تبليغاتX
چیز دیگر
چیز دیگر

یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع

کسی باور ندارد زردی گل های قالی را

و پائیزی که آورده ست با خود شاخه های زرد و خالی را

میان این کویر تشنه می میرند آنهائی

که هرگز ذهنشان باور ندارد خشکسالی را

دل من مانده در سرسبزی زیبای شالیزار

و می خواهد هوای جنگل سبز شمالی را

***

شب های پائیزی غم انگیزند

غم های پائیزی دلاویزند

در بارش چشمان بارانی

گلواژه های عشق لبریزند

آوازهای کوچه های عشق

زیباتر از مرغ شباویزند

این شاخه های زرد تو در تو

زقصان تر از زلف خوشاویزند

***

از دفتر شعر "هنوز پائیز" سرکار خانم مینا معمار طلوعی

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/31 توسط مسعود بینش| |

اگر حافظ عليه الرحمه توصيه مي كرد كه براي فهم و لمس گذر عمر بايد رفت و بر لب جوي نشست و گذر عمر را نگريست، امروزه اما مدنيت و دور بودن از فضاي طبيعي چنين امكاني را بدست نمي دهد و در عوض مدرنيت همه گونه ابزاري را همچون ساعت و تقويم فراهم آورده تا بلكه آدمي حساب گذر عمر دستش بيايد. اين همه به شرط آن است كه انسان اين شاخص ها را پيش رو نهد و به آنها باور داشته باشد. زنده ياد قيصر امين پور در اين باور شك دارد:

عمرى به جز بيهوده بودن سر نكرديم
تقويم ها گفتند و ما باور نكرديم

تمامي اين بيهودگي هاي روزمره در حالي صورت مي گيرد كه آدمي ساعت به دست و تقويم در جيب دارد! نياز به رفتن كنار جو نيست! همه چيز در اختيار است تا ما فرصت هاي تنهائي را براي انديشيدن در كم و كيف اين گذر از دست بدهيم و هميشه مشغول باشيم. مشغله هاي گفتن و نوشتن و گوش دادن و ديدن و كار كردن و در جمع بودن بخوبي مي تواند هراس و دغدغه روبرو شدن با واقعيت خودمان را از ما بگيرد و نوعي خلسه اجتماعي بودن و رضايت از خود و بي خيالي را دامن بزند. بي جهت نيست كه لحظه اي خود را تنها نمي گذاريم. به محض تنها شدن نيز بايد چيزي بخوانيم يا بشنويم يا بنويسيم و باز هم از مواجه شدن با خود فرار كنيم.

با خود مي گويم نكند وبلاگ نويسي هم از آن دست باشد. ابزاري كه تنهائي را از آدمي مي ستاند و در جمع بودن مجازي را جايگزين مي كند. آن وقت است كه سربرمي داري و مي بيني سالها گذشته است و تو تنها در نقاط عطف گذر سال متوجه دست انداز شمارش عبور از مرز سال مي شوي. 365 روز قبل چگونه گذشته است نمي داني و تازه در اين دست انداز تعويض چرخ دندنه يك ساله عمر باز هم عبرت نمي گيري و از ترس تبعات تنهائي و وقت انديشي به ضربه زدن به صفحه كليد پناه مي بري و باز هم مي خواهي با تلقين نوعي احساس در جمع بودن، عبور زمان را نفهمي. اين بار اما، من آن دست انداز گذر را احساس مي كنم و خود را مصداق اين شعر قيصر مي يابم:

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23 توسط مسعود بینش| |

 

