یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع
شریعتی در این سرزمین آذرخشی بود که شعله بر قلب جوانان زد و وجودی بود که برای ارزش های انسانی٬ چون شمع سوخت و از حرارت و گرمی خود٬ حرکتی برپا ساخت. او هیچ گاه روی آرامش را ندید. همواره در شتاب بود که حرف خود را بزند. بعد نیز معلوم شد که حق با بوده است. فشار و رنج و زندان و تبعید٬ او را از نوشتن و سخن گفتن باز نداشت. چندی قبل از مرگ نابهنگامش٬ در نواری٬ دردمندانه با فرزند خود سخن می گوید: پسرم، نمیخواهم برایت سخنرانی کنم، نه قصدش را دارم و نه حالش را. زندگی را در فرهنگ اروپائی، هشتاد سال معدل میگرفتند و چهل سال را نیمهراه زندگی مینامیدند. «دانته» در جلد اول بهشت و دوزخ و برزخ که با این عبارت آغاز میشود: «در نیمهراه زندگانی ما»، مقصودش چهلسالگی است. براین اساس، من به نیمهراه زندگانی خویش رسیدهام؛ اما من نه در فرهنگ غربی که در شرق زندگی میکنم، معدل عمر ما خود چهل سال نیست و اگر عمر امثال مرا ملاک بگیری که اساس بر جوانمردگی است. بهرحال احساس میکنم که دیوارها از پیرامون من دمبهدم، لحظهبهلحظه به من نزدیکتر میشوند؛ اندکاندک احساس میکنم که بر روی سینهام فشار میآورند. در پشت هر دیوار کمینی، از هر سایهای خطری و از هر گوشه توطئهای؛ اینست فضائی که در آن تنفس میکنم. متأسف نیستم، زیرا تأسف حالتی است، دریغی است که بر عزیزی باید خورد و من خود را کوچکتر از آن میبینم که برای از دست رفتنش حتی شایسته باشد که افسوسی خورد و دریغی داشت. اما بیشک هر احساسی و هر روحی و هر موجود زندهای، بهخصوص در لحظههائی که بیمخطر و فنا میرود و بوی مرگ را استشمام میکند، دوگونه احساس و دوگونه خاطره در جانش قوت بیشتر میدهد و فضای یادش را سرشار میکند: یکی «دریغها» و یکی «آرزوها» - که البته هر دو از یک سرچشمهاند و هر دو یک ذات دارند، اما در دوچهره و در دو تعبیر. دریغهایم بسیار است و آرزوهایم نیز بسیار و حرفها بسیار برای گفتن؛ اما من در اینجا میخواهم اساسیترین افسوسهایم را و عزیزترین آرزوهایم را، در لحظههای آخری که احساس میکنم، به تو بازگو کنم، در حالتی که تو میتوانی از اینها وصیتی را تلقی کنی. دریغهایم بسیار است، در تاریخ از آغاز اسلام تاکنون: ای کاش چنین میشد، ای کاش چنان نمیشد، اگر چنین میکردیم و اگر چنین میگفتیم، چنین نمیشد و چنان میشد. اما سخن گفتن از تاریخ، نه مجالش هست و نه حالش. از تاریخ خودم سخن میگویم؛ در زمینهای بسیار محدودتر و مسائلی عینیتر و نزدیکتر. از سید جمال به این سو، این دریغها آغاز میشود: اگر او را تنها نمیگذاشتیم، و اگر او را در دست توطئهها و جلادها رها نمیکدریم، اسلام، امروز، نه همچون متهمی که نیاز به دفاع دارد، بلکه همچون مدعی عموم انسان، یا لااقل مدعی امت خویش در این بخش بزرگ از جهان، شناخته میشد و دادستان میبود و دادستانی میکرد، نه اکنون که ما باید وکالت دفاع از او را به گونهای تسخیری و ضعیف برعهده گیریم. بهرحال او را تنها گذاشتیم و گذاشتیم که متهمش کنند، ضعیفش کنند و بسادگی سربهنیستش کنند. ای کاش بهجای آنکه به تغییر رژیم میپرداختیم، به تغییر خویش میپرداختیم. ای کاش بجای شعار «نفت»، ما یک شعار «فکر» میداشتیم؛ بجای تلاش برای بازستاندن نفت از دست غرب، ای کاش به بازستاندن آنچه از نفت