تبليغاتX
چیز دیگر
چیز دیگر

یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع

همواره به دنبال فهم اين نكته تامل برانگيز قراني بوده ام كه چرا در بسياري از موارد قران كريم به تعاريف نپرداخته و به جاي آن مصاديق را برشمرده است. از اين نيز بالاتر؛ مصداق را به عنوان تعريف يك مفهوم نشانده است. يك نمونه بارز، تعريف نيكي(بر) است كه در آيه 117 بقره آمده است: ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب ولكن البر من امن بالله .... نيكي آن نيست كه صورت هاي خود را به طرف مشرق و مغرب بگردانيد بلكه نيكي كسي است كه ....(انساني با داشتن 17 صفت).

گوئي خداوند مي خواهد اين تعاريف و مفاهيم را از آسمان ذهن به زمين عين بياورد و آنها را به گونه اي فراديد آدميان مجسم و متبلور سازد كه كسي، هم بدنبال معيارسازي و قالب گزيني ذهني نرود و هم نتواند مسئوليت خويش را به دليل عدم شناخت ملموس اين مفاهيم و معاني كنار بگذارد.

اخيرا مورد و نمونه اي را شاهد بودم و تجربه كردم كه حقيقت روشي را كه قران بر آن هدايتگري مي كند برايم آشكارتر ساخت. قبل از نقل آن مورد، اجازه دهيد كه بگويم ما انسانها يا براي فرار از تلخي حقيقت يا سنگيني مسئوليت و يا هر دليل ديگري دنبال عمل گريزي و توسل به مفهوم پردازي هستيم. مولانا ماجراي گفت و گوئي را در زمان پيامبر نقل مي كند كه مردمان با پرسش مكرر از ايشان در باره زمان وقوع قيامت - و نه حقيقت قيامت - درصدد فرونشاندن عطش دانائي خود بودند:

زو قيامت را همي پرسيده اند

اي قيامت تا قيامت راه چند

و پاسخ حكيمانه و مدبرانه پيامبر آن بود كه قيامت مجسم پيش شما ايستاده است و شما از زمان وقوع قيامت مي پرسيد. محشر پيش شماست و شما از زمان حشر مي پرسيد:

با زبان حال مي گفتي بسي

كه ز محشر حشر را پرسد كسي

آنگاه مولانا اين سخن پيامبر را توضيح مي دهد:

هر كه گويد كو قيامت اي صنم

خويش بنما كه قيامت نك منم

درنگر اي سائل محنت زده

زين قيامت صد جهان افزون شده

پس محمد صد قيامت بود نقد

زان كه حل شد در فناي حل و عقد

زاده ثاني است احمد در جهان

صد قيامت بود او اندر ميان

پس قيامت شو قيامت را ببين

ديدن هر چيز را شرط است اين

اما آن مورد به ديدن عشق و ايثار برمي گردد. آري ديدن؛ زيرا لازم نيست براي تعريف عشق و ايثار خود را خسته كنيد و فلسفه ببافيد و تعريف منطقي كنيد و يا در بهترين حالت معتقد شويد كه عشق نفي خود در ديگري است و ايثار اهداء خود به ديگري. بلكه عاشقي را مي بينيد كه همان عشق است و ايثارگري را مي بينيد كه همان ايثار است.

خانواده اي را در نظر بگيريد با دو پسر و دو دختر. پدري كه اكنون جز خاطره اي تلخ و تاريك از او در ذهن و ضمير خانواده اش برجاي نمانده و گرچه زنده است و به واسطه، براي رفع عذاب وجدان و چه بسا رشوه براي خريد بهشت! اندك صدقه اي پرداخت مي كند اما نمرده اي است كه خانواده مدتها پيش بر او نماز ميت خوانده اند. مادر ميانسال از فشار معيشت و بيشتر از آن، از تالمات روحي به بيماري هاي گوناگون دچار شده و مدتها ست بر صندلي روان و تخت افتاده و جز به ضرورت مراجعات ناگزير به پزشك و يا جراحي هاي پياپي، بيرون از خانه را نمي بيند. استخوانها و بدن نحيف او را در اين سن كه مي بيني درمي يابي كه جز زخم بي عدالتي و فشار بي انصافي نمي تواند چنان جراحاتي پديد آورد و انسان را چنين مچاله كند. دو پسر جوان او به خارج شتافته اند و ماهانه با فرستادن مبالغي دغدغه مخارج زندگي را از مادر و دو خواهر كم مي كنند. اما دو خواهر نوجوان دوقلو كه تشخيص آنها از يكديگر براي غريبه ها دشوار است مانده اند و مسئوليت پيش بيني نشده و طاقت فرساي مراقبت از مادر را بر عهده گرفته اند. آنها كار دشوار نگهداري مادر بيمار خود را در فضائي انجام مي دهند كه همه كارهاي اداري بيمارستاني و خريد مايحتاج زندگي و پخت و پز و تميزي و تعمير و نگهداري خانه بر دوش آنهاست و اخيرا با همت و جديتي كه به خرج داده اند هر دو در دانشگاه پذيرفته شده اند و رفت و آمد مسير دانشگاه و درس خواندن و دغدغه امتحان و شهريه هم به اين مشغله ها و دغدغه ها اضافه شده است. باز هم بيفزائيد بر اين مجموعه، بيماري  متفاوت هر دو خواهر را كه چه بسا ريشه در همين وضعيت روحي و رواني خانگي و خانوادگي دارد.