ارزيابي متوازن منابع انساني

تاليف: ديو اولريش و همكاران

ترجمه: مسعود بينش، افشين دبيري، رضا قرائي پور

نشر: مركز آموزش و تحقيقات صنعتي ايران

1388

كتاب ارزيابي متوازن منابع انساني سومين كتاب از مثلث كتاب هائي است كه بر اساس انديشه هاي پيشتازان عرصه منابع انساني در جهان، يعني ديو اولريش و همكاران او، به معرفي منابع انساني نوين مي پردازد. توفيق ترجمه اين كتاب به همراه دوستان خوبم آقايان افشين دبيري و رضا قرائي پور نصيب گشت. دو ضلع ديگر اين مثلث نيز كتاب هاي طرح ارزش آفريني منابع انساني و شايستگي هاي منابع انساني بود كه قبلا در معرض استفاده علاقمندان حوزه منابع انساني قرار داده بوديم. به نظر مي رسد كه مجموعه اين سه كتاب بخوبي بتواند اصول بنياني مفاهيم نوين منابع انساني را در اختيار دوستداران اين عرصه قرار دهد. خداي بزرگ را سپاس كه توان و توفيق انجام اين خدمت فرهنگي را به ما عطا كرد.

 

نوشته شده در جمعه 1388/06/20 توسط مسعود بینش| |

یک شب آتش در نیستانی فتاد

سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد

هر نی ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت کاین آشوب چیست

مر تو را زین سوختن مطلوب چیست

گفت آتش بی سبب نفروختم

دعوی بی معنیت را سوختم

زان که می گفتی نی ام با صد نمود

همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

مجذوب علیشاه

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19 توسط مسعود بینش| |

 کلاس هاي فشرده

مکرر در قبرستان بقيع اين موضوع را ديدم و به کنجکاوي در جمع اجتماعات کوچک کاروان هائي که به دنبال روحاني خود بر سر قبرهائي جمع شده و زيارت نامه و سخنراني آقا را گوش مي دادند شنيدم؛  و همه دقيقا به يک سبک و سياق. مثلا بر سر قبر حليمه سعديه دايه پيامبر گرامي، جمله تکراري همه آن بود که يکي از سينه هاي حليمه خشک شده بود و پيامبر وقتي از سوي حليمه به شير گرفته شد از همان سينه خورد و شير جاري شد و اين از معجزات پيامبر بود و ..... . در اينجا نيز سبک سنتي جاري است و البته براي ظاهر، همين کفايت مي کند. برنامه عموم زائران ايراني توسط روحانيون کاروان ها، اجتماع صبحگاهي و شبانگاهي در فاصله حريم مسجد النبي و قبرستان بقيع است. آن محوطه بزرگ را ايراني ها تماما پوشانده اند و راه عبور و مرور را تقريبا مسدود کرده اند. زنان که نمي توانند به بقيع بروند با روحاني يا مداح کاروان خود همصدا مي شوند. صداهاي مختلف به هم مي شود و در هر صورت حکومتي حاکم مي شود که با حکومت حاکم بر مسجد النبي مغاير است. در جائي که  هر صداي بلند، حتي صلوات،  محکوم است و فعل حرام تلقي مي شود  و هر توسل و دست به دعا بلند کردن در حضور قبر پيامبر مطرود است و شرطه ها بر سر دست ها مي زنند؛ و حتي بايد در حضور پيامبر،  نه رو به او بلکه پشت به او و رو به قبله ايستاد؛ در اين مکان، در ساعاتي حاکميت با شيوه هاي ايراني است.

به مسجد شجره که رسيديم نزديک غروب آفتاب بود و مسجد از اجتماع زوار و حجاج بسيار شلوغ بود. کلاس هاي تقويتي تعليم لبيک هم برقرار. بعد از اين همه،  تازه يکي به ديگري گفت بالاخره ياد گرفتي و او گفت نه، گفت من ياد گرفتم. بگو لبيک  ( با کسر ب )!  درست مثل قصه اي که در بقيع ديدم. از در بقيع که بيرون آمدم ، با سيل جمعيت  از پله ها سراريز بودم، ديدم که  مردي با سادگي و صميميت  روستائي اش به روحاني کاروان مي گفت: حاج آقا تا ياد دارم ترا فراموش نمي کنم، چون تو چيزهائي مي گويي که هيچ آخوند ديگري (تعبير او) در هيچ کارواني نمي گويد. آنچه شما گفتيد که براي زنان در قبرستان بقيع يک سنگ و براي مردان دو سنگ مي گذارند، تا عمر دارم فراموش نمي کنم!  در حالي که آن بنده خدا عکس اين را گفته بود. کمي فکر کردم که وقتي در حضور او، با فاصله زماني چند دقيقه ،  اين روايت چنين معکوس نقل مي شود، بايد فهميد که پيامبر اکرم چه زحمات طاقت فرسايي را در انتقال صحيح پيام متحمل شده اند و ائمه و علما چه رنج هايي را در حفظ صحيح آن به جان خريده اند . تازه با اين همه، هفتاد و دو ملت پديد آمده است.

