تبليغاتX
چیز دیگر
چیز دیگر

یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع

به تعبير مرحوم دکتر شريعتي، کتاب توتم نويسنده آن است. اما مي خواهم اضافه کنم که نه هر نويسنده اي. کافي است سری به بازار نشر بزنيد و  کتاب هاي بسيار بي مايه و پريشاني را بيابيد که از نويسندگاني صادر! مي شود که ذره اي از احساس و انگيزه و اشتياق و جان آنها را نمي توان در کتاب يافت.

بگذريم. از مرحوم دکتر گفتم. کتاب و قلم براي او، واقعا توتم بود . ماجراي تلخ زير، از زبان او، شايد کمي اين احساس را منتقل کند. دکتر پس از برگشت از فرانسه، به قول خودش، يک سال از روزها و شب هاي پر تپش و گرم خود را در يک جلد کتاب(سلمان فارسي از ماسينيون) ريخت و وقتي چاپ شد ديد رويش نوشته 5/6 تومان! بقيه ماجرا از زبان خود او:

روز بعد ايستاده بودم و با همين چشم هاي سرم ديدم که يک "مشتري"! دو تا نان سنگک زير بغلش بود و يک کيلو گوشت آبگوشتي هم دستش و آمد توي اين "دکان ديگر" و يک جلد کتاب سلمان هم ابتياع کرد و پهلوي نان و گوشتش گذاشت و برد! ديگر نفهميدم چه حالي شدم..... با خود گفتم خوب! اينجا مشهد است، نبايد توقع داشت.....رفتم سراغ يک آشنا (در تهران) که زندگي و سرمايه اش را در را ترويج دين مبين وقف کرده....خيلي اميدوار شدم و سرگذشت رقت بار خود و محنت بار کتابم را به عرض رساندم......کتاب را گرفت و اول به قيمت پشت جلدش نگاه کرد و تا چشمش به 5/6 تومان افتاد، ابروها را بالا زد و سکوتي محققانه فرمود و ناگهان رفت عقب دکان و ديدم يک دو پارچه سنگ آورد و گذاشت توي کفه ترازو، سلمان را هم توي کفه ديگر و "کشيد"! من چشمهايم سياهي رفت... گوئي تمام ذرات عالم وجود دارند مرا مسخره ميکنند.......جلوي  ترازوي آن دکاندار داشتند کتابم را و ماسينيون و سلمان را و مرا ميکشيدند تا بهايمان را تعيين کنند و اعلام کنند که ما چند نفر، در اين زمانه، 65 ريال نمي ارزيم، 5/4 دست بالاش، 5 تومان بخرندمان خوب خريده اند....

نوشته شده در دوشنبه 1386/08/28 توسط مسعود بینش| |

سال مولوی هم رو به اتمام است و جر و بحث ملیت مولوی هنوز تمام نشده و ظاهرا تمام هم نخواهد شد. ببینیم پاسخ دکتر شریعتی به این پرسش و ابهام چیست. پاسخ به گونه ای زنده و جانبخش است که انگار مصاحبه گری همین حالا این پرسش را از او پرسیده و او جواب داده است. گذشت ۳۰ سال از فقدان او  احساس نمی شود و همین است فضیلت جاودانگی اندیشه :

چه زشت است که بر سر ایرانی بودن یا ترکی بودن یا روسی بودن مولوی کشمکش دارند روس ها و ایرانی ها و ترک ها! آتاتورک، نادر شاه و پطر کبير به کشورها متعلق اند اما مولوي؟ مولوي از آن کسي نيست، از آن کسي است که مثنوي را احساس مي کند. شمس از آن کيست؟ از آن مولوي، اما اخوي مولوي؟ از آن خانواده اش و محله اش و نه از آن مولوي. متوسط ها به ملکيت و تخصيص در مي آيند.

نوشته شده در جمعه 1386/08/25 توسط مسعود بینش| |

24 آبان ماه، سالگرد رحلت استاد علامه طباطبائي صاحب تفسير الميزان است. علامه، حق بزرگي بر گردن صاحبان انديشه ديني در جهان اسلام و بويژه متفکرين اين سرزمين دارد. در زمانه اي که   مي توانست براحتي در مسير مرجع شدن حرکت کند، نياز جامعه ديني را در توجه به قرآن و فلسفه و پاسخگوئي به پرسشهاي ديني جوانان و رفع شبهات فلسفه هاي مهاجم زمان تشخيص داد و عمر و آبروي خود را بر سر آن نهاد.

