تبليغاتX
چیز دیگر
چیز دیگر

یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع

زمان باد بهارست، داد عیش بده

که دور عمر چنان می‌رود که برق ایمان

چگونه پیر، جوانی و جاهلی نکند

درین قضیه که گردد جهان پیر، جوان

نظاره‌ چمن اردیبهشت خوش باشد

که بر درخت زند باد نوبهار افشان

مهندسان طبیعت ز جامه خانه‌ غیب

هزار حله برآرند مختلف الوان

ز کارگاه قضا در درخت پوشانند

قبای سبز که تاراج کرده بود خزان

تو گر به رقص نیایی شگفت جانوری

ازین هوا که درخت آمدست در جولان

ز بانگ مشغله‌ی بلبلان عاشق مست

شکوفه جامه دریدست و سرو سرگردان

خدای را به تو فضلی که در جهان دارد

کدام شکر توان گفت در مقابل آن

من این قصیده به پایان نمی‌توانم برد

که شرح مکرمتت را نمی‌رسد پایان

سعدی

نوشته شده در شنبه 1387/01/31 توسط مسعود بینش| |
 

در این زمانه هیچ‌كس خودش نیست

كسی برای یك نفس خودش نیست

 

همین دمی كه رفت و بازدم شد

نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست

 

همین هوا كه عین عشق پاك است

گره كه خورد با هوس، خودش نیست

 

خدای ما اگر كه در خود ماست

كسی كه بی‌خداست، پس خودش نیست

 

دلی كه گرد خویش می‌تند تار

اگرچه قدر یك مگس، خودش نیست

 

مگس، به هركجا، به‌جز مگس نیست

ولی عقاب در قفس، خودش نیست

 

تو ای من، ای عقاب بسته‌بالم

اگرچه بر تو راه پیش و پس نیست

 

تو دست‌كم كمی شبیه خود باش

در این جهان كه هیچ‌كس خودش نیست

 

تمام درد ما همین خود ماست

تمام شد، همین و بس،خودش نیست

 

زنده یاد قیصر امین پور

نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27 توسط مسعود بینش| |

ارزش هاي اخلاقي و هنجارهاي کاري چه نسبتي با فرهنگ سازماني دارند؟ ارزش ها، تنها نيمي از فرهنگ سازماني است. نيم ديگر هنجارها (norms) در عمليات و عملکرد شرکت است، يعني راه و روشي که شرکت، کارهاي روزمره خود را انجام مي دهد. بيل جورج در کتاب "Authentic Leadership"  مي نويسد: ارزش ها، به تنهائي، رسيدن به نتايج را تضمين نمي کند مگر آن که تعهد اشتياق آميزي به رعايت هنجارهاي کاری در شرکت وجود داشته باشد. ممکن است شرکتي کاملا ارزش مدار باشد  اما پاي او در هنجارهاي عملکردي همچون پاسخگوئي کارکنان، تعارض، تصميم گيري و مانند آن لنگ بزند.

ارزش ها و چگونگي کار کردن، دو کفه يک ترازوست. به تعبير خانم کارلي فيورينا: نمي توان نشست و بيانيه اي از ارزش ها نوشت اما از ارزش هاي زنده غافل ماند. "چگونگي انجام يک کار" همان قدر مهم است که" چه کاري را انجام دادن". بايد مراقب اعمال و رفتار جزئي و روزانه نيز بود. عمليات کسب و کار، فرهنگ شرکت را منعکس مي کند. آنچه عملکرد شرکت ها را متفاوت مي سازد طرز عمل روزمره افراد سازمان است.

نوشته شده در یکشنبه 1387/01/25 توسط مسعود بینش| |

انسان ها همه در يک چيز شريک هستند: هر نفسي که فرو مي دهند گامي به سوي آينده مي روند. گذشته، اندوخته آدميان است. نمي تواند خوب آن را نگهدارد و نمي خواهد بر بد آن افسوس خورد، اين است که به آينده دل مي سپارد و  مي خواهد که راز و رمز آن را بفهمد و نيک و بد سرنوشت خود را بشناسد. آينده پژوهي و آينده انديشي، از حوزه هاي رازآلود معرفت بشري است که در دهه هاي اخير بر رونق آن افزوده شده و کتاب هاي بسياري در مورد آن نوشته شده است.