اين کلاسهاي تقويتي چند دقيقه اي  در آن مکان مقدس و لحظاتي قبل از احرام، با چنان آب و تابي برگزار مي شد که بسياري از شاگردان از ترس و هيبت اين امتحان، آنچه را مي دانستند گاه  فراموش  مي کردند و به دست و پا مي افتادند؛ طوري که کم مانده بود زني بپرسد حاج آقا اول نماز مي خوانيم بعد وضو مي گيريم و .....!

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/17 توسط مسعود بینش| |

 

اگر جاهلي به زبان آوري بر حكيمي غالب آيد عجيب نيست؛ كه سنگي است كه گوهر همي شكند:

گر هنرمند از اوباش جفائي بيند

تا دل خويش نيازارد و درهم نشود

سنگ بدگوهر اگر كاسه زرين بشكست

قيمت سنگ نيفزايد و زر كم نشود

سعدی

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15 توسط مسعود بینش| |

به انشتین خبر دادند که کتابی به نام صد نویسنده بر علیه او منتشر شده است. او پاسخ داد: چرا یکصد تن! اگر من بر خطا باشم یکی هم کافی است.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15 توسط مسعود بینش| |

مسجد شجره

امروز آخرين روز حضور در شهر پيامبر اسلام است و حضور در مسجد النبي و وداع آخر. بي نظمي کاروان و مدير آن باعث شده هنوز دقيقا هيچکس نمي داند چه ساعتي بايد آماده باشد. به روايتي دو ، به روايتي چهار و به روايتي پنج و با تجربه اي که بدست آمده به نظر مي رسد هفت! ظاهرا هنوز سايه مديريت هاي سنتي و هيئتي کاملا بر حج و زيارت و فضاي کاروان ها سنگيني مي کند؛ مديريت هايي که در آن، همه چيز شفاهي است  و به راحتي قابل تغيير است. نه از مداد و کاغذ و نوشته براي اطلاع رساني استفاده مي شود و نه از برنامه ريزي قبلي مدد گرفته مي شود. درست مانند سده هاي پيش، براي هر کار جار زده مي شود،  آن هم دو دقيقه قبل از انجام آن کار؛ آن هم در کارواني که پيرزن کم شنوا و پيرمرد ناتوان و روستايي به شهر آمده و اولين بار از کشور خارج شده وجود دارد. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

اتوبوس ها همه حاضر و تعدادي نشسته و منتظر . يکي کليدش گم شده و ديگري اصلا خودش گم شده و کسي را بايد سراغش فرستاد، سومي اتوبوس را عوضي آمده، چهارمي در وداع آخر با بازار به ذکر دعاي وابتغوا من فضل الله  مشغول است و شنواي ذروالبيع نيست! و مدير کاروان فقط مي چرخد و گاه فرياد مي زند و همه تقصيرها را به گردن آن که نيست مي اندازد.