تفسير الميزان او در حال حاضر بهترين تفسير در جهان اسلام بشمار مي رود . اين تفسير يک دائره المعارف کامل مفاهيم الهي است که هيچ متفکر ديني از رجوع به آن بي نياز نيست. کتاب فلسفه و روش رئاليسم او در زمان خود، يک ايده جذاب و انقلابي و منطقي و مستدل در مواجهه با مکاتب بيگانه بود. دو کتاب فلسفي بدايه و نهايه او، امروزه  مرجع درسي حکمت و فلسفه اسلامي است. مناظرات او با پروفسور هانري کربن در تبيين عقائد شيعي هنوز طراوت خود را دارد.

اين همه و بسياري خدمات علمي و فکري از يک سو ، و تربيت شاگردان برجسته و بصير تفکر اسلامي نظير استاد مطهري در عصر حاضر از سوي ديگر، تمامي دلسوزان فکر ديني اصيل را مديون علامه ساخته است.

اما خود او، بيشتر به تربيت بعد عملي و عرفاني شخصيت خويش توجه داشت و از اين حيث، به مراتب بسيار بالاي وارستگي و عرفان عملي دست يافته بود. گوئي آن همه جلوه ها، در زير، صورتي اين چنين مستحکم داشتند.

به دو نمونه از جنبه هاي فکري و شخصيتي علامه ـ به عنوان مشت نمونه خروار ـ اشاره مي کنم :

 

  1. نظر ايشان در مورد اجباري بودن دين در تفسير آيه 257 بقره در ج ۲ تفسير الميزان:

لا اکراه في الدين، دين اجباري را نفي مي کند، زيرا دين مجموعه اي از معارف علمي و اعتقادات است که عمل را بدنبال دارد. اعتقاد و ايمان نيز از امور قلبي است که اجبار و اکراه برنمي تابد زيرا اجبار و اکراه ، تنها در اعمال ظاهري و افعال و حرکات بدني موثر مي افتد. پس اين آيه بيان يک حقيقت  تکويني است و آن اين که، اجبار تنها مي تواند در مرحله اعمال بدني موثر باشد نه اعتقادات قلبي.

 

2 . برخي اشعار معدود و محدود علامه، گاه چون موجي، عظمت روح لطيف درياوش او را به رخ کشيده است:

 

مهر خوبان دل و دين از همه بي پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد

تو مپندار كه مجنون، سر خود مجنون گشت

از سمك تا به سهايش كشش ليلي برد

من به سر چشمه خورشيد ، نه خود بردم راه

ذره اي بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خس بي سر و پايم كه به سيل افتادم

او كه ميرفت مرا هم به دل دريا برد

جام صهبا ز كجا بود مگر دست كه بود

كه درين بزم بگرديد و دل شيدا برد

خم ابروي تو بود و كف مينوي تو بود

كه بيك جلوه ز من نام و نشان يكجا برد

خودت آموختيم مهر و خودت سوختيم

با برافروخته رويي که قرار از ما برد

همه ياران به سر راه تو بوديم ولي

خم ابروت مرا ديد و ز من يغما برد

همه دلباخته بوديم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/24 توسط مسعود بینش| |

 عادت يا فرهنگ کتاب نخواندن، علل يا دلايل متعددي دارد. در اين مختصر، فقط قصد دارم يکي از دلايل و جنبه ها و تبعات اين موضوع را واگو کنم. متاسفانه فرايند چاپ و نشر کتاب در جامعه کتاب نخوان ما، خود،  مانعي بزرگ و مزيد مشکل شده است. کتاب ها با قطع نامناسب و نامتناسب با موضوع مورد نظر، با حجم وصفحات ناهمخوان و نامرتبط، جلدهاي بي مورد و .... چاپ مي شود؛ بنابراين در بسياري موارد به صورت کالاي لوکسي درمي آيد که گران بدست مصرف کننده مي رسد. متاسفانه اين لوکس گرائي و تجمل خواهي، دامن کتاب را هم آلوده ساخته است.

فرد، مجموعه اي را مي خواهد و مي خرد که جلدش رنگين و صفحاتش گلاسه باشد و رنگش به رنگ دکور کتابخانه اش  و کتابخانه دکورش! بيايد. کافي است مجموعه عظيمي مانند دايره المعارف بريتانيکا را با صفحات کاهي آن مقايسه کنيد باحتي مجموعه هاي عظيم و چندين جلدي فقهي يا تفسيري ما.