اين يك روي سكه بود. همان روئي كه برخي حتي با فكر آن بر خود مي لرزند و توان مقاومت در خود نمي بينند. روي ديگر سكه اما، بلنداي كوه اراده و ژرفاي همت اين دو خواهر است كه صميمي و شاد و شاكر روزگار مي گذرانند و اگر كسي اين سابقه را از آنها نداند و با آنها همكلام شود مي پندارد اين دو نوجوان هيچ غمي در دنيا ندارند و همه چيز بر وفق مرادشان است كه دائما لبخند بر لب دارند و مثبت مي انديشند و نشانه هاي شوق و رضايت مي پراكنند و آماده اند ايثار عشق كنند و عشق، ايثار كنند. خدايا اين چه ظرفيتي است كه از عشق و ايثار در مخلوق ظلوم و جهول و هلوعت به وديعت نهاده اي؟ چگونه در همين زندگي روزمره و در خانه خانه هائي كه نمي شناسيم و در پس كوچه هائي كه نمي بينيم داري به فرشتگاني كه هنوز هم در حكمت آفرينش مخلوق خونريزت چند و چون مي كنند نمونه نشان مي دهي و آنان را قانع مي كني؟

از آن مادر قدر شناس شنيده ام كه در پاسخ كسي كه مثلا دلسوزانه و از روي همدردي مي پرسيد: شما چگونه زندگي مي گذرانيد، زيباترين پاسخ را مي گفت: دو فرشته از من نگهداري مي كنند.

 

نوشته شده در جمعه 1387/12/23 توسط مسعود بینش| |

حتما در زندگي خود اين تجربه را چه بسا به صورت مكرر داشته ايد كه وقتي در شرايط دشواري از لحاظ مادي يا معنوي قرار گرفته ايد و چاره اي براي كار فروبسته خود نمي يابيد و ترس و نااميدي و تزلزل وجودتان را فراگرفته و هيچ سوسوي نوري براي فرار از تاريكي وضعيت نمي بينيد، ناگهان يك اتفاق بسيار ساده چنان روح و فكر و نگرش شما را در تسخير مي گيرد و به خود مشغول مي كند كه بدون اين كه در شرايط قبلي شما تغييري پديد آمده باشد احساس دروني زيبائي از رهائي و سپاسگزاري در خود مي يابيد. به نظر من يكي از آيات خلقت الهي همين حقيقت است كه براي همگان به تكرار و تنوع رخ مي نمايد و چونان تلنگري رايگان و مشفقانه آدمي را ادب مي كند.

پايتان مي شكند و از اين كه مدتها محدوديت در گچ بودن را تحمل كرده ايد خسته و چه بسا ناسپاس شده ايد. فردي را مي بينيد كه پا ندارد و عمري است خستگي حركت با عصا را در خود دارد و قدردان خداي خود نيز هست. چه احساسي پيدا مي كنيد؟ غرور و غرولند شما به يكباره فرومي خوابد و معجوني از احساس زيباي شرمندگي و توبه و رضايت در خود مي بينيد. با اين كه پاي شما در گچ است اما چه بسا به ديد نعمتي به آن مي نگريد كه براي تنبه و توجه شما اعطا شده و معلوم نيست كه چه خطرات بزرگتري را از شما برداشته است.

