تبليغاتX
چیز دیگر
چیز دیگر

یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع

گاه با خود مي انديشم که اين پارادوکس ديني را، که در بيان مولوي هم آمده است، چگونه مي توان پاسخ داد:

هم دعا از تو اجابت هم ز تو

اما وقتي در چنين ايامي در محتواي دعاي تحويل سال دقت کنيم، به حقيقتي که مولانا به آن اشاره کرده پي مي بريم. اگر ما آدميان را به خود واگذاشته و خواسته بودند همزمان با تغيير طبيعت و نو شدن فصل و دررسيدن بهار، خواسته ها و آرزوها و آرمان هاي خود را به زبان بياوريم، گرچه شايد مي توانستيم مشترکات زيادي را در مضامين آنها بيابيم، به هر روي، تفرق و تشتت آنها را نيز نمي توانستيم ناديده بگيريم. اما اگر بخواهيم اين نسخه هاي متعدد را يکپارچه کنيم و دعا و خواسته اي را بيان کنيم که هر انساني، فارغ از رنگ و نژاد و آيين و زمين و زمان، آن را بفهمد و بخواهد، بايد حقيقت "از اوئي" دعا را گردن نهيم و با مولانا همدم شويم و بگوئيم:

ياد ده ما را سخن هاي رقيق

دعاي کوتاه و نغز تحويل سال، نمونه و نسخه اي از بيان آرمان جمعي و مشترک همه انسان هاست. چند نکته و ويژگي در اين دعا:

  1. هماهنگي با طبيعت؛ همسرائي سرود تحول همراه با تحول طبيعت و توجه به يگانگي حقيقت هستي و هستي بخش.
  2. توجه به مضمون تغيير؛ يادآوري تغييرات مستمر بيروني و طبيعي، مانند درآمدن شب و روز، و تحولات و تطورات دروني و انساني، مانند ادبار و اقبال قلب و حال انسان.
  3. تحول خواهي در وضعيت موجود؛ تحويل و تغيير و دگرگوني حال و وضع آدمي، همه آن چيزي است که همگان از دگرگون کننده حال ها مي طلبند.
  4. تکامل طلبي براي وضعيت مطلوب؛ مشخص کردن جهت و حد تحول دروني و درخواست بهترين حال ها.
  5. توجه به اجتماع و جمع گرائي؛ زبان اين دعا زبان جمع است و هر کس تحول به سمت بهترين ها را براي همه مي خواهد.

 

يا مقلب القلوب والابصار

یا مدبر الليل و النهار

 يا محول الحول و الاحوال

 حول حالنا الي احسن الحال

 

بهار جانتان همچون بهار جهان همیشه خرم  باد

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/12/28 توسط مسعود بینش| |

دنيا محل سفر است و ما همه سفير. به سفر توصيه شده ايم که يک جا نمانيم. نکند به وضع موجود خوگر شويم. نکند فراموش کنيم که آمده ايم که دائم در سير و سلوک و سفر آفاقي و انفسي باشيم. سفر گرچه ترک عادت مالوف ماندن و يکنواختي و راحتي است اما طبع آدمي آن را مي پسندد؛ و جز اين نيست که سفر، سفير را پسند مي افتد و او را در ذائقه، چون بهار مي شود:

 

هميشه چشم گشايم چو غنچه بر سر راه

چو سرو روح روانست در بهار سفر

 

سفر آنگاه بهاري مي شود که از جسم به جان باشد:

 

سفر راه نهان کن سفر از جسم به جان کن

 

از جسم به جان رفتن يعني :

 

ز خوي خويش سفر کن به خلق و خوي خدا

 

سفر بهاري، جا گذاشتن خودي و سفر از خود است. آدمي به دست خود، خانه تاريکي در خويشتن مي سازد و در آن گرفتار مي آيد. اگر شميم  فرحبخش دررسيدن بهار جهان و ترک خانه و سير آفاق با نفحه بهاري  فکر ترک خانه خوديت و عزم سفر از منيت درپيوندد، سفر در بهار با بهار سفر عجين شده است:

 

نظر در روي شه بايد چو آن نبود چه را شايد

سفر از خويشتن بايد چو با خويشي سفر چبود

 

سفر بهاريتان بهار سفرها باد

نوشته شده در دوشنبه 1386/12/27 توسط مسعود بینش| |

ويکتور هوگو، نويسنده و شاعر و متفکر بزرگ فرانسوي و خالق اثر جاودانه "بينوايان" انديشه اي ژرف و روحي لطيف داشت. متن زير ديدگاه او در باره رهبران راستين بشريت است که در کتاب تاملات آمده است. معدودي از اشعار زيبا و نغز او را شجاع الدين شفا به فارسي برگردانده است.

