تبليغاتX
چیز دیگر
چیز دیگر

یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع

می‌گویند که وقتی خواجه نصیرالدین طوسی به شهر مراغه رسید، تصمیم ‌گرفت رصدخانه‌ای بسازد. به هلاکوخان گفت می‌خواهم چنین کاری را بکنم و از تو کمک می‌خواهم.

هلاکو از خواجه پرسید: این کار چه فایده‌ای دارد؟ خواجه پاسخ داد: فایده رصدخانه آن است که آدمی می‌داند در آینده کیهان چه واقع می‌شود.  هلاکو گفت: آگاهی از حوادث آسمان چه فایده‌ای دارد؟ خواجه گفت: آنچه من می‌گویم انجام دهید تا معلوم شود چه می‌گویم. فرمان دهید کسی بر بالای این خانه برود- البته کسی جز من و تو نداند چه می‌خواهد بشود - آنگاه طشت مسی بزرگی از بالای بام به میان سرا پرتاب کند.

 هلاکو قبول کرد. به فرمان او یکی از خدمتگزاران به بالای بام رفت و طشت مسی بزرگی را به پائین پرتاب کرد. همه مردمی که در آن اطراف بودند بسیار وحشت کردند و حتی عده‌ای به حالت غش افتادند ولی خواجه و هلاکو چون از افتادن طشت با خبر بودند نترسیدند و تغییری در حالشان رخ نداد.

در این هنگام خواجه گفت: منفعت رصدخانه این است که کسانی بدین وسیله از وقوع حوادث پیش از وقت آگاه می‌شوند و بقیه مردم را آگاه می‌سازند. در نتیجه هیچ کسی دچار هول و هراس نمی‌شود. هلاکوخان نظر خواجه نصیرالدین طوسی را قبول کرد و فورا دستور داد وسائل بنای رصد خانه را فراهم کنند و در کنار مراغه در دامنه کوهی که امروزه به رصدداغی معروف است رصد خانه را بسازند.

منبع:www.atinegaar.com

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/11/30 توسط مسعود بینش| |

شايد شما هم اين تجربه را داشته ايد.  زماني که من دانش آموز بودم، وقتي دعوت نامه مدرسه را براي حضور اوليا، به دست پدرم مي دادم، بلافاصله مي گفت: باز هم پول مي خواهند. امروزه اما، در عصر مدارس غير دولتي(غير انتفاعي سابق!) همه چيز در لفافه پيچيده مي شود و درست مثل يک ساندويچ يا پيتزا، آن هم از نوع مخصوص، به خورد افراد داده مي شود. الغرض، زماني که فرزندم دعوت نامه مدرسه را به دستم داد ديدم تومني چند صد گيگا بايت تفاوت دارد: زمان شروع دارد و پايان و سخنران مدعو و توضيح مدير و  بحث و تبادل نظر(دموکراسي خودمان) و ارائه کارنامه با چاشني سرود. با دردسر زياد برنامه ام را طوري تنظيم کردم که بموقع شرکت کنم. اما پس از اتمام برنامه، تمام اميدهايم  ديليت شد.

اولا برنامه با نيم ساعت تاخير شروع شد. اين اولين باگ! برنامه بود. در اين فاصله هم اصلا بني بشري نبود که بگويد چرا؟ و يا لااقل چه شده؟ سالن نيز طبق سنت حسنه ما مستمعين ايراني، از ته پر شده بود. جلو کاملا خالي بود. انگار ديفرگ شده بود! پس از پيدا شدن سر و کله مدير و به محض به دست گرفتن ميکروفن، مشکلات صوتي پديدار شد. گاه صدا کم مي شد گاه زياد و گاه کم و زياد و گاه سکوت راديوئي. نمي شد لب خواني هم کرد. توضيحات وافي و شافي مدير هم تماما در فرافکني مشکلات شر و شور دانش آموزان  و شر و شور مشکلات دانش آموزان به خانواده ها بود، که ما رو دست نداريم و هر چه خوب است به ما برمي گردد و هر چه بد به شما و سرخي دانش آموزان شما از ماست و زردي آنها از خودتان!