در بيمارستان بستري هستيد و يا همراه يكي از بستگان بيمار خود در بيمارستان بسر مي بريد. به تعبير سعدي در چند و چون " وين چه سبب وان چرا" هستيد. مي خواهيد فكر خدا را بخوانيد كه چرا اين بلا - به زعم شما – بر شما وارد شده است با اين كه در ذهن خود وقتي كارنامه عملكرد خود را مرور مي كنيد كه به حكمت الهي نمره دهيد، از باب "حب الشي يعمي و يصم" جز نمره بيست نمي يابيد و خدا را معلم سختگيري مي بينيد كه بي دليل اين نمره بد يا كم را به شما داده است. اما در همين هنگام سه متر آنطرف تر در اتاقي كه شما هيچ به آن توجهي نداشتيد و اصلا آن را نمي ديديد بيماري با همراه خود براي قدم زدن خارج مي شود و نمي فهمي چگونه وقتي شرح حال او را از همراهش مي شنوي كه چند عمل دشوار انجام داده و در چه شرايط بحراني بسر مي برد و در عين حال اميد را از دست نداده و هيچ سخن گزافي بر زبان نمي راند و رايحه شكر از دهان او مشام شما را عطرآگين مي كند، ناگهان باد فكر نخوت و نخوت فكرتان فرومي نشيند و بدون هيچ گونه بحث و جدل فكري يا ارائه استدلال عقلي مات صحنه مي شويد و در همان حال تمامي بيست هائي كه خدا با ارفاق و مرحمت به شما داده به يادتان مي آيد و آدمي مي بيند كه انگار وقوع همين صحنه ها ي بسيار معمولي كه هر روزه در زندگي همه ما روي مي دهد بي حكمت نيست و اثبات نوعي نسبيت حاكم در زندگي مادي و معنوي ما آدميان و تنظيم كننده خواسته ها و اميال و آرزوها ي ما و متعادل كننده شخصيت روحي ماست. 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/22 توسط مسعود بینش| |

كتاب جديد استاد ارجمند جناب آقاي دكتر خاكي از دست محبوب ايشان به دستم رسيد. با شناختي كه از سابقه پيشين از جناب ايشان داشتم توقع مي داشتم كه اين اثر پسين نيز رنگ و بوئي از نوآوري و ابتكار را در كار آورده باشد و مباحث نو و قابل تاملي را مطرح كرده باشد. سرشتي كه از ايشان مي شناسم همين است و در نگاه اول نيز ديدم كه جز اين نيز نبود:

اين سابقه پيشين تا روز پسين باشد

کتاب "موردكاوي؛ آزمايشگاهي براي تجربه هاي سازماني" اين اثر جديد است كه ضمن پرداختن به جايگاه و اهميت موردكاوي در فرايندهاي يادگيري سازماني، موارد متعددي از موردكاوي ها را در اختيار قرار داده است. حدود 15 سال پيش بود كه ايشان با نوشتن و ارائه كتاب "موردكاوي و موردنگاري در مديريت" فضل تقدم در ورود به اين عرصه بكر و تاثيرگذار دانش مديريتي را از آن خود كرد. اكنون اين كتاب نويدي است كه ذهن وضمير ايشان در اين مدت نسبتا طولاني دغدغه اين كار را همچنان داشته و به تكميل آن همت گماشته و حوزه هاي عيني بيشتري را درنورديده و حاصل اين زحمات را به جامعه علمي و صنعتي كشور عرضه كرده است.

در مقدمه اي كه جناب استاد با قلم شيوا و نكته بين خود آورده اند با مقايسه علم مديريت و علم پزشكي به اين نكته اشاره كرده اند كه اهميت موردكاوي در مديريت در حد اهميت تجربه هاي باليني براي يك پزشك است. موردكاوي يك فرايند ذهني براي حل مسائل واقعي است.

اين كتاب را تا خواندن كامل آن، كتاب باليني (همان كتاب بالشي! كتابي كه انسان با آن انس و الفت مي گيرد، يعني كتاب بالاسر رختخواب براي مطالعه شبانه) خود قرار خواهم داد و آموزه هايم را از آن با دوستان در ميان خواهم نهاد. با آرزوي سلامتي استاد و توفيقات بيشتر ايشان در استخراج و تصفيه و عرضه داشت منابع  فرهنگي و علمي و مديريتي به جامعه تشنه و مشتاق و منتظر.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/15 توسط مسعود بینش| |

ظرفيت سازماني(organizational capacity)   مقوله اي است كه در ادبيات سازماني از آن سخن مي رود. گروهی آن را به مديريت و منابع وابسته مي دانند و برخی تا 17 مولفه را در آن دخالت مي دهند. چون نمي خواهم با آن ادبيات سخن بگويم اجازه دهيد از تشابه سازمان ها و انسان ها كمك بگيرم و بجاي ظرفيت سازماني، سعه صدر سازماني را جايگزين كنم.