عزیزتر است برمیخاستیم و آن، بازگرفتن ایمانمان، آگاهی و اندیشهمان و خویشتن انسانیمان بود که از ما گرفتند و بدنبال آن خیلی چیزهای دیگر را و از جمله نفت را. اگر خویشتن را بازمییافتیم، هم خود را بازیافته بودیم و هم بدنبال آن، بهگونه نتایج طبیعی و حتمی و قطعی این «خودیابی»، سرمایههامان را و نفتمان را. من که یکی از کوچکترینم، آرزو داشتم که ای کاش بزرگترین و اصیلترین آیات و سورههای این پیام را میتوانستم به آن گروهی که به سخنم گوش میدهند، فراخوانم (چه)، میترسم در این لحظاتی که هر دم مرگ را در پیشرو و پشتسر خویش، احساس میکنم، آنها در دلم مدفون و انبار شوند. ... و اما آرزوهایم: طبیعی است که آرزوی هر کسی با سرشت او، با روح او و با سنخیت فکر و تربیت و محیط و جنس فطرت او و تربیت و تاریخ و فرهنگ محیط و خاندان او الهام و با شیوه تفکر و مکتب او پیوند دارد. اساساً آرزوها از همین سرچشمهها است که برمیخیزد. من از یکسو شرقی هستم و از سوی دیگر یک مسلمان با روح و بینش و نگرشی شیعی و از سوی دیگر انسانی که در این عصر زاده شده است و زندگی کرده است، و این عصر، عصری است که ویژگیهای خویش را دارد: عصری است که تصاعد پلیدی وجود به اوج خود رسیده است، و از سوی دیگر آزادی و عدالت به اوج خود. چنگیز دیروز مفاصل اعضاء یک پیکر را میگسست، و امروز پیوندهای عمیق و قدسی روح را؛ چنگیز دیروز سر از تن جدا میکرد؛ چنگیز امروز فطرت آدمی را از تنش. چنگیز دیروز خانهها را بر سر خلق فرو میکوفت؛ چنگیز امروز جهان را، آسمان را، عشق را، ایمان را و هرچه را که آدمی در پناه آن «آدمی» میتواند ماند، بر سرش آوار میکند. چنگیز دیروز جامه را از تن آدمی بدر میکرد و میربود، چنگیز امروز ماهیت آدمی را و هویت آدمی را. بیشک آرزوهای من از این مرزها بیرون نیست: از یکسو فرهنگ عظیم شرق که همواره انسان را به نجات درون خویش، به کمال معنا و رشد وجودی انسانی فرا میخواند و از روح و عشق سخن میگفت و میکوشید تا در درون آدمیان چراغ قدسی خداوند را فروزان نگاه دارد؛ و اسلام را به هستی پیوستگی خوش و هماهنگ و معنیدار «توحید» بخشید و به نبوت، رسالت قیام مردم را برای قسط و عدالت؛ و محمد همچون سقراط که «فلسفه» را از آسمان به زمین آورد، «دین» را از آسمان به زمین آورد.... از سوی دیگر، روح عدالتجوی انسان امروز که آگاه شده است که سرمایهداری «پول» را جانشین «خدا» کرده است و «تولید» را جانشین «توحید» و «اقتصاد» را بهجای «عشق» نهاده است و «قدرت» را بهجای «حقیقت» و «لذت» را بهجای «کمال»، «سلطه بر طبیعت» را بهجای «سلطه بر خویش»؛ «قانون جنگل»ی که وارث هزارها سال فرهنگ و تمدن و قانون و حقوق میشود و رابطهها، رابطه گرگانی و سگانی که بر مرداری هجون بردهاند و این بر آن مخلب میکشد و آن بر این منقار؛ رندگی کردن برای «مصرف»، قربانی کردن «آسایش» برای ساختن و خریدن «وسايل آسایش». من اگر با این فرهنگ پیوند نمیداشتم، اگر راز شرق و روح شرق در جانم تپش نداشت و اگر اسلام را نمیشناختم، اگر تشیع در خون من گرمای عشق را جاری نکرده بود و انسانی بودم بیگانه و بریده از همه این سرچشمهها، کسی چون دیگران در غرب، در آمریکای لاتین، بیشک آرزوهایم این بود: «سوسیالیسم»، «اگزیستانسیالیسم» و «عشق»؛ سوسیالیسم، اگزیستانسیالیسم، عشق؛ «عدالت»، «انسانیت» و «پرستش». هیچکدام را انتخاب نمیکردم، زیرا از این سه، از هیچکدام نمیتوانستم چشم پوشید؛ آرزو میداشتم که هر سه را با هم میداشتم؛ اما امروز در دنیا کیست که این هر سه را به من ببخشد؟ خلاصهکردن انسان در برخورداری درست از زندگی اقتصادی، خلاصه کردن انسان است. نوعی «استضعاف معنوی آدمی» است. آنچه امروز انسانهای آگاهی را که به «رفاه» نیز رسیدهاند، «رنج» میدهد، رنجی که بحرانهای شگفت و عمیق را در «فطرت» آدمی پدید آورده است و قرن ما را، قرن بحران و اضطراب انسانی ساخته است، بنبست وجودی آدمی است، پرداختن به رنج وجودی آدمی است، و طرح انسان به عنوان بزرگترین مسأله، بزرگترین معما و بزرگترین مجهول. وجود انسان، وجودی است که در سرمایهداری «قلابی» میشود و در «سوسیالیسم»، «قالبی»...... نوعي مديريت را، چنانکه افتد و داني، چنان است که گرد و خاکي به پا مي کند و تورنادوئي چشم افسا راه مي اندازد تا خلق خدا، که مسير اين طوفان را پي مي گيرند، به مرکز آن برسند و دريابند که اين همه قوت و خروش جز از قطب عالم مديريت، جناب مدير برنخيزد. در اينجا شما از دود به آتش و از اثر به موثر پي مي بريد. وقتي مي بينيد که در کريدور سازمان غوغائي به پاست و جمع مستان در حرکتند و ستاره سهيلي چند قدم جلوست و ديگران بدنبال او، يقين مي کنيد که پاي مديري در ميان است! و اين کر و فر از اوست: کارکنان گفتند ما فعال تر! آن مديران را چو باشد كر و فر! در اين نحله از مديريت، مديران را با ملاقات هاي تک نفره با کارکنان و شنيدن درد و حرف آنها به صورت چهره به چهره (فيس تو فيس!) راهي نيست. ملاقات فله اي است و افراد با تمام قد و قامت سر پا هستند و معمولا در محيطي باز مثل راهروها و بويژه در جوار راه پله ها! رخ مي دهد، آن هم به گونه اي که مدير ـ همچون معلمي که تنها يک شب از شاگردان باسوادتر! است ـ چند قدم از کارکنان فاصله دارد و بدن به جلو و سر به عقب (ملاقات از نوع فيس افشاني!) است و آنچه در همهمه صداها از سوي کارکنان شنيده مي شود اين است که: ما بايد با شما صحبت کنيم! و پايان يافتن اين صحنه و اين نوع مديريت، به اين ترتيب که مثل دور شدن تورنادو، مدير نيز با برداشتن قدم هاي بيشتر و سريع تر از آنجا ناپديد مي شود. شعبه اي از مديريت يک گام پيش! وجود دارد و آن مديريت از نوع يک گام پس! است. همان مديري که در برخورد با کارکنان و فرودستان چنان مديريت مي کند، در مواجهه با مقامات بالاتر و فرادستان همواره يک گام به پس دارد. در اينجا نيز کر و فري در کرويدور برمي خيزد و صف انبوهي از مديران مشاهده مي شوند که همچون ارتشيان رژه رونده در حرکتند و چند قدم جلوتر، فرادستي در حال حرکت است. اين به آن در! انسان هاي حقير، ديگران را حقير مي بينند و انسان هاي بزرگ، واجد هنر کشف و ديدن بزرگي ديگران هستند. انسان موجودي اجتماعي است و همواره در سطوح مختلف با افراد و انسان هاي ديگر سر و کار دارد. در نسبت ميان انسان ها با هم و انسان و اجتماع، موضوع حق و تکليف جاري است. نحوه نگاه انسان به ديگر انسانها، به نوع نگاه او به خودش برمي گردد. انساني که حقي براي ديگران قائل نيست و آنها را حقير مي شمارد و نکته مثبتي در کسي نمي بيند و نمي يابد، در واقع جان او حقير است و خود مي پندارد که بزرگ است و ديگران کوچک. در معارف ديني، چنين