به هر حال ساعت پنج و نيم به طرف مسجد شجره راه افتاديم. تازه مسائل شرعي شروع شده است. يکي با لباس احرام آمده، آن يکي غسل کرده ولي وضو ندارد، اين وضو دارد ولي غسل نکرده، آن يکي نه غسل کرده و نه وضو دارد و اين همه شقوق پيچيده و سئوال از روحاني کاروان. با اين که هر روز يکي دو ساعت براي خلق الله جلسه ترتيب داده است، ظاهرا يا اشکال از گوينده بوده که مطالب را درست بيان نکرده و يا مستمع در حال و هواي ديگري بوده، و يا هر دو.  بايد گفت وضع حضور روحاني در کاروان ها نيز دست کمي از مديريت کاروان ها ندارد. حضوري صرفا به دليل لباس خاص و تجربه زياد در تکرار اعمال و در نتيجه مسلط شدن بر فوت و فن طواف و ظرائف و دقائق آن و تکنيک و تکنولوژي احرام و سعي در پيچيده کردن و يا پيچيده جلوه دادن اين اعمال و مناسک و ترس در دل همه افکندن، که اگر قرائت چنين باشد و طواف نساء چنان، چه مشکلاتي به بار خواهد آمد. در اين جلسات -  که گاه دقايقي بودم – ابتدا از ترغيب و تشويق و سپس تهديد مکرر و مکرر در اخذ خمس و پاک کردن مال قبل از احرام سخن مي رود. مداحي و حواشي آن نيز، جا را بر بيان حداقل آنچه بايد باشد تنگ کرده است. يعني همان بساط ظاهر سازي مشاهد مشرفه و عدم توجه به محتوا، در اين جا نيز حاکم شده است . گرچه گاه، بسته به فرد روحاني و شرايط کاروان، نشانه هاي دلسوزي و محتوا به چشم مي خورد ولي نظام حاکم بر برنامه ريزي اداري و نيز روحاني و مذهبي حج اساسا کليشه اي و تابع احساسات عوام است .

 

نوشته شده در شنبه 1388/06/14 توسط مسعود بینش| |

طلب كاري در زمانه ما معناي مذمومي دارد. طلب كار كسي است كه انگشت اتهامش همواره به سوي ديگران نشانه رفته است. داد و ستد انساني او يك طرفه است و فقط جريان منافع به سمت او زهكشي شده است. چاه دهش او براي ديگران خشك است. او كرمي را از ديگران نمي بيند كه سپاس آن را بگذارد زيرا جز خود را نمي بيند. چشمش هميشه به سوي جلب نظر ديگران باز است و دستش به سوي اخذ متاع ديگران دراز. رشته خواست او از ديگران براي خود انتها ندارد ....

در ادبيات عرفاني ما اما، طلب كار باري مثبت و معنائي دلچسب دارد. به زعم برخي عارفان ما، طلب اولين شهر از هفت شهر عشق است كه سالك طريق بايد از آنجا شروع كند. جنبش مبارك آدمي از اين منزل و مرحله آغاز مي شود. وصال هر چيزي پس از طلب آن چيز حاصل مي آيد. تا اراده و طلب و خواستي نباشد و انسان نخواهد و راه نيفتد در مسير قرار نمي گيرد و به مقصد نمي رسد. شرط لازم، طالب بودن آدمي است. برخي عرفا پا را فراتر گذاشته و طلب كاري را شرط كافي نيز دانسته اند و مجموعه سلوك فرد را در مفهوم طلب تفسير كرده اند چرا كه معتقدند سالك طالب بر موانع راه نيز غلبه مي كند و از پا نمي نشيند و از وضع موجود به موقعيت مطلوب مي رسد. فرد و سازماني كه بهترين چشم اندازها را براي خود در نظر مي گيرد اما طلب كار دستيابي به آن نيست راه به جائي نمي برد:

اين طلب‏كارى مبارك جنبشى است

اين طلب در راه حق مانع‏كشى است‏

اين طلب مفتاح مطلوبات توست

اين سپاه و نصرت رايات توست‏

هر كه را بينى طلب‏كار اى پسر

يار او شو پيش او انداز سر

اين طلب همچون خروسى در صباح

مى‏زند نعره كه مى‏آيد صباح‏

‏ 

نوشته شده در شنبه 1388/06/07 توسط مسعود بینش| |

تو اگر در تپش باغ، خدا را ديدي

همت كن و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است.

                                                                 سهراب سپهري

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01 توسط مسعود بینش| |