30 کتاب برتر اين حوزه در سال 2007 در اینجا معرفي شده است. پيش بيني تحول در طي چند دهه آينده در زمينه هاي مختلف انساني و اجتماعي و فناوري نيز در اینجا آمده است.

نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/22 توسط مسعود بینش| |

يکي از صفاتي که ما آدميان در آن مشترک هستيم داشتن خوي مدح جوئي است. انسان شناس و روان شناس بزرگي چون مولوي، بر اين باور است که چون ما بر صورت خدا آفريده شده ايم اوصاف ما نيز از او برگرفته شده است و او چون حمدجو است ما نيز مدح جو هستيم:

خلق ِ ما بر صورت خود كرد حق

وصفِ ما از وصفِ او گیرد سبق

چونكه آن خلاق، شكر و حمدجوست

آدمی را، مدح جوئی نیز خوست

اشتباه ما آدميان اما، اين است که درنيافته ايم که ممدوح جز يکي بيش نيست و هر مدح ما، جز به نور حق تعلق نمي گيرد و اگر بر صورت ها و اشخاص مي رود عاريتي است:

زآنکه خود ممدوح جز يک بيش نيست

کيشها زين روي جز يک کيش نيست

دان که هر مدحي به نور حق رود

بر صور و اشخاص عاريت بود

تمثيلي که او مي آورد، افتادن عکس ماه در چاه است. کسي که سر در چاه مي برد و آن را مي ستايد در حقيقت ماه را ستايش مي کند اما ناآگاه است؛ و اين چنين است که ماجراها غلط مي شود:

يا ز چاهي عکس ماهي وانمود

سر به چه در کرد وآن را مي ستود

در حقيقت مادح ماه است او

گرچه جهل او به عکسش کرد رو

مدح او مه راست، ني آن عکس را

کفر شد آن، چون غلط شد ماجرا

گمراهي ها از آنجا اتفاق مي افتد که مدح ما جز بر مستحق مي رود. اين آغاز ماجراهاي غلطي است که مولوي اشاره مي کند:

مدح ها جز مستحق را کي کنند

ليک بر پنداشت گمره مي شوند

فرعون، به زعم مولوي، کسي بود که چون ديگر کودکان، در کوچه ها به خاک بازي مشغول بود. از بس خلايق او را مدح کردند فرعون شد:

او ز مدح خلق ها فرعون شد

كن ذليل النفس هونا لا تسد

همه ما در معرض اين لغزش قرار داريم. اين يک خطر فراگير اجتماعي است. زمينه اش مدح هائي اين چنين:

اينش گويد من شوم هم راز تو

و آنش گويد نى منم انباز تو

اينش گويد نيست چون تو در وجود

در جمال و فضل و در احسان و جود

آنش گويد هر دو عالم آن توست

جمله جانهامان طفيل جان توست‏

وقتي کسي خلق را چنين سرمست خود ببيند، تکبر او را از پاي درمي آورد:

او چو بيند خلق را سرمست خويش

از تكبر مى‏رود از دست خويش‏

او نداند كه هزاران را چو او

ديو افكنده ست اندر آب جو

کسي نمي تواند مدعي شود که مي تواند طمع طمع ورزان را پشت اين مداحي ها ببيند و بنابراين از افتادن در  چاه بگريزد.  اثر روانشناسانه شيريني مدح بر جان مي نشيند و در آن رسوخ مي کند و مايه کبر مي شود و روزي، چون دملي چرکين سربرمي آورد. درست بر خلاف هجو و بدگوئي، که نفس آدمي بلافاصله تلخي و سوز آن را در دل مي چشد:

تو مگو آن مدح را من كى خورم

از طمع مى‏گويد او پى مى‏برم‏

آن اثر مى‏ماندت در اندرون

در مديح اين حالتت هست آزمون‏

آن اثر هم روزها باقى بود

مايه‏ى كبر و خداع جان شود

ليك ننمايد چو شيرين است مدح

بد نمايد ز آن كه تلخ افتاد قدح‏

ور خورى حلوا بود ذوقش دمى

اين اثر چون آن نمى‏پايد همى‏

چون نمى‏پايد همى‏پايد نهان

هر ضدى را تو به ضد او بدان‏

چون شكر پايد نهان تاثير او

بعد حينى دمل آرد نيش جو

پيش از آن که پايان کار برسد و دود آتش پنهان مدح هاي بيجا ظاهر شود و به نيشترهاي فراوان براي برکندن دمل هاي چرکين مدح ها در اجتماع نياز افتد، بهتر است همگان، و بويژه نيکان و متوليان و خداترسان، به هر مدحي بدگمان شوند و از هر مدحي به خود بلرزند:

آتشش پنهان و ذوقش آشكار

دود او ظاهر شود پايان كار

مي بلرزد عرش از مدح شقي

بدگمان گردد ز مدحش متقي

 

خيلي ممنون!!