سعه صدر آدميان متفاوت است. گوئي انسانها همچون ظرف هاي متفاوتي هستند با ظرفيت هاي گوناگون. گروهي چون انگشتانه هستند؛ كم ظرفيت و كم حجم. توان تحمل و حتي شنيدن حرف مخالف و حتي متفاوت را ندارند. تنگ چشم در ديدگاه و در نتيجه تنگ ظرفيت در تعامل هستند. ظرف وجودشان، جز خودشان را جا نمي دهد. منزل دلشان مهمان غريبه را نمي پذيرد.

دسته اي ديگر چون حوض هستند. گرچه پذيراي چند ماهي مي شوند اما تنها اجازه مانور چند متري به ماهيان مي دهند. اگر سنگ يا جسم حجيمي در آن بيفتد، بلافاصله متلاطم مي شوند و سرريز.

برخي چون بركه اند. كمي آرام تر به نظر مي رسند. پذيراي مهمانان زيادي در دل خود و روي خود و بر فراز خود هستند. با شيرجه يا حركت پرنده اي گرچه موجي در آنها ايجاد مي شود ولي زودگذر و ناپيدار است و به كرانه نمي رسد.

بعضي نيز دريادل هستند. چون دريا ژرف و باابهت و كران ناپيدا. همه چيز را در خود مي گيرند و هضم عظمت و قدرت و صلابت خود مي كنند. به سادگي به خروش نمي آيند. ظرفيت نامحدودي دارند كه غم هاي بزرگ و رازهاي سهمگين را در خود جا مي دهند. خداي بزرگ با آن عظمت، تنها در چنين دلهائي جا مي گيرد.

همانگونه كه انگشتانه و حوض و بركه زياد و دريا كم است، انسان هاي دريادل و پرظرفيت با سعه صدر نيز كم شمار است. اين گشودگي و سعه صدر بقدري منزلت و خاصيت دارد كه پيامبران الهي، اين ظرفيت هاي نامتناهي بشري، برخي چون موسي آن را به دعا از خدا مي خواسته اند: رب اشرح لي صدري. و برخي چون پيامبر خاتم واجد آن بوده اند: الم نشرح لك صدرك.

سازمان ها اما، سرشتي همچون آدميان دارند و به همان گروهها قابل تفكيك هستند. اين تفكيك به اندازه سازمان مربوط نيست به ظرف و ظرفيت وجودي سازمان مربوط است. ممكن سازماني كوچك باشد با ظرفيت وجودي و سعه صدر فراوان و يا بزرگ باشد اما كم تحمل و كم ظرفيت؛ و به عكس. سعه صدر سازماني به جوهره اصالت و انسانيت و ميزان كلان نگري و آينده انديشي و جامعه مداري و مردم دوستي و سيستم محوري رهبري و كاركنان و مناسبات سازمان برمي گردد. سازماني مي تواند چون انگشتانه يا حوض يا بركه باشد. نقد را برنتابد و جز خود را نپذيرد و غير خود را براند. آستانه تحملش پايين باشد و با هر ناملايمي برآشوبد و مواج شود. و سازماني نيز مي تواند چون دريا باشد. همه چيز را در دل خود بگيرد و در اعماق لايه هاي خود حيات و حرارت و حركت، و چه بسا تزاحم و درگيري و اختلاف و ناكامي را به جريان اندازد اما منظر ديگران را نيالايد و دل بينندگان را نيازارد و جز انعكاسي از عظمت و يكدستي و شكوه و صلابت و حيات و حركت و آرامش و صفا و داد و دهش به ديگران نثار نكند.