مي‏خواهيد رهبران بشريت را بشناسيد؟

يک دسته، شاعران هستند. آنها هستند که گاه بال بسوي بالا مي‏گشايند و گاه فرود مي‏آيند. آنها هستند که هميشه کلامي آسماني بر دهانشان جاي دارد. روحشان اسير طوفانهاي سرنوشت و وجودشان خانه خداوند است. آنها که نور از ديدگانش به درون مي‏تابد و از پيشانيهايشان بر مي‏آيد. آنها که زندگاني پنهان سنگ‏ها را به چشم دل احساس مي‏کنند و در برابر ابرهاي خاموش که بادهاي نغمه سرا با هزاران حسرت از ميان آنها گذر مي‏کنند در انديشه فرو مي‏روند.

دسته ديگر، هنرمندانند؛ آنها هستند که هر صبح رو بسوي سپيده بامدادي مي‏برند تا خود را با جمال عالم آفرينش در آميزند.

 آن ديگران دانشمندانند؛ مخترعين و کاشفين و جويندگان اسرار پنهان جهان دانشند که در دل تاريکي‏ها به سراغ ارقام، سراغ قوانين رياضي، سراغ جبر و هندسه مي‏روند. سراغ اعدادي مي‏روند که همه چيز در وجود آنها مستتر است. سراغ شک و ترديدي که همه حسابهاي ما را غلط از آب در مي‏آورد. سراغ همه آن ذرات تاريکي مي‏روند که از آستانه دنيا مجهولات فرو مي‏ريزد.

آن دسته ديگر صاحبان انديشه‏هاي نو هستند که اقيانوس متلاطم افکار تازه، قدم به قدم بسوي آنها موج مي‏زند. مردمان، اين مد درياي ابديت را نمي‏بينند، اما خداوند آنرا می بیند و دنبال مي‏کند، زيرا اين دريائي است که دل انسان را از فروغي آسماني فروزان مي‏سازد. موج تلخ و کف آلوده را به صخره آلودگي‏ها مي‏زند و پاهاي برهنه همه را با آب ابديت مي‏شويد.

اي رهبران بشر، اي نوابغ، برويد و در سمفوني پرشکوه آسمانهاي پر ستاره، نت بشريت را بجوئيد.

  

نوشته شده در شنبه 1386/12/25 توسط مسعود بینش| |

 هستي بر بنيان حرکت آفريده شده است، از اين روي هر سکون و سکوتي، بوي مرگ مي دهد. آب مايه حيات است اما اگر در جائي به سکون و رکود تن دهد از اثر خواهد افتاد. فکر آدمي را نيز به آب تشيبه کرده اند:

فکر چون آب است تا باشد روان

فيض ها يابند از آن خلق چهان

چند روزي گر کند يک جا درنگ

گنده و بي حاصل است و تيره رنگ

اجتماع آدميان و خود او نيز مشمول همين قاعده است. حرکت و جابجائي آنها در پهنه زمين و گستره زمان باعث شده تا تمدن هاي بشري پديد آيند و پايدار بمانند. مورخين و جامعه شناسان گفته اند که در پس هر تمدني، هجرتي بوده است زيرا هجرت، زمينه آزاد شدن استعدادها و دست يافتن به امکانات و منابع جديد را در زماني فراهم مي کند که ماندن و بودن در محل و موقعيتي، اين امکان را فراهم نمي سازد.

هجرت پيامبر پس از گذراندن 10 سال سخت در مکه و وارد شدن در فضاي جديد مدينه، فرصت و مجالي را فراهم آورد که او و يارانش بتوانند پايه هاي تمدن اسلامي را بنا نهند.