وقتي با مشقت، زمان مدير تمام شد گفتم حداقل از سخنان تربيتي سخنران مدعو بهره ببريم بلکه جبران وقت هدر رفته بشود. ناگهان موسس بالا رفت و شروع کرد به ايراد سخنراني غرا. تا 20 دقيقه نگفت که من اونجا چکار مي کنم و سخنران کجاست. انگار بر سخنان مدير حاشيه مي زد. پس از مقدمه 20 دقيقه اي! و در زماني که فقط نيم ساعت از زمان دو ساعته برنامه باقي بود فرمود: سخنران در ترافيک گير کرده! پيش خودم گفتم حداقل از اين کليشه نخ نما استفاده نمي کرد بهتر بود. مي توانست بگويد استاد رفته فلشش رو بياره! يا رايانش هنوز بالا نيومده! يا سايتشو حک کردند دنبال اونه! بگذريم. حرف اصلي او هم اين بود که پدر مادرها، نکنه کارنامه رو گرفتيد بچه ها رو به خاطر نمره کم تحويل نگيريد، بگيريد! اين به تقوا نزديک تر است!

سخنران کليدي هم از در رسيد. اولين جمله کليشه اي او نيز ادا شد: من به فلاني گفته بودم اون موقع نمي رسم اما آنها لطف کردند و من را در برنامه گذاشتند! پس از تعارفات معمول و در زماني که تنها يک ربع به پايان وقت مانده بود  مقدمه استاد شروع شد. با بيان هر جمله و نکته نيز اين ترجيع بند تکرار مي شد که: وقت نيست، مجبورم بگذرم. نهايت اين شد که هم پاسي از وقت گذشت و هم کسي مطلبي دستگيرش نشد.

در برگشت از جلسه مدرسه در عصر اطلاعات، به ياد پدرم افتادم که مي گفت: باز هم پول مي خواهند. تنها تفاوت اکنون با آن وقت اين است که آنها فقط پول مي خواستند، اما در اين مدارس ديجيتالي، اول پول را مي گيرند و بعد هم زمان را.

نوشته شده در شنبه 1386/11/27 توسط مسعود بینش| |

گزارش سالانه شاخص هاي توسعه انساني (HDI)  از سوي دفتر توسعه سازمان ملل متحد (UNDP)  براي سال 2008/2007 منتشر شد. در اين گزارش 177 کشور جهان از لحاظ شاخص هاي توسعه منابع انساني نظير اميد به زندگي، درآمد ملي و سرانه، کيفيت نظام آموزشي و مانند آن مقايسه شده اند.

 کليات

 کشورها بر اساس اين شاخص ها به سه دسته تقسيم شده اند:

کشورهاي بيشتر توسعه انساني يافته؛ شامل 70 کشور از ايسلند و نروژ و استراليا و کانادا .... تا آلباني و مقدونيه و برزيل.

کشورهاي متوسط توسعه انساني يافته؛ شامل 85 کشور از دومينيکا ... تا گامبيا.

کشورهاي کمتر توسعه انساني يافته؛ شامل 22 کشور از سنگال و اريتره .... تا بورکينافاسو و سيرالئون در قعر جدول.

ايران جزء کشورهاي متوسط و در رده 94 قرار دارد. اين رتبه در سال انقلاب يعني 1979، 110 بوده است. در حدود 30 سال، ايران تنها 16 پله پيش تر آمده است. رشد شاخص در ايران از کشورهائي مانند مصر، کره، گامبيا، الجزاير، عمان، عربستان، نپال، تونس، هند ، سنگاپور، مالزي، چين و حتي بنگلادش کمتر بوده است.

 مقايسه برخي شاخص ها

 اميد به زندگي: بيشترين ژاپن با 3/82 سال، ايران 97 با 2/70 و کمترين زامبيا با 5/40 سال.

سرانه درآمد: لوگزامبورگ با 60228 دلار در صدر، ايران با 7968 دلار 71 و مالاوي با 667 دلار در قعر.

شاخص فقر انساني: اول چاد، ايران 79 و باربادوس در قعر.

نرخ بيسوادی بزرگسالان: بورکينافاسو در صدر با 4/76، ايران 58 با 6/17 درصد و استوني کمترين با 0.2 درصد.

دسترسي به آب بهداشتي: اتيوپي در بدترين وضع، ايران 102 و مجارستان در بهترين رده.

 

فايل PDF  کامل گزارش را ببينيد.

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21 توسط مسعود بینش| |

 جهان و جان را با يکديگر ارتباطي است عميق و وثيق. نسبت اين دو را نسبت کاشت و برداشت، زمينه سازي و خوشه چيني، ظاهر و باطن، سايه و جسم، جسم و روح، گذرگاه و توقفگاه، پوست و مغز، شهادت و غيب، و يا جهان و جان مي دانند. بدون کاشت، برداشت ميسر نمي شود. خوشه چيني بدون بذرپاشي ممکن نيست. وضعيت آدمي در آن سراي ناديده، نتيجه و انعکاس فکر و عمل او در اين سراست، بنابراين در همين جهان بايد به نهان و جان جهان برسد و چشم دل خود را باز کند، در غير اين صورت اگر چشم دل نگشايد و کور بميرد، در آنجا نيز کور خواهد بود. آنگونه که قران بيان کرده، هر کس در اين دنيا کور (معرفتي) باشد در آن سرا نيز کور خواهد بود:

