتبت و مکانت جان مايه به شمار مي رفت:

امتحان هاي زمستان و خزان

تاب تابستان، بهار همچو جان

مولوي در اين نقاط عطف طبيعت، صحنه اي را ترسيم مي کند که در آن شحنه تقدير، خاک دژم را تحت فشار قرار مي دهد که هر چه از لعل و سنگ، از خزانه حق و درياي کرم در جيب خود پنهان داشته و درربوده، برون آورد. او لطف چون شکر و قهر از آتش بتر شحنه را به تصوير مي کشد. بهاران همچون جلوه اي از لطف و خزان به منزله قهر آن شحنه ديده مي شود:

آن بهاران لطف شحنه کبرياست

وان خزان تهديد و تخويف خداست

آن فراز و فرودي که شحنه کبريا بر طبيعت مستولي مي سازد جلوه اي است از قبض و بسطي که همواره در جان آدميان جريان دارد؛ و امتحان نيز جز اين نيست که در معرکه اين قبض و بسط و کشاکش اين تلاطم و تحول دروني، نقد جان آدمي چگونه ظاهر مي شود:

خوف و جوع و نقص اموال و بدن

جمله بهر نقد جان ظاهر شدن

اگر رسم خزان چنان است که از باد جفاي او، سبزي و سرزندگي باغ جهان به تاراج مي رود و  زردي و فسردگي حاکم مي شود، باغ جان نيز در معرض اين امتحان است:

اي باغبان اي باغبان، آمد خزان آمد خزان

بر شاخ و برگ از درد دل، بنگر خزان بنگر خزان

اي باغبان هين گوش کن، ناله درختان نوش کن

نوحه کنان از هر طرف، صد بي زبان صد بي زبان

جمله درختان صف زده، جامه سيه ماتم زده

بي برگ و زار و نوحه گر، زان امتحان زان امتحان

اما آنچه خزان زرد باغ جان را از غم هجر دور مي کند، اميد دررسيدن بهار است. باد بهاري در خزان، شربتي است که بيمار مي خورد و از بيماري مي جهد:

هر که بيمار خزان شد شربتي خورد از بهار

چون بهار من بخندد برجهد بيمار من

درمان جفاي خزان، اميد وفاي بهاران و احساس تاب تابستان است:

گر چه خزان کرد جفاها بسي

بين که بهاران چه وفا مي کند

زرد گشتي از خزان غمگين مشو

در خزان بين تاب تابستان نو

 همانگونه که در در اوج تولد و حيات و سبزي بهار، دستور توجه به انتها و مرگ و زردي داده شده و خداي اول و آخر چنان توصيف و تسبيح شده که در اخرج المرعي، غثاء احوي را به وديعت نهاده؛ در فصل خزان نيز بايد در غم هجر بهاران، اميد وصل داشت و در پس مردن زرد، زادن سبز را ديد و باغ نهان جان را با نظاره بهار اميد طراوت بخشيد و خنده نمکين خداوند را بر شاخسارهاي به انتظار نشسته آن باغ نمايان ساخت:

مثل نفس خزان است که در او باغ نهان است

ز درون باغ بخندد چو رسد جان بهاري

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/04 توسط مسعود بینش| |