الان که اساسا مد شده اجزاي نام کتاب را هم با ادا و اطوار خاصي به گونه اي در شيرازه جلد کتاب درمي آورند که وقتي اين مجموعه چند يا چندين جلدي در قفسه کتابخانه آن استاد يا آن علامه با آن حجه الاسلام جا شد، عين يک ظرف دکوري عمل کند. معلوم است در چنين حالتي، آن کتاب، ديگر براي خواندن نيست، دکوري است مثل کاسه بشقاب هاي ديگر، اما با رنگ و لعاب روشنفکري و روشنگري! فرد اگر مثلا بخواهد از تفسير نمونه 27 جلدي، يا لغت نامه دهخدا يا موسوعه الفقهيه .... استفاده کند، ممکن است تاي تفسير يا ميم موسوعه يا لام لغت نامه از پارکينگش خارج شود! و مهمان بيننده را ناپسند افتد! اين، مظلوميت کتاب در عصر ماست که از تلقي و نگرش ما نسبت به کتاب ناشي شده است. اين، کتاب خواني نيست، کتاب داري است، کتاب باني است؛ ما خريدار کتاب و نگهدار و نگهبان آن هستيم.

اين قصه در مورد کتاب هاي تک جلدي از هر نوعش نيز جاري است. ديوان حافظ چاپ  مي کنيم به وزن چندين کيلو! معلوم است که نه مي خواهيم و نه مي توانيم آن را بخوانيم. در حالي که بدون استثنا، در کليه کشورهاي پيشرفته از لحاظ فرهنگ کتاب خواني،  کتاب هاي خواندني معمولا در قطع جيبي يا پالتوئي يا کوچک، آن هم با ورق ارزان کاهي منتشر مي شود. بنابراين مي بينيم به محض اين که فرد فرصتي در مترو يا اتوبوس يا انتظار اعلام پرواز هواپيما يا .... پيدا مي کند بلافاصله کتابي از جيبش يا کيفش در مي آورد و مي خواند.

تا تلقي لوکس بودن کتاب از ذهن ناشر و خواننده ما از بين نرود و چاپ بيشتر کتاب هاي مورد نياز جامعه در قطع مناسب و کاغذ ارزان؛ يعني براي خواندن، رايج نشود، اگر نه يک هفته کتاب، سال کتاب هم داشته باشيم وضعيت تغييري نخواهد کرد.

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/23 توسط مسعود بینش| |

ü    آيا مي توانيد حدس بزنيد که  تا دو ماه ديگر که سال ميلادي به پايان مي رسد، در ادارات و شرکتهاي سراسر دنيا، چه تعداد ورق کپي گرفته يا توسط چاپگر، چاپ مي شود؟

ü       آيا ارزش بازار توليد دستگاههاي کپي و اصولا حوزه سيستم هاي مديريت مدارک و مستندات را مي دانيد؟

ü    آيا مي دانيد به طور متوسط چند درصد درآمد شرکت ها صرف مصرف کاغذ و کپي و چاپ و خريد تجهيزات مربوطه و اساسا مديريت مستندات مي شود؟

ü       آيا مي دانيد برترين شرکت دنيا در زمينه مديريت مستندات کدام است؟

ü       آيا مي دانيد اين شرکت چند سال سابقه دارد و درآمد سالانه آن چقدر است؟

ü       و بالاخره، آيا مي دانيد رهبران اين شرکت چه کساني هستند؟

 

پاسخ :

  تا پايان امسال حدود  5/4 تريليون برگ کپي در سراسر جهان گرفته خواهد شد. ارزش بازار مديريت مستندات و تجهيزات نرم افزاري و سخت افزاري مربوط به آن 117 ميليارد دلار است. سالانه حدود 15 درصد درآمد شرکت ها در اين زمينه مصرف مي شود. شرکت 102 ساله زيراکس با درآمد سالانه 16 ميليارد دلار، سرآمد شرکت هاي دنيا در اين زمينه است. و بالاخره اين که دو خانم،  مديريت و رهبري اين شرکت و بازار 117 ميلياردي حوزه فعاليت آن را بر عهده دارند و تاکنون نيز بخوبي از عهده آن برآمده اند:

1 . خانم اورسلا برنز رئيس

2 . خانم آن مولکاهي مدير عامل

 

اطلاعات بيش تر  در اين باره : زیراکس

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/16 توسط مسعود بینش| |

کتاب "دستور زبان عشق" آخرين کتاب زنده ياد قيصر امين پور است که چند ماه پيش از مرگش منتشر شد. اين کتاب را چند روز پيش، يکي از دوستان فرهيخته ام، که از شاگردان آن مرحوم است، به من هديه داد. حیفم آمد که يکي از اشعار بسيار زيباي اين مجموعه را تقديم دوستان خوب خود نکنم. او اين شعر را با عنوان اخوانيه به زنده ياد سيد حسن حسيني تقديم کرده است ؛ که مصرع آخر از اوست.   

