یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع
رازآلودگي حج، در اين مراحل آخر به اوج مي رسد. در وقوف صحرا، به خويشتن مي پردازي و سه مرحله را پشت سر مي گذاري : عرفات شناخت، مشعر شعور و مناي تمنا. آنگاه براي اين که به بلندترين بلنداي نيکي برسي بايد عزيزترين چيزهايت را قرباني کني، همانگونه که ابراهيم اسماعيلش را خواست که قرباني کند : لن تنالوا البر حتي تنفقوا مما تحبون اگر چنين شد به وادي عشق بازگشته ايم و عيد عاشقان چنين باشد: عشق چو قربان کندم عيد من آن روز بود با ذبح ظاهري گوسفند لاغر، نمي توان به عيد سلام کرد. تنها مستان مي عشق، قربان عيد شده اند و عيدشان قربان شده است : آن عيد قربان را بگو وان شمع قران را بگو وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت مي کنند آنها که از اين مرحله گذشتند و قربان يار شدند، عيد قربان را درک کردند : از عشق گذشتم من قربان تو گشتم من آن عيد بدين قربان يعني بنمي ارزد همانان بودند که اسماعيل تعلقات خود را در راه عشق قرباني کردند : چو اسماعيل قربان شو در اين عشق که شب قربان شود پيوسته در روز در اين زمانه اما، ما بيهوده زمان مي گذرانيم و "غزل تقويم ها" را به روايت قيصر امين پور باور نداريم. لبيکي نمي گوئيم و حتي خيال ذبح ناي اسماعيل تعلقات خود را در سر نداريم : عمري بجز بيهوده بودن سر نکرديم تقويم ها گفتند و ما باور نکرديم دل در تب لبيک تاول زد ولي ما لبيک گفتن را لبي هم تر نکرديم حتي خيال ناي اسماعيل خود را همسايه با تصويري از خنجر نکرديم عرفات، از عرصات حج ابراهيمي است. آنجا که انسان بايد وقوف کند، يعني بايستد، توقف کند، تامل کند و خود را وقف شناخت خود کند. در صحراي عرفان، خود را بشناسد که از کجا آمده و به کجا مي رود. بينديشد که چرا و چگونه امامي که در همين عرصه، دعاي عرفه اش جاودان مانده، احرام حج را رها مي کند و احرام حرب مي بندد. چکه اي از آن انديشه هاي آسماني در دعاي عرفه امام حسين : .... خدايا مگر تو غائبي که نياز باشد براي حضورت دليل بياوريم... کور باد چشمي که ترا نمي بيند.... آن که ترا از دست داد چه يافت و آن که ترا يافت چه از دست داد.... در اين مرحله از حج، که حرکتي است از خود به سوی خدا، بايد توقف و تامل کنی و خود را بشناسي تا قدر خدا را بيابي. تنها در اين صورت است که برات قبول حاصل مي آيد : چو عيد و چون عرفه عارفان اين عرفات به هر که قدر تو دانست مي دهند برات " مهرباني هاي رياضي " از زبان زنده یاد سید حسن حسینی : نسيم را با خط کش مي سنجند و غنچه ها را در کفه هاي ترازو مي ريزند سلامشان بوي عود مي دهد و بدرودشان شمارش معکوس است لبخندها را در دل به طلا تبديل مي کنند و عرض تبسم را به عمد طول مي دهند صرفه جويانه سر مي زنند و حال تو را از حساب هاي جاري مي پرسند صرافان مغازه همه جا مي گردند و مدام تو را در احتمال هاي طلائي ضرب مي کنند ماشين هاي حساب بي حساب مي چرخند و تنها عمل اصلي شان - در عين پريشاني – جمع الجمع است! ۲۳ آذر ماه، سومين سالگرد درگذشت شاعر و مدير دلسوخته اين سرزمين، زنده ياد مجتبي کاشاني است. مهندسانه اين نوبت را با ياد و نام ايشان مزين مي کنم و نگاه او را به "هندسه عمر" مي آورم : طول عمر ما سن و سال ماست عرض عمر ما قيل و قال ماست حجم عمر ما كمال ماست ارتفاع عمر ما پر و بال ماست انتخاب كن عزيز درست است که اکنون حاجيان با تعظيم، در آن سرزمين مقدس به کرانه قدس درآمده اند و ما ، نرفتگان و دور افتادگان، حسرت وصال در سر داريم؛ اما باز هم بزرگان عارف ما ، که آينه در خشت خام مي ديده اند، نور و شوق و اميد را در دل ما فروزان نگه داشته اند و "کعبه بالاتر"ي را