اشخاصي زيانکار دنيا و آخرت قلمداد شده اند. آنها فقط خود، اعمال خود را مي پسندند و گمان مي برند که تنها، کار آنها نيکوست: الذين ضل سعيهم في الحيوه الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا. اما انسان هائي هستند که جان آنها جاذب و کاشف خوبي هاست. انگار که در مواجهه با آدميان، با بصيرت ذاتي، به کنه آنها مي نگرند و از چاه وجود ديگران آب نيکي مي کشند و بدين ترتيب همواره سرچشمه هاي خوبي را در جان ديگران به جوشش و تپش وامي دارند. تا کسي خود، از کمال و عظمت بهره نبرده باشد نمي تواند کمال و عظمت ديگران را ببيند و به آن اعتراف کند و خواستار بروز و ظهور و توسعه آن باشد. اين ويژگي اخلاقي از ويژگي هائي است که در نسبت آدميان با يکديگر قابل تشخيص است. چنين انسان هائي، در اين حالت، به مثابه آيينه اي هستند که خوبي خود را در تلقي خوبي ديگران بازتاب مي دهند. حتي در برخورد با نقاط ضعف ديگران نيز واقع بينانه برخورد مي کنند و آيينه وار، همان را خالصانه و بي پيرايه منعکس مي کنند. تعبير آيينه براي مومنين در نسبت آنها با يکديگر ـ که در روايات آمده ـ به همبن معنا اشاره دارد. به عنوان نشانه اي براي فهم اين مقوله، مي توان ديد که انسان هاي حقير با انسان هاي بزرگ حشر و نشر ندارند. همواره خود را مناري بلند در بياباني مي دانند که تا دور دست ها نبايد حضور ديگران مانع ديدن آنها ـ به زعم خود ـ شوند. بزرگان اما، با بزرگان سر و کار دارند، بزرگي ديگران را بزرگي خود مي دانند و تير حسد را از خود مي رانند و مشام آنها بوي عظمت را در همه جا حس مي کند. بدين جهت در انتخاب دوست خود و تيم خود، در جستجوي خوبان و بزرگان و کريمان مي روند و بزرگي خود را در حقارت ديگران يا حقير شمردن ديگران نمي جويند. بي جهت نيست که در معارف ديني، براي تقويت اين احساس الهي در انسان، دستورالعملي بدين مضمون ارائه شده که: انسان در مقايسه خود با ديگران و تعيين رتبه خود، در زمينه هاي مادي خود را با نادارها و کم مايگان بسنجد ( تا همواره باب قناعت و اطاعت و شکرگذاري بر او مفتوح بماند ) و در زمينه هاي فکري و معنوي، خود را بر محک پر مايگان و بزرگان و سلحشوران اين وادي عيار زند ( تا هيچ گاه باب بهبود مستمر و الگوگيري و سير و سلوک فکري بر او بسته نماند ). چگونگي انعکاس اين مقوله در سازمان ها از نکاتي است که در مجال ديگري بايد بدان پرداخته شود. کيت هاموندز (Keith Hammonds) از مديران company Fast، سخنراني گله آميزي باعنوان: «چرا ما از منابع انساني متنفريم؟» انجام داده است. او در اين سخنراني چهار علت انزجار خود از متوليان منابع انساني را برميشمرد و به اين علتها بدينگونه اشاره مي کند: 1. دور بودن از فضاي کسب و کار سازمان 2. توجه به کارايي، به جاي ارزش 3. عدم انعطافپذيري در رويارويي با چالشهاي پيشرو 4. منفعلانه عمل کردن گرچه لحن او در اين سخنراني و انتخاب عنوان آن، تند و گزنده است ولي هشدارهاي او و استناد به سخنان بزرگاني نظير ديو اولريش در جهت توجه به تحول آفريني و ارزش افزايي در کارهاي متوليان منابع انساني حاکي از نيت اصلاح گرانه و جهتگيري مشفقانه سخنان اوست که توجه به آن براي متوليان منابع انساني شرکتها ضروري است. متن کامل را در اینجا بخوانید. مديريت را سبک هائي است متعدد. اين سبک ها