من کان في هذه اعمي فهو في الاخره اعمي

 

ترسم بروم عالم جان ناديده

بيرون روم از جهان، جهان ناديده

در عالم جان چون روم از عالم تن

در عالم تن عالم جان ناديده

نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18 توسط مسعود بینش| |

نديدن عيب خود و ديدن عيب ديگران، و از آن سخيف تر ديدن همان عيب خود در ديگران از آفات فراگير زمانه ماست. بيشتر مردمان آينه خود شکسته اند و عيب و نقص خود نمي بينند و بر کار عيب يابي و عيب جوئي از ديگران سرگرم شده اند. جالب اين است که در بيشتر موارد، شخص عيبجو به عيان، خود واجد همان عيب است. حکايت روزگار ما در اين مورد، حکايت آن هندوئي است که در نماز سخن گفت و هندوئي ديگر – که او هم در نماز بود ـ بدو گفت: خموش! در نماز نبايد سخن گفتن!

 

چار هندو در يكى مسجد شدند

بهر طاعت راكع و ساجد شدند

هر يكى بر نيتى تكبير كرد

در نماز آمد به مسكينى و درد

موذن آمد از يكى لفظى بجست

كاى موذن بانگ كردى وقت هست‏

گفت آن هندوى ديگر از نياز

هى سخن گفتى و باطل شد نماز

آن سوم گفت آن دوم را اى عمو

چه زنى طعنه بر او خود را بگو

آن چهارم گفت حمد اللَّه كه من

در نيفتادم به چه چون آن سه تن‏

 

عيبجوئي گمراهي آشکار است و حيثيت و شخصيت آدمي را تباه مي سازد:

 

پس نماز هر چهاران شد تباه

عيب گويان بيشتر گم كرده راه‏

 

به هنگام عيبجوئي بر کارهاي ديگران، قدري تامل در پاسخ اين پرسش رهگشاست: آيا آن عيب در من نيست؟

 

اى خنك جانى كه عيب خويش ديد

هر كه عيبى گفت آن بر خود خريد

نوشته شده در سه شنبه 1386/11/16 توسط مسعود بینش| |

از عيسي مسيح نقل شده که آدمي بايد دو بار زاده شود (لن يلج ملکوت السموات من لم يولد مرتين):

 

چون دوم بار آدميزاده بزاد

پاي خود بر فرق علت ها نهاد

 

تولد طبيعي آدميان به دنيا آمدن است که همه در آن مساوي و معادل هستند. تفاوت اما در دوباره زاده شدن و آغاز حيات حقيقي است که با گذر از سطح و رسيدن به عمق حقيقت هستي بدست مي آيد.

از پيامبر اکرم نيز نقل شده که آدمي دو بار بايد بميرد(موتوا قبل ان تموتوا):

 

سر موتوا قبل موت اين بود

کز پس مردن غنيمت ها رسد

اي خنک آن را که پيش از مرگ مرد

يعني او از اصل اين رز بوي برد

 

آدميان را از مرگ طبيعي گريزي و گزيري نيست و همه به آن تن مي دهند، اما مردن پيش از مرگ، همان دست يافتن به گوهر حيات حقيقي و آغاز کردن زندگي راستين پيش از دررسيدن مرگ است.

پس همه آدميان را در اين دنيا يک تولد و يک مرگ است. اما دست يابي به رتبه کمال در انسانيت مستلزم  آن است که انسان دوبار زاده شود و دو بار بميرد. طرفه آن که اين زاده شدن و مردن ثاني بر هم منطبق است.

نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15 توسط مسعود بینش| |

ميزان پرش انسان ها در مدار انسانيت متفاوت است. اين مدار دو جلوه مختلف اعتباري و حقيقي دارد، بدين معنا که برخي انسان ها مدارج مادي و قابل شمارش را در زمينه هاي مختلف طي مي کنند. رشد مي کنند و بزرگ مي شوند. در کسب علم متعارف و مقامات معمول و مکنت مادي و مانند آن، پيش مي روند و به جايگاهي والا دست مي يابند. اين همه اما، قشر و پوست را مي ماند و اعتباري ظاهري و گذرا و متزلزل دارد که اگر بر بنياني حقيقي و پايدار و ماندگار شکل نگيرد قابل اتکاء و اعتنا نخواهد بود.