اهميت هجرت به حدي است که گوئي خداوند با استناد به آن، راه توجيه هرگونه خمودگي و پذيرش ظلم را بسته است. به کساني که تحت ستم واقع بوده اند گفته مي شود مگر زمين خدا وسيع نبوده است که از آن هجرت کنيد:

الم تکن ارض الله واسعه فتهاجروا فيها

حقيقت هجرت هاي ظاهري و جمعي، هجرت آدمي از منيت و رهائي او از همه وابستگي هاي فکري و ذهني و آزاد شدن از قفس نافرماني حق است:

المهاجر من هجر السيئات

بنابراين هدف غائي و شاخص نهائي در هجرت دروني و بيروني، قصد حرکت از وضع موجود به وضع مطلوب است:

و من يخرج من بيته مهاجرا الي الله و رسوله ثم يدرکه الموت فقد وقع اجره علي الله

آن که هجرتش الي الله باشد، اجرش علي الله است. پس هجرت دروني از بد به خوب و از خوب به عالي، به کمال آدمي منجر مي شود و هجرت بيروني به قوام و غناي تمدن انساني مي افزايد.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/23 توسط مسعود بینش| |

سازمان سیا هر ساله رتبه بندي شاخص هاي کشورهاي مختلف جهان را تحت شش سرفصل: جغرافيا، جمعيت، اقتصاد، ارتباطات، حمل و نقل و نظامي گري و 49 شاخص مرتبط منتشر مي کند. در گزارش سال 2008 که اطلاعات مربوط به سال 2007 آمده است تغييرات چنداني در کليت روند شاخص هاي چند سال اخير رخ نداده است.

کشور ما نوزدهمين کشور بزرگ جهان از لحاظ جغرافيائي و بيستمين از لحاظ جمعيتي است. با نرخ تولد 6/1 درصد و مرگ و مير 5/0 درصد وضعيت متوسطي دارد. اميد به زندگي به 70 سال رسيده است. از نظر GDP  با 852 ميليارد دلار هفدهمين کشور و از لحاظ سرانه با 12300 دلار در رتبه 86 است. ايران با 5/76 ميليارد دلار صادرات (با احتساب فروش نفت) جايگاه  39 دنيا را دارد و از اين جهت عقب تر از عربستان، امارات و ترکيه قرار گرفته است. از نظر واردات نيز با 3/61 ميليار دلار در جاي 43 واقع شده است.

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/12/21 توسط مسعود بینش| |

 احمد عزيزي دو سه روز است به حال اغما افتاده است. نام او با شطحيات گره خورده است. کفشهاي مکاشفه و نافله ناز و بقيه کتاب هايش که همه، مثل خودش، متفاوت است و از نوع شطحيات. سبکي که مختصات خود را دارد و عزيزي در آن بسيار کار کرده است.

مي‌گفت، بچه‌ها شما از من بپرسيد:استاد! نظرتان دربارة بند تُمبان در ادبيات فارسي چيست؟ كه من هم بگويم:البته دامنة اين موضوع بسيار كش‌دار است!

با درخواست شفاي ايشان از خداوند، متن جدي و زيبای "حراي بعثت" او را مي آورم:

در بي جنبش ترين لحظه ها، در تاريكترين شبها و در بي پروانه ترين زمانها , آنگاه كه هيچ دانه اي دل سنگ را نمي شكافت ، آنگاه كه شقايقها زخم تازيانه خارها را بر تن داشتند، درهمان دوران كه هيچ كوهي فرهادي نداشت و نسترن نگاه ليلي، بي مجنون مانده بود و شميم هيچ ياسي به مشام نمي رسيد و توسن گناه ، لاله ها را لگدمال كرده بود و ابليسان به سنگ زر و زور و تزوير، نرگس الهام را به جرم طواف عشق سنگسار ميكردند وروح از كالبد زمين رفته بود و زمينيان موميايي در اهرام جسم خود مدفون شده بودند و نيلوفر خيال، مفتون سراب جمود و تعصب شده بود و تو چه داني كه سراب چيست؟ آبي شور و عفن ، اغواگر تشنگان سبو شكسته در اوهام رسيدن ، بوسه برلب بيابان گداخته . آري در چنين ازدحامي از قطره هاي خشك خواهش ، در چنين آسماني بي شهاب، در ظلمتي كور ، مهتاب حقيقت سجاده گشود به نماز وآفتاب در آستانه طلوع، ايستاد به زيارت نور و سوسوي ستاره ها شدند نجواگر آن خبر عظيم و تو چه داني چيست آن خبر عظيم ؟ خبري كه آدم در گوش حوا ، ابراهيم در دل آتش و موسي در ميان نيل وعيسي در دم مسيحاي خود آنرا بشارت دادند ، كه ريسماني از تارهاي حكمت و عفت از اوج عرش به چاه زمين فرو خواهد آمد و يوسف عصمت را به معراج حرا خواهد برد و تو چه داني كه حرا چيست ؟ آن تهديد تيز ذوالفقار است بر گلوي جهل و جهالت. حرا زايشگاه ختم رسالت است در بطن سنگ عقيم وتو چه داني كه رسالت چيست ؟ آن يعني دريا دريا زلال شبنم در كوزه هاي تبسم گل سرخ ، يعني زمزم نگاه خالق بر كوير گداخته خلقت و تو چه داني گل سرخ كيست ؟ اوست ساقي مستانه ترينِ مي ها از نابترين تاك ها ، اوست پژواك شكوه شكوفه هاي قنوت ، طبيب زنبقهاي تمنا . و آنگاه گل سرخ مبعوث شد كه بخواند آخرين قطعنامه رستگاري انسان را و او خواند اقرإ، به نام آن خدايي كه از آبشار شعله هاي خورشيد پروانه را آفريد ، همو كه از پيوند آب وخاك، دل را آفريد و تو چه داني كه دل چيست ؟ آن بلور نيايش است و قنديل معرفت ، دل منشور نور خداست و چارق مكاشفه ، دل تپشگاه وصل است و حراي بعثت. 