تا رنج تحمل نكني گنج نبيني

تا شب نرود صبح پديدار نباشد

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12 توسط مسعود بینش| |

به ياد نمي آورم كه تا چند سال پيش، روزي به نام مهندس در تقويم مي ديديم. اما انگار معلم و پزشك و كودك و جوان و زن و مادر و پدر و حتي صادرات و اسناد ملي! و طبيعت(همان سيزده بدر خودمان) و ورزش و درختكاري و نيكوكاري و پژوهش و حمل و نقل و دامپزشكي و .... و خلاصه همه و همه حق خود را استيفا كردند و روز خود را گرفتند! و اين وسط يا جماعتي از مهندسان چون ديدند هوا پس است و حق (روز!) گرفتني است دستي بالا زدند و يا عده اي كه شرح شغلشان تعيين و تقسيم روزهاست دلشان سوخت و ديدند كه دارد 365 روز از دست مي رود و مشورتي با خواجه بصير و نصير ملت ما كردند و قرار شد از كرم ايشان، مهندسان نيز روزي بگيرند! و روزي بگيرند!!

قصه هر چه باشد بايد به فال نيك گرفت؛ همان كه اين روزها به آن مثبت بيني و درك راز قانون جذب در كائنات مي گويند! با همين ديدگاه به بوستان هميشه گلستان غزليات سعدي! سري زدم كه مبارك باد اين روز را از زبان افصح المتكلمين بگويم. چنين آمد:

قصه به هر كه مي برم فايده اي نمي دهد

مشكل درد عشق را حل نكند مهندسي!

گفتم شايد كار زياد و درگيريهاي جورواجور، مغناطيس ديدم را كم ربا! كرده، بهتر است در خانه نظامي گزيده گوي را بكوبم. شايد سعدي در مقطعي اين بيت را سروده كه براي رفع درد عشق (رفتن به خواستگاري!) با مهندسي مشورت كرده! و در نهايت آن وصلت (جذب!) سرنگرفته و مصلح الدين كمي از مهندس جماعت دلخور شده است! نظامي نيز چنين گفت:

گر دويدي مهندسي يك ماه!

بر درش چون فلك نبردي راه

با خود گفتم: نظامي جان! ديگر تو چرا! اگر به آستان فلك نمي توان راه برد، حالا چه يك مهندس يك ماه بدود چه يك فيلسوف يا فقيه يا حكيم. چرا به مهندس گير داده اي! چرا اين قشر زحمت كش بي پشت و پناه را دست انداخته اي كه دلتاي دلشان از بس كه زير راديكال است! چنين طعنه هائي را برنمي تابد. تو كه در زمان خودت نديده بودي كه مهندسان هر چه شغل غيرمهندسي در وزارت و وكالت و رياست است را اشغال كنند، چرا اين گونه پيش بينانه در مورد مهندسين قضاوت پيش پيش! مي كني.

بالاخره به حافظ ذوابعاد متوسل شدم كه براي هر كس مطابق دل و دماغش چيزي براي ارائه دارد. فالي زدم و چنين آمد:

گره ز دل بگشا و از سپهر ياد مكن

كه فكر هيچ مهندس چنين گره نگشاد!

بيخود رندي حافظ را نستوده اند. درست مثل اين كه مي دانست از دست هم مسلكان شاعرش رنجيده ام اول دستور گره گشائي و مثبت بيني مي دهد. انگار آنتوني رابينز يا استفان كافي دارد نصيحت مي كند! اما باز هم اين رند بلاكش، هم حرف خود را زده و هم حرف آن هم مسلكانش را تاييد كرده و هم نقاط قابل بهبود (همان نقاط ضعف خودمان!) جماعت مهندسان را تذكر داده است.

نتيجه اخلاقي اين كه: ظاهرا اين قصه درازدامن را پيش هر كس بردن فايدتي نصيب نمي كند و حتي اگر مهندسي يك ماه دوندگي كند ره به جائي نمي برد. پس زيبنده است كه گره از جبين بگشائيم و دست ها را به نشانه تسليم بالا ببريم و ما نيز اعتراف كنيم كه گره گشائي و حل مشكل درد عشق  تنها از مهندسان دل برمي آيد. مهندسان گل(كه از راه و ساختمان شروع مي شود و همينطور جلو مي رود!) اگر هم حتي عالي درس بخوانند و  عالي كار كنند دايره تاثيرشان در سطح است و تنها با دل سوختگي و دل ساختگي است كه اين تاثير به عمق مي رود و كار مهندسي نيز قداست مي يابد و خدائي مي شود. سايه اي از همان كاري كه مهندس اول و مهندس فلك يعني خداوند انجام مي دهد.

نوشته شده در شنبه 1387/12/03 توسط مسعود بینش| |