برخي انسان ها به مدارهاي بالاتر عروج مي کنند و از سطح به عمق و از ظاهر به باطن مي روند. آنها روح "بزرگي" و فروتني را بدست مي آورند و به خوي و خصلت و منش "بزرگواري" مي رسند. اين ويژگي چيزي ديگر است و به آن بزرگي، معنا و محتوا مي بخشد. اگر اين روح از ظواهر اعتباري مکانت آدميان ستانده شود، آنچه مي ماند خانه به ظاهر چشم افسائي است که بر پايه هائي بس نامطمئن برپا شده است.

بدين جهت است که حافظ، سليمان نبي را مي ستايد که در عين بزرگي و با چنان حشمتي، مور را از نظر دور نمي دارد:

 

نظر کردن به درويشان منافي بزرگي نيست

سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

 

بنابراين ورود در ميدان اجتماع و دعوي خدمت رساني و ارزش آفريني مستلزم فراهم کردن اسباب بزرگواري ـ و نه تنها بزرگي ـ است. حافظ بزرگ و بزرگوار نيز همين معناي بزرگواري را منظور داشته که آدميان نامستعد را از تکيه زدن به جاي آنان منع کرده است:

 

تکيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف

مگر اسباب بزرگي همه آماده کني

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/11/09 توسط مسعود بینش| |

در دو نوبت پيشين، ماجراهاي قبل از مميزي و حين مميزي سازمان ها اشاره شد. اکنون به وضعيت پس از مميزي مي پردازيم.

چون مميزي بار گراني محسوب مي شود، پس از اتمام آن، همه از اين باربرداري! و اتمام بردباري! و دررسيدن وقت بارگزاري! خشنودند و احساس آزادي مي کنند. ممکن است يک يا حداکثر دو روز پس از نهادن بار مميزي بر زمين، بحث هاي محفلي حول و حوش آنکه آمد و آنچه شد صورت بگيرد، اما آفتاب روزمرگي و در غلتيدن در عادات کاري مالوف، خيلي زود برف ناپايدار مميزي را آب مي کند و همه چيز بسرعت فراموش مي شود. گزارش هائي که تهيه شده بود گم مي شود، فايل هائي که براي نمايش پرداخته شده بود سلکت و ديليت! مي شود ، برگه هائي که آماده شده بود به عنوان کاغذ هاي يک رو سفيد در جهت صرفه جوئي و ارتقاء بهره وري استفاده مي شود و بالاخره همه چيز و همه کس از فضاي مميزي رهائي مي يابد.

همه اين حرکات و سکنات فکاهي بدان دليل صورت مي گيرد که ما کار خود را مي کنيم و اين نوع استانداردها و مدل ها را ـ ولو حداقل ها را از ما مي خواهد ـ چيزي جدا از کار روزمره خود مي دانيم. اگر ما ـ فارغ از هرگونه عامل مميزي و يا فشار مقطعي بيروني ـ آنچه را انجام مي داديم مستند مي کرديم و آنچه را مکتوب داشتيم عمل مي کرديم لازم نمي آمد که مميزي را شب امتحاني بخوانيم و يا فکر ظاهر سازي (تقلب سابق!) به مخيله مان خطور کند. پس بايد انتظار داشته باشيم که پس از پياده ساختن مسافران خوانده و ناخوانده مميز، مجددا مسير حرکت اتوبوس سازمان را که اندکي به دليل حضور آن مسافران تغيير کرده بود به جاده اصلي روزمرگي شرکت برگردانيم. بي جهت نيست که تنها با گذشت چند صباحي از داستان مميزي، اين قصه از ذهن و زبان همه پر مي کشد و به افسانه ها مي پيوندد؛ گوئي اصلا چنين اتفاقي نيفتاده است. و تنها بايد منتظر بود تا ندائي درآيد که مهماني ديگر مي آيد و مسافري ديگر در راه است؛ و باز هم: آب زنيد راه را هين که نگار مي رسد.

نوشته شده در دوشنبه 1386/11/08 توسط مسعود بینش| |

زنده ياد مهندس بازرگان، تحصيلات دانشگاهي مهندسي داشت و از همين مزيت، بارها در کتاب ها و نوشته هاي خود در تبيين نظراتش در زمينه هاي اجتماعي و ديني بهره مي گرفت. کتاب " ترموديناميک انسان" نمونه اي از آن است. اقتباسي از رساله "بينهايت کوچک ها و بينهايت بزرگ ها"ی او در استفاده از مفاهيم مشتق و انتگرال در مباحث اجتماعي چنين است :