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/01/18 توسط مسعود بینش| |

عنکبوت، در عالم جانوران، و در اين کارگه کون و مکان، مهندسی نساجي! خوانده است. او دوک همت را بکار انداخته و فارغ از سرد و گرم روزگار، همواره گرم کار است. معلوم است که چنين مهندس شايسته اي نمي تواند از طعن طاعنان و ملامت ملامت گران و سست همتان برکنار ماند.

بانوي عفيف شعر ايران، اختر چرخ ادب، پروين اعتصامي، بسيار استادانه ماجراي طعن کاهلي را بر مهندس عنکبوت! به تصوير کشيده است که مي توان  نکاتي ظريف از حرفه و کار مهندسي را در آن يافت. از جمله:

* فارغ از هياهوي زمانه، گرم کار خود بودن و وظيفه خود را انجام دادن:

عنکبوتی دید بر در، گرم کار

گوشه گیر از سرد و گرم روزگار

* همت را بکار بستن و سعي و عمل پيشه کردن:

دوک همت را بکار انداخته

جز ره سعی و عمل نشناخته

* ايده پردازي و ارائه فکر در بکار گيري نوآورانه ابزار موجود:

درسها می داد بی نطق و کلام

فکرها می‌پخت با نخهای خام

* با ديد طبيعي و درس آموز به افت و خيز و شکست و موفقيت در کار نگاه کردن:

گه تبه کردی، گهی آراستی

گه درافتادی، گهی برخاستی

پای کوبان در نشیب و در فراز

ساعتی جولا، زمانی بندباز

* حرفه گرائي و خبرگي در کار و خود را صاحب کار(owner) دانستن:

کار کرده، صاحب کاری شده

اندر آن معموره معماری شده

* انگيزه دروني و شور و حال داشتن در انجام کار:

گر چه اندر کنج عزلت ساکنم

شور و غوغائیست اندر باطنم

* شرافت و ارج قائل شدن به کار خود:

دست من بر دستگاه محکمی است

هر نخ اندر چشم من ابریشمی است

* طراحي بي عيب و نقص و زبردستي در رياضي:

اوستاد اندر حساب رسم و خط

طرح و نقشی خالی از سهو و غلط

زاویه بی حد، مثلث بی شمار

این مهندس را که بود آموزگار

* استفاده حداکثري از فرصت ها براي انجام کار و ارائه خدمت:

کاردانان، کار زینسان می کنند

تا که گوئی هست، چوگان می زنند

* آمادگي انجام کار و ارائه توانائيها در هر فراز و نشيب و تغيير و تحول:

گر ز یک کنجم براند روزگار

گوشه دیگر نمایم اختیار

هست بازاری دگر، ای خواجه تاش

کاندر آنجا می‌شناسند این قماش

کاهل بي همت بر سر راه اين مهندس عاليقدر مي نشيند و با منفي بافي، گرد نااميدي بر او مي ريزد. او مي گويد: اين چه کار سرسري است که تو  زير اين آسمان بلند انجام مي دهي؟ در اين کارگاه هستي، تو در برابر کوه ها، پر کاهي بيش نيستي. طراحي مي کني و خانه مي سازي تا با عطسه اي ويران شود؟ نقش بر آب مي زني. تو اهل هنر نيستي. ديبائي بباف تا خلقان از او پيرهن درست کنند. و نتيجه نسخه فلسفه بافي او:

چون تو نساجی، نخواهد داشت مزد

دزد شد گیتی، تو نیز از وی بدزد

خسته کردی زین تنیدن پا و دست

رو بخواب امروز، فردا نیز هست

مهندس صبور در مقام پاسخ برمي آيد و مي گويد: تو از اسرار من آگاه نيستي. تو تنها به فکر خفتني و خود را فارغ از کار جهان ساخته اي. من کارگر(ظاهرا در آنجا هم مهندسين تابع قانون کار هستند!) کارگاهي هستم که کارفرماي کارآگاه او خداست:

در تکاپوئیم ما در راه دوست

کارفرما او و کارآگاه اوست

من از ابتدا حرفه بافندگي را برگزيده ام و در هر فرصتي سعي خود را در بافتن بکار برده ام. از طريق شاگرد ـ استادي (on the job training!) کار را ياد گرفته ام:

پیشه‌ام اینست، گر کم یا زیاد

من شدم شاگرد و ایام اوستاد

کار و بار تو چيست؟ خانه اي که تو مي سازي کجاست؟ اگر هوا خانه مرا خراب مي کند، برق هوا و هوس خرمن وجود ترا سوخته است. اگر تو هم رشته اي انتخاب مي کردي(توصيه ام مهندسي است!) اکنون سررشته اي در دست خود داشتي:

عنکبوت، ای دوست، جولای خداست

چرخه‌اش می گردد، اما بی صداست

نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/15 توسط مسعود بینش| |

ديده بصير داشتن شرط لازم عبرت گيري و کسب تجربه براي بهره ور کردن زندگي و بهره برداري بهينه از عمر است. بهار فصلي است که با تحولي که در طبيعت فراهم مي آورد، زمينه هاي بسيار عبرت گيري و درس آموزي را فراديد همه نظربينان قرار مي دهد. اين ما هستيم که از صحنه هاي متنوع اين نمايش رازآلود الهي بايد ياد بگيريم.

ديد بصيرت نگر مولانا برخي از درس هاي بهاري را به ما نمايانده است. از جمله آنجا که در مقايسه خاک و سنگ و نسبت آنها با بهار به داوري مي نشيند. به هر حال بهاران مي آيد و مي رود. او به دنبال خاک مستعد است تا خواب از چشم او برگيرد و گوهر حيات به او هديه دهد. سنگ اما، با اين که در معرض بهار جانفزا قرار مي گيرد، زمينه نرمي و قابليت پذيرش تغيير و تحول را در خود بارور نکرده و همچنان درشتخو و سخت باقي مانده است و بنابراين همچنان سنگ باقي مي ماند و از سبز شدن باز مي ماند.

آدمي نيز اگر به حال خود وانهاده شود، چون سنگ دل خراش، همچنان در بند خود مي ماند. اگر بخواهد بهاري شود بايد درشتناکي را کنار گذارد و خاک وجود را مستعد رويش گل تحول و تعالي سازد. بهار، موقعيت چنين آزموني را براي انسان فراهم مي سازد:

از بهاران كى شود سر سبز سنگ                     خاك شو تا گل برويى رنگ رنگ‏

سالها تو سنگ بودى دل خراش                          آزمون را يك زمانى خاك باش‏

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/14 توسط مسعود بینش| |

نظر کردن عبرت آميز و از سر بصيرت در پديده ها، انسان را از خاک به افلاک و از فرش به عرش مي برد. بهار جانفزا، فرصت و موقعيتي است که طبيعت از اين صحنه هاي چشم افسا و دلربا فراوان دارد. هر برگ و گل و گياه، گوئي فرستاده اي است از عدم به سراچه وجود تا رستن حقيقي آدمي را به تصوير کشد. بياموزد که دانه کاشته شده تا هميشه زير خاک پنهان نمي ماند و روزي سربرمي آورد. پس بايد به خاک سجده بيفتيم تا گل جاودان رستگاري برويد. گل دنيائي گرچه زينت بهار است و چند صباحي نظرها را مفتون خود مي کند، رنگ او اما رنگ خاکي است و چندان نمي پايد. بنابراين در اين جلوه گذرا، بايد از سر عبرت نگريست و  سر به گريبان خود فرو برد و به تماشاي جان نشست.