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20 توسط مسعود بینش| |

گاه تقارن ها و تناسب ها در عالم به گونه اي رقم مي خورد که آدميان بر سر شوق مي آيند و آن را به فال نيک مي گيرند. در چنين مواقعي گوئي غيب و شهود به هم مي رسند و  توحيد رخ مي نمايد. تقارن بهار جان و بهار جهان از اين سنخ است: در رسيدن ماه تولد نگار بردبار و در آمدن بهار مشکبار؛ آن ساقي مه رو و حبيب مشتاق دلداران و طبيب هوشياران و شفاي نزاران و دافع غباران و جان آدميان که با قدوم خويش صبوح راحتي و صفاي روشني را بر طبيعت جان آدميان به ارمغان آورده است.

 

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد

نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد

صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد

خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد

صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد

شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد

حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان

طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد

سماع آمد سماع آمد سماع بی صداع آمد

وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد

ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد

شقایق ها و ریحان ها و لاله خوش عذار آمد

کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد

مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد

دلی آمد دلی آمد که دل ها را بخنداند

میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد

کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد

شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد

کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او

ولیکن چشم گه آگاه و گه بی اعتبار آمد

ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد

و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد

کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید

رها کن حرف بشمرده که حرف بی شمار آمد

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/12/19 توسط مسعود بینش| |

احسان و نيکوکاري و کمک به ديگران در همه جوامع انساني امري پسنديده و مورد علاقه و عمل است. طبع انسان، اجتماعي است و بنابراين در هر جمع انساني، توجه به ديگران و ياري رساندن به انسان هاي نيازمند و خيرات و مبرات همواره جاري است. در معارف ديني نيز انفاق و احسان بشدت تاييد و تشويق شده است. بنابراين در اصل نيکوکاري و کمک رساني به ديگران سخني نيست. سخن در چگونگي ساماندهي اين جريان است تا بهترين نتيجه عائد شود و ضمن حفظ حرمت و شخصيت نيازمندان، به گونه اي عمل شود که هم محتاجان تامين شوند و هم در يک روند مستمر، تعداد آنها کاهش يابد.

در بسياري جوامع دنيا، موسسات غيرانتفاعي عمومي و عام المنفعه در قالب NGO  هاي مردمي و محلي و مسجدي و کليسائي و مذهبي اين کار را سامان مي دهند، ضمن اين که هر کس نيز آشکار و پنهان، خود مي تواند در اين امر شرکت کند.