بينهايت کوچک مقدار فرضي نامحسوسي است که از هر عددي که تصور کنيد کوچکتر است. اين بينهايت کوچک هاي بي ارزش، وقتي در رياضيات و فيزيک وارد مي شوند، در عالم نسبيت و در اثر سنجش يکي با ديگري، خارج قسمت ممکن است به هيچ وجه ناچيز نباشد. اين همان مشتق است. به تلافي اين که بينهايت کوچک ها، فرد فردشان ضعيف هستند، تعداد بينهايت بزرگي از آنها را به ميدان مي آورند که وقتي آنها را با هم جمع مي کنند وزن زيادي پيدا مي کنند. اين همان انتگرال است. پس معلوم مي شود که بينهايت کوچک، با همه ريزي و ناچيزي، وقتي زياد شد حائز کميت و اهميت مي شود. محاسبه سرعت جسم در هر لحظه با جمع و تقسيم ممکن نيست، ناچار بايد به مشتق متوسل شد و پاي بينهايت کوچک ها را به ميان آورد. محاسبه بارهائي که بر جزء جزء يک نير بکار رفته در يک پل وارد مي شود از طريق انتگرال ميسر است، که حاصل جمع تاثيرات بينهايت کوچک ذرات بينهايت زياد بارهاي روي پل است.

ما ايراني ها بسيار عجول هستيم و براي چاره جوئي دردها و حل مشکلات ملي خود دائما در خواب و خيال آن شبي هستيم که ره صد ساله بپيمائيم. مراتب ترقي تمدن را با واحدهاي درشت بدست مي آوريم. سفري به پاريس کرده، در مراجعت مي خواهيم وسط توپخانه برج ايفل داشته باشيم و لاله زارمان تبديل به شانزه ليزه شود! سري به لندن زده يکمرتبه درصدد تشکيل پارلمان چهارصد ساله انگلستان برميآئيم! هميشه در فکر راه حل ها و جستجوي نابغه هائي هستيم که بدون دردسر و بي معطلي اينها را براي ما درست کنند! عوامل بينهايت کوچک را حقيقتا بينهايت کوچک، يعني عاري از هرگونه ارزش و اهميت مي گيريم. اين طرز فکر در سايه بزرگان نشستن است، در صورتي که در دموکراسي به ملت، يعني به فرد و به جمع افراد اهميت داده، با اعطاي آزادي و تامين مساوات، توجه به عناصر بينهايت کوچک اجتماع دارند و حکومت، انتگرالي است که از طريق مراجعه به آراء عمومي صورت گرفته و اختيار را از راه مشتق به دست اکثريت مي سپارد.

وضع امروز هر کشوري عصاره جزء جزء اعمال تک تک افراد حاضر و نسل هاي گذشته آن است. بنابراين اگر دنبال چاره اي براي وطن خود هستيم نبايد نظر به يک نقطه و يک مرکز بيفکنيم و دنبال راه حل هاي فوري گشته، از يک فرد انتظار اصلاح داشته باشيم.

بينهايت کوچک ها از دو راه جلوه مي نمايند: انتگرال يا نيروي جمعي و ديگر، مشتق يا ترتيب نسبي.  پس هر کس مدعي اصلاح است، اگر اين دو عنصر بينهايت کوچک، يعني فرد و عمل فرد را اساس نقشه خود قرار ندهد، انتگرال مضاعف آنها را در وسعت کشور و در طول تاريخ حل نکند، راه غلط پيموده است.

نوشته شده در سه شنبه 1386/11/02 توسط مسعود بینش| |

يکي از دوستان جان، که دغدغه تکريم و تحول منابع انساني را در سر دارد، اخیرا مقاله اي در زمينه چرائي ترک کارکنان برايم ارسال کرده بود. در آنجا به تحقيق موسسه گالوپ از 80000 مدير و يک ميليون نفر از کارکنان سازمان ها اشاره شده و بر نقش سرپرستان مستقيم در انفعال و انزجار افراد انگشت تاکيد نهاده شده است.

لي کان هي مدير عامل شرکت سامسونگ در مورد چگونگي حفظ کارکنان و اهميت آن مي گويد: مراقبت از كاركنان براي شركتها بسيار مهم است. بيست تا سي سال طول مي كشد تا يك پرسنل ماهر تربيت شود. براي كاركنان باتجربه و ماهر نبايد هيچگونه صرفه جويي در تخصيص هزينه داشته باشيم و بايد از تلاشهاي آنان حمايت كنيم. موفقيتهاي آينده شركت به افرادي بستگي خواهد داشت كه بتوانند تغييرات را پيش بيني و براي آينده برنامه هاي مقتضي را تدوين كنند.

نوشته شده در دوشنبه 1386/11/01 توسط مسعود بینش| |