  

چرا عاقلان را نصيحت كنيم؟

بياييد از عشق صحبت كنيم

 تمام عبادات ما عادت است

به بي‌عادتي كاش عادت كنيم

چه اشكال دارد پس از هر نماز

دو ركعت گلي را عبادت كنيم؟

   به هنگام نيّت براي نماز

  به آلاله‌ها قصد قربت كنيم

 چه اشكال دارد كه در هر قنوت

دمي بشنو از ني حكايت كنيم؟

  چه اشكال دارد در آيينه‌ها

   جمال خدا را زيارت كنيم؟

   مگر موج دريا ز دريا جداست

چرا بر «يكي» حكم «كثرت» كنيم؟

  پراكندگي حاصل كثرت است

    بياييد تمرين وحدت كنيم

«وجود» تو چون عين «ماهيت» است

    چرا باز بحث «اصالت» كنيم؟

 اگر عشق خود علت اصلي است

چرا بحث «معلول» و «علت» كنيم؟

بيا جيب احساس و انديشه را

  پر از نقل مهر و محبت كنيم

پر از گلشن راز، از عقل سرخ

  پر از كيمياي سعادت كنيم

 بياييد تا عينِ عين القضات

ميان دل و دين قضاوت كنيم

   اگر سنت اوست نوآوري

نگاهي هم از نو به سنت كنيم

مگو كهنه شد رسم عهد الست

    بياييد تجديد بيعت كنيم

 برادر چه شد رسم اخوانيه؟

    بيا ياد عهد اخوت كنيم

    بگو قافيه سست يا نادرست

همين بس كه ما ساده صحبت كنيم

      خدايا دلي آفتابي بده

  كه از باغ گل‌ها حمايت كنيم

رعايت كن آن عاشقي را كه گفت:

  «بيا عاشقي را رعايت كنيم»

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/15 توسط مسعود بینش| |

 این روزها دومین سالگشت درگذشت پيتر دراكر نويسنده و متفكر نامدار و پدر مديريت نوين است. دراكر حقوقدان، اقتصاددان، سياستمدار، متفكر اجتماعي و فيلسوف مديريت بود، اما خود بارزترين وجه استعدادش را نويسندگي مي دانست و اين استعداد را نيز به خوبي پرورده بود. او در سال 1909 در وين متولد شد و در اتريش و انگليس باليد و سپس به آلمان رفت و در سال 1937 به آمريكا مهاجرت كرد. گرچه كار خود را از گزارشگري روزنامه آغاز كرد اما به زودي به عرصه مديريت كشيده شد و از سال 1942 به كسوت استادي دانشگاه درآمد. دراكر اولين كتاب خود را در سال 1939 منتشر كرد. تأليف بيش از 30 كتاب و دهها مقاله كه همگي به زبانهاي زنده دنيا ترجمه و در سطح وسيع منتشر شده اند، حاصل تلاش او در حوزه هاي مديريت، اجتماع، سياست و اقتصاد است.

روش فكري و مشي عملي او چنين بود كه هرسه چهار سال يك موضوع را موردمطالعه قرار مي داد و بدين ترتيب در سير زندگي خويش همواره صاحب رويكردي جديد و فكري نوين در آن زمينه ها بود. بسياري از مفاهيم و واژه هاي عرصه مديريت و كسب و كار و مسائل اجتماعي و تغيير آن به ابتكار او اكنون سكه رايج شده است. تئوري مديريت برمبناي هدف، كاركنان فرهيخته، سازمانهاي يادگيرنده، تمركززدايي، جامعه دانايي، خصوصي سازي، جامعه سازمانها، راهبرد كسب و كار، پسامدرن، مراكز درآمد، كارهاي دانش بر بخشي از مفاهيمي است كه ازسوي او به حوزه علوم مديريتي و اجتماعي وارد شده است.
ذهن جستجوگر او از همان ابتدا «مردم» را به عنوان محور فعاليتهاي فكري برگزيد زيرا براين باور بود كه اين تنها مردم هستند كه رشد مي كنند، توسعه مي يابند، تحول پيدا مي كنند و به شخصيت جديدي تبديل مي شوند. زماني كه در 18 سالگي به تماشاي اجراي قطعات موسيقي رفته بود تحت تاثير نويسنده قطعات قرار گرفت كه به او گفت؛ من همواره خود را متعهد كرده ام كه كوشش بالاتري انجام دهم. اين سخنان تاثير عميقي بر او گذاشت. به همين سبب هرگاه درباره بهترين كتاب او سوال مي شد مي خنديد و مي گفت: بعدي- و شوخي نيز نمي كرد زيرا فكر و همت او بر اين بود كه كتاب بعدي او بهتر از قبلي باشد و به بهترين نزديك شده باشد.