در سال هاي پس از انقلاب، به مرور چنين شده است که کميته امداد، متولي اين کار است و مي خواهد نيازمندان را به شکلي سازمان يافته تحت پوشش خود قرار دهد. باز هم در نيک بودن چنين نيت و عملي سخن نيست. سخن در اين است که آيا روش هائي که در اين سال ها از طرف اين نهاد تبليغ و اعمال مي شود و ما به آن خو گرفته ايم جاي تجديد نظر و بهبود دارد يا نه. آيا نصب افراط آميز قلک هاي آهني در هر کوي و برزن و کوچه و خيابان و مغازه و مدرسه با شکل و شمايل کميته، خوب و کافي است؟ آيا استفاده از مناسبت ها و احساسات مذهبي مردم در ايام خاص و بوق و کرنا و شور نيکوکاري راه انداختن و روزهاي کمک را به هفته و هفته ها تبديل کردن کافي است؟ آيا فيلم گرفتن از کمک عده اي و چند مصاحبه در آن ايام و استفاده از چهره هنرمندان و ورزشکاران و .... براي تهييج کمک رساني مردم نتيجه بخش است؟ آيا اين کارها صورت مي گيرد که مثلا کمک ها چند صد ميليون تومان بيشتر شود؟ خوب، سپس چه؟ اين همه با فرض آن است که همه اين روش ها و ابزار و وسايل به طرز صحيح بکار گرفته شده باشد.

در اينجا فقط به يک مورد از موارد متعدد اشاره مي کنم که نشان مي دهد اين گونه روش هاي ما، از صدر تا ذيل، جاي تامل و بازبيني و بهسازي دارد. در هفته هائي که رسانه ها و بويژه سيما بسيج مي شوند و هزارها نفر از کميته و غيره دست بکار مي شوند و پايگاه برپا مي سازند تا "شور نيکوکاري"! راه بيفتد، مردم از سر دلسوزي کمک هاي متعدد خود را نثار مي کنند. چون تشويق در جهت ظاهرسازي و شورآفريني است، آوردن کادوها و بسته هاي مختلف با کاغذهاي الوان و اخيرا فانتزي نيز زياد است. مراسم تمام مي شود و در کنار افزايش نقدينگي کميته براي امداد، با هزاران هزار بسته از آن دست مواجه هستيم. فکر مي کنيد آيا اين بسته ها دردي از دردمندي درمان مي کند؟ مسلما خير، زيرا هيچکس نمي داند درون آنها چيست. شلوار پسرانه براي 9 ساله کجاست و ...؟ پس بايد همه را باز کرد و صدها هزار تومان کاغذ رنگي را باطل کرد و کلي صدمه زيست محيطي به درختان وارد ساخت تا حل معما شود ... و تازه پس از صرف اين همه هزينه و وقت و تبليغ، که بسياري از آن با متانت و فضاي آرام و روحاني و مستمر کمک رساني منافات دارد، در مقطعي، سهم هر نيازمند از اين ماجرا کمکي اندک ـ نقدي و غير نقدي ـ خواهد بود: چند چيز و چند هزاز تومان پول، که با روش سرانه اي کميته به آنها مي رسد. و مي بينيم که مشکلي رفع نمي شود و شمار اين نيازمندان کم نمي شود.

بهتر است نيکوکاري را، اگر قصد داريم براي حالت غير فردي آن برنامه ريزي کنيم، از حالت "شور" خارج کنيم و به فکر مهندسي مجدد نيکوکاري جمعي باشيم؛ يعني از اول تا آخر، همه فعاليت ها را بازبيني کنيم. الگو گيري از روش هاي اجتماعي ساير ملل نيز موثر است. چه بسا بدين نتيجه برسيم که شور چند روزه و دو سه شور هفتگي سالانه را ـ با بهره وري بسيار اندکي که دارد ـ کنار نهيم و شعور مستمر و پايدار را از جانب موسسات و تشکل هاي مردمي و هيئتي و مذهبي جايگزين سازيم و وظيفه آن نهاد را صرفا در جهت استفاده کلان از کمک هاي نقدي مردم از طريق بانک ها  و تمرکز آنها و فراهم آوردن اشتغال هاي مولد و آبرومند سوق دهيم. بگذاريم رساندن خيرات و مبرات به نيازمندان  مستقيما از طرف مردم  و يا از طريق تشکل هاي مردمي صورت گيرد و نهادها، کاري را انجام دهند که روي زمين مانده است: ياد دادن ماهيگيري نه دادن ماهي.

نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/16 توسط مسعود بینش| |

سلام، کليد ارتباطات اجتماعي در جوامع مسلمان است. بدين جهت بر سلام کردن بسيار تاکيد شده است و پاسخ دادن به سلام، واجب دانسته شده است. حتي تاکيد بر آن است که براي تعامل بيشتر و گرمتر، پاسخي که به سلام و تحيت داده مي شود کامل تر باشد. اين نکته صريحا در قرآن نيز آمده است:

و اذا حييتم بتحيه فحيوا باحسن منها او مثلها.