نشان گرفته اند و نشان داده اند. سعدي مي گويد: هر که به پاي، به کعبه رود، او کعبه را طواف کند و هر که به دل به کعبه رود، کعبه، او را طواف کند. آن بزرگان در وراي مناسک ظاهري، سلوک معنوي را مي ديده اند. از طواف و رمي و استلام حجر و سعي و عرفات و قرباني، چيز ديگري مي فهميده اند. بي جهت نيست که وقتي نمي از آن يم، لب خشکيده قلم جلال آل قلم را تر مي کند، خود را خسي مي بيند که به ميقات آمده و نه کسي که به ميعاد. در نظر آن خداجويان، اصل ، زيارت خاک ميکده عشق است و حج مقبول بدون آن ميسر نيست. حافظ: ثواب روزه و حج قبول آن کس برد که خاک ميکده عشق را زيارت کرد بنابراين، حتي اگر در آن "خانه" باشي و مقصود را که "صاحب خانه" است درنيابي، به رسم، حاجي نشده اي ولو به اسم، حاجي شده باشي. پس با وضوي عشق بايد طواف کعبه دل کرد: حافظ هر آن که عشق نورزيد و وصل خواست احرام طوف کعبه دل بي وضو ببست در کعبه کوي تو هر آن کس که بيايد از قبله ابروي تو در عين نمازست چون طهارت نبود کعبه و بتخانه يکي است نبود خير در آن خانه که عصمت نبود اين طريقي است که خار راه آن، گل عاشق است و رونده آن هيچ سرزنشي را برنمي تابد: يا رب اين کعبه مقصود تماشاگه کيست که مغيلان طريقش گل و نسرين من است در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغيلان غم مخور اين شوقي است که حافظ در دل دورماندگان از حضور ظاهري در سرزمين حجاز پديد مي آورد و غصه قصه دوري را درمان مي کند: دل کز طواف کعبه کويت وقوف يافت از شوق آن حريم ندارد سر حجاز مولوي بزرگ نيز خستگي جستن اشتر را از دوش ما برمي دارد و صعود عشق را بر کوه صفا در کعبه دل هاي خاموش ندا مي دهد: عقل تا جويد شتر از بهر حج رفته باشد عشق بر کوه صفا دهان بربند و محرم شو به کعبه خامشان مي رو پياپي انر اين مستي، نه اشتر جو و ني جم جم در پس اين ظاهر، بايد به دل راه يافت و آن کعبه را طواف کرد و هيچ دلي را نيازرد. اين نسخه عرفاي ماست: طواف کعبه دل کن اگر دلي داري دل است کعبه معني، تو گل چه پنداري هزار بار پياده طواف کعبه کني قبول حق نشود گر دلي بيازاري خداي صاحب خانه نيز مهر تاييد بر اين انديشه زده است: گوشت و خون قرباني شما در حج به خدا نمي رسد، آنچه به او مي رسد تقواي دل شماست. کارکنان سازمان، با وجود داشتن هر نوع رشته تحصيلي يا کاري، بايد کمي مهندسي بلد باشند و ریاضیات کسب و کار را بدانند. اين هم مختصري از آن: کسب و کار، رياضيات فکر من و شما در باره کار و زندگي است کسب و کار، جمع ايده پردازي و برنامه ريزي و خطر پذيري و آينده نگري است کسب و کار، تفريق تبعيض از قاموس رشد استعدادهاست کسب و کار، ضرب علم در ضربان عشق است کسب و کار، تقسيم حيات بين سلول هاي به هم پيوسته يک پيکر است کسب و کار، هندسه ساده تلاش هاي همه است کسب و کار، ضريب انگيزه من و ماست کسب و کار، کيفيت به توان ابديت است کسب و کار، جبر چيدن سيب سود از باغ محدوديت هاست کسب و کار، مثلث دوستي و همکاري انسان و ابزار و برنامه هاست کسب و کار، توزيع متعادل سري مساوات در دل هاست کسب و کار، جذر منفي قهرمان بازي و يکه تازي است کسب و کار، حل معادله کسب تعالي از طريق کار مقدس است کسب و کار، پاسخ معماي بيشتر بودن انرژي افراد از تعداد آنهاست کسب و کار، مشتق اشتياق همه، براي صعود و سرآمدي است کسب و کار، ماتريس ارزشهائي است که همنفسي، در سازمان ميآفريند کسب و کار، قدر مطلق تلاش و توجه همه ماست چهل روز گذشت. راستی چه زود دیر می شود. در مهندسانه این نوبت، ببينيم قيصر امين پور، " مساحت رنج " خود را چگونه حساب مي کرده است: شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید مگر مساحت رنج مرا حساب کنید محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید خطوط منحنی خنده را خراب کنید