با گذشت زمان و نيز در سازمان هاي مختلف دگرگونه مي شوند. يکي از اين سبک ها که در روند تکامل مديريت صنعتي بدان نياز افتاد، مديريت درهاي باز (open door) بود. در اينجا قرار نبود بين مدير و کارکنان حائل و فاصلي باشد، پس درها بايد گشوده مي شد و گشوده مي ماند تا احساس جدائي کارکنان از مدير پديد نيايد. اما بهبودي! که امروزه در آن سبک قديمي مديريتي پديد آمده آن است که گرچه درها گشوده مانده، اما اتاق ها خالي شده و باز هم مديران در دسترس کارکنان نيستند(managing by open door and empty room) . شما هرگاه اراده کرديد مي توانيد به اتاق مدير برويد و با دو چشم سر خود ببينيد که مديريت درهاي باز اعمال مي شود! فقط از مدير خبري نيست. جالب آن است که هيچ کس نيز نمي داند مدير کجاست. اگر در گذشته در بسته بود و مدير به دليل حضور مکرر و مستمر در جلسات درون اتاقي ديده نمي شد، امروز همان در باز شده و اتاق مدير در دسترس است اما خود مدير باز هم ناپيدا و در حکم کیمیاست. نتيجه در هر دو حال يکي است، با اين تفاوت چشمگير که در دوران جديد، برای درهاي باز مدیریت اعمال مي شود! راستي شما مي دانيد مدير از در دوم! کجا رفته است؟! دو دره کردن! کارکنان و مشتریان مهارت نوینی است که برای تکریم مشتری و کارکنان بکار گرفته می شود؛ کافي است راه خروج از در دوم! را بلد باشيد: مدير گر گشايد به زحمت دري ز رحمت گشايد در ديگري! يکي از ويژگي هاي رهبران، بويژه در سطح کشورها و جوامع، جامع بودن شخصيت آنهاست. در اين حالت دايره نفوذ آنان بسي گسترده مي شود و دامنه بيشتري از انسان ها را تحت تاثير خود قرار مي دهد. جامعيت شخصيت انسان ها، و از جمله رهبران جامع، معمولا باعث مي شود که انسان ها، هر يک بعدي از ابعاد و وجهي از وجوه شخصيت آنان را برجسته ببينند و از ديگر وجوه غافل بمانند. مصداق بارز چنين وضعيتي را مي توان در شناخت ناقص ما از شخصيت جامع رهبران الهي، يعني پيامبران و ائمه مشاهده کرد. امام نيز رهبر و انسان جامعي بود که عمدتا در جامعه ما بعد سياسي او در به صورت آشکار در معرض ديد و قضاوت همگان بوده است. بدين جهت درونمايه روحي شخصيت معنوي و روح لطيف و عاشق و حق جوي او در ذهن و ضمير همگان ننشسته است. همين شخصيت معنوي است که در نامه هاي عاشقانه و عارفانه خصوصي ايشان رخ مي نمايد و وقتي جلوه اي از آن نگرش در تفسير سوره حمد بر صفحه تلويزيون، از پرده برون مي افتد و شاهد بازاري مي شود، حتي هم صنفان و همتايان را تاب تحمل نمي ماند و بسرعت محاق پرده نشيني در پيش مي گيرد. همين شخصيت معنوي است که در اشعار و غزليات عارفانه و عاشقانه او حکايت و صبغه رندي و نظربازي مي يابد و خرقه تزوير مي سوزد. همان است که بسامد من و منيت را در کلمات پرشمار او به کمترين حد ممکن رسانده است. همان است که زندگي روزمره او را نه از حد متعارف و معمول خارج نکرده، که در حداقل زي طلبگي نگاه داشته است. همان است که فرزندان و منسوبان او را، با نهي مستقيم او، از اشغال پست هاي مهم دولتي بازداشته است. همان است که باعث مي شود که فهم و درک و حتي تدريس فلسفه صدرا و عرفان ابن عربي را تا مرزهاي بسيار واجد شود، اما به آن ننازد و در بند آن نماند و به تعبير خودش، جان را زمينگير نکند. همان است که باعث مي شود او قبل از اين که چيزي بگويد