اما همواره چنين مواردي ممکن است دستخوش افراط و تفريط شود. پيامبر اکرم که با اخلاق عظيم و رافت فراگير خود حتي بر سلام کردن به کودکان پيشي مي جست، در عمل به طرزي ظريف و لطيف، درس آموزي مي کرد و راه ميانه و معتدل را نشان مي داد.

پيامبر اکرم در مجلسي نشسته بودند و افراد وارد مي شدند. اولي گفت: سلام. پيامبر پاسخ داد: سلام عليکم. دومي گفت: سلام عليکم. پيامبر پاسخ داد: سلام عليکم و رحمه الله. سومي گفت: سلام عليکم و رحمه الله. پيامبر پاسخ داد: سلام عليکم و رحمه الله و برکاته. چهارمي گفت: سلام عليکم و رحمه الله و برکاته. پيامبر اما، اين بار فقط پاسخ داد: سلام عليکم. پرسيدند جرا در اين مورد به پاسخ کوتاه اکتفا کرديد؟ پيامبر در پاسخ مزاح آميز درس آموز خود گفت: چون او ديگر چيزي براي من نگذاشت!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/16 توسط مسعود بینش| |

تعارفات اجتماعي ما گاه بسيار عجيب است. در گذشته هاي دور و نزديک، وقتي نياکان ما دعا و خواسته اي در باره عمر و زندگي ديگران روا مي داشتند "عاقبت خير" را آرزو مي کردند. عاقبت به خير شدن دعائي بس والا و متضمن نکات اخلاقي و توجه برانگيز بود. اين دعا و تعارف، برگرفته از دعاي پيامبران الهي بود که در قرآن نيز آمده است:

اللهم ادخلني مدخل صدق و اخرجني مخرج صدق

 آنان خواستار ورود شايسته به هر امر و خروج نيکو از آن بودند. آنان به طول عمر فرد نظري نداشتند، بيشتر به محتوا و جهت آن مي نگريستند و در ضمن اين تعارف دعاگونه، مي خواستند که خير و نيکوئي در حيات فرد تا آخرين لحظات عمر او پايدار و پابرجا و مستدام باشد.

امروزه اما، آدميان به لطف افزايش مستمر شاخص اميد به زندگي! ديگر به عمرهاي سده اي قانع نيستند و به بيش از 100 چشم دوخته اند و براي دلگرم شدن، وقتي در باره عمر ديگران از در تعارف درمي آيند صرفا به طول عمر و افزايش آن تاکيد مي ورزند و " هزار ساله شدن" را هدف قرار مي دهند و نثار ديگران مي کنند. اين بزرگ ترين ـ و در واقع درازترين ـ چيزي است که ما براي هم مي خواهيم! در حالي که واقعيت آن است که اگر طول عمر با محتواي ارزشمند همراه نباشد نوعي خواري و خذلان با خود دارد و اين دعا، جز نفريني در حق طرف مقابل نخواهد بود. خدا نيز همين ازدياد طول عمر را زمينه اي براي گناهکاري بيشتر مجرمين دانسته است:

انما نملي لهم ليزدادوا اثما

از ديگر سو، اين طرز فکر نوعي فرهنگ دنيازدگي و حرص نسبت به دنياست. اساس اين ديدگاه نيز سرکشان بني اسرائيل در زمان موسي بوده اند:

و لتجدنهم احرص الناس علي حيوه و من الذين اشرکوا يود احدهم لو يعمر الف سنه و ما هو بمزحزحه من العذاب ان يعمر والله بصير بما يعملون

بني اسرائيل را حريص ترين مردم نسبت به زندگي دنيا خواهي يافت؛ حتي از مشرکين حريص تر. هر يک از آنان دوست دارد هزار سال عمر کند در صورتي که اين عمر طولاني او را از عذاب نمي رهاند و خدا به کردار آنها بيناست:

گر يکي بر ديگري شد دوستدار

سال عمرش را ز حق خواهد هزار

شد نشان حرص اين بر زندگي

وين بود دور از خصال بندگي

نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13 توسط مسعود بینش| |