شمع چنين نيامدست، از در هيچ مجلسي روز وصال دوستان، دل نرود به بوستان يا به گلي نگه کند، يا به جمال نرگسي گر بکشي کجا روم، تن به قضا نهاده ام سنگ جفاي دوستان، درد نمي کند بسي قصه به هر که مي برم، فايده اي نمي دهد مشکل درد عشق را، حل نکند مهندسي با آن که به نظر مي رسد، نه در زمانه او، بلکه حتي در عصر حکيم طوس نيز تعداد مهندس کم نبوده است: اگر برگرفتي ز مردم شمار مهندس فزون آمدي صدهزار اما به هر حال، اين اعتراض به مهندسين وارد مي شده است. ظاهرا لسان الغيب نيز انتظار گشودن اين گره را هيچگاه از مهندسين نمي برده است: گره ز دل بگشا و از سپهر ياد مکن که فکر هيچ مهندس چنين گره نگشاد گويا در اين ميانه، مولانا دلسوزتر از بقيه به مهندسين بوده و وقتي آنها را در گوشه رينگ اتهام و انزوا ديده، به ياري آنها شتافته و سر نخي به آنها داده است. او بر اين باور است که مهندس، اول بايد "مهندس دل " باشد و بعد "مهندس گل" (راه و ساختمان فعلي!) : چندين هزار خانه کي گشت از زمانه تا در دل مهندس نقشش نشد نهاني سري است زان نهانتر، صد نقش از آن مصور در خاطر مهندس، واندر دل فلاني خزان، فصل خداحافظي و جدائي برگ از درخت است. برگ ها، پس از يک دوره سرسبزي و شادابي، به زردي مي گرايند و در مواجهه با باد خزان، از موطن و ماواي خود جدا مي شوند. در جدال باد و برگ، اين تازيانه گزنده باد است که پيروز مي شود و لباس برگ را از تن درخت در مي آورد و به زمين ميريزد. اما درختي که در اين نبرد نابرابر، عريان شده و برگ هاي خود را از دست داده، نااميد نمي شود، به ريشه خود تکيه مي کند و اميد دارد که چندي بعد، با قوت گرفتن نور و گرماي خورشيد، حياتي دوباره بيابد و درويش وار، برگ سبزي به عنوان تحفه، به آدميان تقديم کند. اين برگ ها، همه، انسان هائي را مي مانند که به شاخه ها و ساقه هاي درخت حيات متصل هستند و خزان حوادث و باد مرگ، بالاخره آنها را از اين درخت حيات دنيوي جدا مي کند. اما برگ ها در اين مصاف، عکس العمل هاي متفاوتي از خود نشان مي دهند. اصلا انگار برگ ها هم مثل آدم ها، انواع و اصنافي دارند : ü بعضي از برگ ها در مواجهه با باد خزان، گوئي از قبل انتظار اين روز را ميکشيده اند. آماده رفتن هستند. اصلا به استقبال جدا شدن از درخت مي روند. مثل اين که در نظر آنها، نسيم حيات بخشي وزيدن گرفته و آنها را به رفتن فرا مي خواند. اين بانگ رحيل در نظر آنها، نفير مرگ و جدائي نيست، ترنم رحمت و وصال است. آنها سرافراز از اين که در دو فصل بهار و تابستان، از شبکه حيات درخت بهره برده و در مقابل، سبزي و طراوت و سايه و ميوه را به ديگران هديه داده اند راضي به نظر مي رسند. الان هم دوباره به مهد اصلي خود، يعني زمين برميگردند تا هم درخت بتواند سلسله متوالي حيات را با برگ هاي ديگر و در زماني ديگر ادامه دهد و هم خود آنها به عمق زمين بروند و ريشه بشوند و خود، موجد حياتي ديگر. بنابراين وقتي از درخت جدا ميشوند و به زمين مي افتند، انسان آرامش اونها رو حس مي کنه. انگار غصه سقوط در سرشان نيست، قصه صعود است. رقص و وجد وصال است از درخت ناپايدار و موقت به زمين پايدار و دائم. شهداء و پاکان و سرسپردگان حق اين چنين هستند. گاه جلوه اي از اون رو در وصيت ها و نوشته هاشون ميشه ديد که به همه اعلام مي کنند که : ما آسوده و راضي و سبکبار و سبکبال ميرويم. ü بعضي از برگ ها در مواجهه با باد خزان، غافلگير ميشوند. اصلا گويا فکر چنين روزي رو نميکردند. در نظرشون خوشي و سبزي و خرمي، دائمي جلوه کرده بود. به همين دليل بزدلانه به درخت