يا از ديگران بخواهد، خود يافته و عمل کرده باشد.... و همان روح معتدل و مستقيم است که آنچه را در جان او مي گذرد به عمل او درمي آورد و سپس در زبان او ظاهر مي کند. و اين همه فضيلت، هنوز هم در محاق جامعيت و معاصرت شخصيت او از نظرها پنهان مانده و کاويده نشده است، در حالي که عملا به تجلي آثار چنين فضائلي نيازمنديم. مـــــــــــاييم و يكى خرقه تزوير و دگر هيچ در دام ريـــــــــــا، بسته به زنجير و دگر هيچ خودبينى و خودخواهى و خودكامگى نفس جان را چو "روان" كــــرده زمينگير و دگر هيچ در بـــــــــــــــارگه دوست، نبرديم و نديديم جــــــــز نامه سربسته به تقصير و دگر هيچ بگزيده خــــــرابات و گسسته ز همـــه خلق دل بستـــــــــه به پيشامد تقدير و دگر هيچ درويش كـــــه درويشصفت نيست، گشايد بر خلق خــــــــــــــدا ديده تحقير و دگر هيچ صـــــــــوفى كه صفاييش نباشد، ننهد سر جز بر در مــــــــرد زر و شمشير و دگر هيچ عالـــــــــــم كه به اخلاص نياراسته خود را علمش به حجــابى شده تفسير و دگر هيچ عــــــــارف كه ز عرفان كتبى چند فراخواند بستــــه است به الفاظ و تعابير و دگر هيچ شايد کمتر کسي است که شخصيت رمان دن کيشوت؛ آن ايده آليست از پيش شکست خورده را نشناسد. البته احتمالا نام خالق اين اثر، سروانتس، به اندازه شخضيت رمانش شناخته نشده باشد. او انسان بي چيزي بود که در فقر روزگار گذرانيد. زماني صحبت از سن و شغل و خصال و موقعيت اجتماعي نويسنده دن کيشوت مي رفت. فردي او را پير سربازي نجيب زاده، اما فقير ناميد. پرسيدند: چرا اسپانيا چنين مردي را به ثروت نرسانده است؟ چرا هزينه زندگي او را بيت المال تامين نمي کند؟ يکي از نجيب زادگان زيرک، رندانه گفت: اگر فقر و احتياج است که اين مرد را به کوشش وامي دارد، خدا کند هيچ وقت ثروتمند نشود تا با فقر خود آثار ديگري خلق کند و با آنها دنيا را غني سازد! دنيا، مجموعه اي از اين تضادهاست. گابريل گارسيا مارکز مي گويد: تا موقعي که سلامتي کامل براي خوردن داشتم پول کافي نداشتم که غذاهاي خوب بخورم. وقتي که مشهور و ثروتمند شدم سلامتي کامل نداشتم که غذاهاي مورد علاقه ام روي ميز باشد. به اعتقاد يك وبلاگنويس، رعايت نشدن برخي اصول اخلاقي، همچون وارد شدن به حريم خصوصي، توهينها و نقدهاي ناسالم در وبلاگها به دليل صنفي نشدن و حرفهاي تلقي نشدن اين کار است، بويژه که امکان نظارت بيروني نيز چندان وجود ندارد. متن گفت و گو با خبرگزاري ايسنا را در اينجا ببينيد.
پس از جنگ، پس از شهریور بیست، ما – نهضت ملت ما – بیست سال اختناق را که میتوانست بزرگترین عامل بیداری و آگاهی و حرکت و نجات و سرچشمه آموزشها و تجربههای بزرگی باشد، گذراندیم .
نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/29
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در جمعه 1387/03/24
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در سه شنبه 1387/03/21
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در یکشنبه 1387/03/19
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در دوشنبه 1387/03/13
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در یکشنبه 1387/03/12
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/08
توسط مسعود بینش| |