اي بستگان تن به تماشاي جان رويد

كاخر رسول گفت تماشا مباركست

هر برگ و هر درخت رسوليست از عدم

يعني كه كشت هاي مصفا مباركست

چون برگ و چون درخت بگفتند بي زبان

بي گوش بشنويد كه اينها مباركست

اي جان چار عنصر عالم جمال تو

بر آب و باد و آتش و غبرا مباركست

يعني كه هر چه كاري آن گم نمي شود

كس تخم دين نكارد الا مباركست

سجده برم كه خاك تو بر سر چو افسرست

پا در نهم كه راه تو بر پا مباركست

نقشي كه رنگ بست ازين خاك بي وفاست

نقشي كه رنگ بست ز بالا مباركست

بر خاكيان جمال بهاران خجسته است

بر ماهيان طپيدن دريا مباركست

نوشته شده در یکشنبه 1387/01/11 توسط مسعود بینش| |

براستي چه وقت عيد مي شود؟ چه وقت عيد است؟ چه زماني بايد عيد بگيريم؟ پاسخ زنده ياد قيصر امين پور در "دستور زبان عشق" بدين پرسش آن است که وقتي جمال خورشيدوش او باشد. اگر او نباشد سال ها همه بي خورشيد است.

بي تو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند

سال ها، هجري و شمسي، همه  بي خورشيدند

...

سير تقويم جلالي به جمال تو خوش است

فصل ها را همه با فاصله ات سنجيدند

 

تو بيائي همه ساعت ها و ثانيه ها

از همين روز، همين لحظه، همين دم عيدند

 

اين "او"، من الهي است که آدمي بايد زنگارهاي سنگ شدگي و ترديد را از او بزدايد تا بتواند آئينه خورشيد شود و خورشيد در او بتابد. پس ضروري ترين ديد و بازديد عيد، به ديدار "خود" رفتن است:

سايه سنگ بر آئينه خورشيد چرا؟

خودمانيم، بگو اين همه ترديد چرا؟

...

گفتم اين عيد به ديدار خودم هم بروم

دلم از ديدن اين آينه ترسيد چرا؟

 

آمدم يک دم مهمان دل خود باشم

ناگهان سوگ شد اين سور شب عيد چرا؟

 

نوشته شده در شنبه 1387/01/10 توسط مسعود بینش| |

در حديثي از پيامبر بزرگوار آمده است که: اغتنموا برد الربيع ... ؛ سرماي بهاران را مغتنم شماريد و تن خود بر آن مپوشانيد زيرا اين سرما با جان شما چنان کاري مي کند که بهار با درختان مي کند. از سرماي خزان اما، بگريزيد که او با جان شما همان کاري را مي کند که در پژمردن باغ ها مي بينيد:

گفت پيغمبر ز سرماي بهار

تن مپوشانيد ياران زينهار

زان که با جان شما آن مي کند

کان بهاران با درختان مي کند

ليک بگريزيد از سرد خزان

کان کند کو کرد با باغ و رزان

عده اي اين حديث را تنها بر ظاهر آن حمل کرده اند و از جان کلام و عمق معنا بي خبر مانده اند. اينان تنها در سطح مي مانند و به عمق نمي روند. کوه را مي بينند و گوهرهاي کان کوه را نمي بينند. مولوي بزرگ، کاشف گوهرياب معاني، به ما ياد داده که منظور از بهار، عقل و جان آدمي است و خزان نيز جز نفس و هوا نيست:

آن خزان نزد خدا نفس و هواست

عقل و جان عين بهار است و بقاست

توضيح اين که: انفاس پاک، حيات بخش هستند. نرم و درشت و گرم و سرد سخن آنان را بايد به جان خريد تا از گزند هر سرد و گرمي بتوان رهيد. سردي سخن آنان چون از مايه صدق و صفا و بندگي آکنده است، همچون سردي بهار به جان مي نشيند، اما سردي خزان هواي نفس، جان آدمي را فسرده مي سازد:

پس به تاويل اين بود كانفاس پاك

چون بهار است و حيات برگ و تاك‏

از حديث اولياء نرم و درشت

تن مپوشان ز آن كه دينت راست پشت‏

گرم گويد سرد گويد خوش بگير

تا ز گرم و سرد بجهى وز سعير

گرم و سردش نو بهار زندگى است

مايه‏ صدق و يقين و بندگى است

بنابراين رداي مقاومت و مخالفت با امر و نهي نفس را بايد در برابر نفس مسموم و سرد زمستان صفاتان و نامحرمان پوشيد و خويش را در برابر نسيم مهرورزانه نفس هاي بهار صفتان و ياران قرار داد:

خلوت از اغيار بايد ني ز يار

پوستين بهر دي آمد ني بهار

 

نوشته شده در جمعه 1387/01/09 توسط مسعود بینش| |