مي چسبند و از او کمک مي گيرند تا چند صباحي ديگر هم از آن بهره ببرند. اصلا هيچوقت به خود جرات و فرصت نداده که نيم نگاهي به اطراف خود بيندازند و ببينند که دوستانشون چگونه رها و آزاد، رقص کنان به سوي زمين ميروند. او نيز چاره اي جز اين نداره، اما چون مهياي اين موقعيت نشده، به خود ميلرزه و محکم ساقه درخت رو ميچسبه. در نظر او، اين نسيم حيات بخش، صفير مرگ و تازيانه عذاب است که ميخواهد حق حيات را از او سلب کند! اونها اونقدر به وضع موجود خو گرفته بودند که اصلا نمي توانستند پيش بيني چنين روزي رو بکنند. نتيجه هم که معلومه. باد بالاخره کار خودش رو انجام ميدهد و اونها سقوط رو لمس مي کنند. حتي بعضي از اونها بعد از جدا شدن، باز هم به سمت درخت برمي گردند و چه بسا لحظات و ساعاتي توي انبوه شاخه ها گير مي کنند، اما سرنوشت محتوم چيز ديگري است. ü دسته سومي از برگ ها هستند که بينابين اين دو قرار مي گيرند. نه اون آمادگي کافي و شناخت قبلي رو دارند و نه اون سرسختي و پيوستگي به درخت رو . اونها مردد و مشکوک هستند که چه بايد کرد. مدتي در اين بلاتکليفي بسر مي برند. در اون لحظات آخر تصميم ميگيرند که کدوم طرفي باشند، بنابراين بعضي هاشون بالاخره دست از درخت ميشويند و پايين مي افتند و برخي هم محکم به درخت مي چسبند. براستي، انسان ها هم مثل برگ هاي پائيزي هستند. برخي آينده نگر و برنامه ريز و انعطاف پذير و رها و سبکبار، برخي چسبيده به وضع موجود و خو گرفته با آن و راضي از آن بدون داشتن يک ديدگاه کلان و آينده نگر و بالاخره برخي ـ به تعبير امام علي ـ همج رعاء يعني بلاتکليف و مذبذب و بي هويت. گزارش توسعه انساني سال 2008- 2007 ميلادي دفتر برنامه توسعه سازمان ملل متحد( UNDP ) ديروز ( 27 نوامبر، برابر 6 آذر) همزمان در سراسر جهان منتشر شد. شاخص هاي توسعه انساني ( HDI) در اين گزارش عمدتا بر پايه عواملي نظير اميد به زندگي، حضور مردم در مقاطع مختلف تحصيلي، بيسوادي و درامد سرانه استوار است. ايران که در سال انقلاب(1979) رتبه 110 را دارا بود، امسال پس از 28 سال، با 16 پله ارتقاء به جايگاه 94 در بين 177 کشور رسيد. سال پيش رتبه ايران 96 بوده است. بدين ترتيب ايران جزء کشورهاي متوسط از لحاظ شاخص توسعه انساني است و در جايگاهي پائين تر از فيجي! و بالاتر از پاراگوئه! قرار دارد. ايسلند امسال برترين رتبه را داشت و جاي نروژ را، که شش سال متوالي در صدر بود، گرفت. با توجه به چشم انداز 1404 ايران، مسئله اين است که با فرض سکون و رکود و جمود ساير کشورها، اگر قرار باشد اين نحو رشد شاخص ها ادامه يابد ، شما بايد حدس بزنيد که چند سال وقت لازم است تا آن اهداف 20 ساله محقق شود. معلوم است که خيلي بيشتر و درست تر بايد کارهاي بيشتر و درست تر را انجام داد و خيلي کمتر حرف زد و داد سخن داد! گزارش کامل 399 صفحه اي اين شاخص ها را در اينجا ببينيد. ليست مقايسه اي نيز در اينجا قابل مشاهده است.
نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/29
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در سه شنبه 1386/09/27
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در جمعه 1386/09/23
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/21
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در دوشنبه 1386/09/19
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در یکشنبه 1386/09/18
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/15
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در یکشنبه 1386/09/11
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/07
توسط مسعود بینش| |