دراكر براين امر تاكيد مي كرد كه عوامل سنتي توليد يعني زمين، نيروي كار و حتي سرمايه، ديگر براي هيچ كشوري امتياز رقابتي ويژه به حساب نمي آيد. او منبع عمده و مهم اقتصادي جامعه جديد را دانايي مي دانست. دراكر معتقد بود اگر دانايي به كار افزوده شود نتيجه آن بهره وري است و اگر دانايي را به كارهاي تازه و بي سابقه بيفزاييم نوآوري پديد مي آيد. تنها دانايي است كه مي تواند ما را به اين هدف برساند. دانايي در تلقي او اطلاعاتي است كه عملا قابل استفاده و ناظر به تحقق نتايج عيني است كه در جامعه و عرصه اقتصاد متجلي مي شود. به همين دليل او جامعه پس از سرمايه داري را جامعه دانايي مي ناميد. جامعه اي كه دانايي كليد اصلي آن است و كاركنان فرهيخته گروه مسلط در نيروي كار آن. تنها مزيت يك كشور، صنعت يا شركت به زعم او توانمندي در بهره برداري و استفاده جامع و همه جانبه از دانايي است.
دراكر عرصه ها و جنبه هاي مختلف سازمان را به عنوان يك پديده منحصر به فرد قرن حاضر به خوبي كاويده است. او جامعه نوين را جامعه سازمانها مي دانست و معتقد به داشتن نقش و رسالت اجتماعي براي سازمانها بود. تمثيل جالب او درمورد وظيفه رهبري در سازمانها و نقش كاركنان، اركستر سمفوني بود. او اركستر سمفوني را نمونه واقعي از سازمان در مفهوم جديد آن مي دانست، كه در آن ارائه سمفوني تنها ازعهده كل اركستر برمي آيد و وظيفه رهبر، تنها همنواكردن اركستر است. به همين سبب او به شدت مخالف قهرمان پروري در امر مديريت بود و از آن به عنوان «خرافه رئيس يك تنه» ياد مي كرد. او معتقد بود هيچ سازماني قادر به بقا نخواهدبود اگر به نوابغ يا ابرمردها براي رهبري خود نياز داشته باشد. سازمان بايد بتواند تحت رهبري انسانهاي متوسط به حيات خود ادامه دهد. تاكيد او بر اينكه بيشتر آنچه را كه مديريت مي ناميم چيزهايي است كه كار را بر كاركنان در انجام كارشان دشوار مي سازد بسيار تأمل برانگيز است. اين فراز از او در زمينه چگونگي كار سازمانها و بهره وري در آنها ماندگار است كه «به جاي اينكه كارها را درست انجام دهيم بايد كارهاي درست انجام دهيم». ضرر هيچ چيز بيش از آن نيست كه كاري را كه ابدا نبايد انجام دهيم بسيار موثر و كارا انجام دهيم. گوهر رهبري درنظر او انجام كارهاي بزرگ بود.

دراكر شخصيتي متواضع داشت. بدون ترديد او پدر مديريت نوين بود اما خود او همواره مي گفت من بهتر از يك نوه بزرگ نيستم. اين درحالي بود كه برترين مديران عصر حاضر كه سازمانهاي موفق قرن را رهبري كرده اند تحت تاثير انديشه هاي چالش برانگيز و نوگراي او بوده اند. اندي گرو رهبر شركت اينتل او را قهرمان دلخواه خود مي‌داند. فيليپ كاتلر انديشمند بزرگ عرصه بازاريابي او را دربرگرفتن الگو از تاريخ و پيش بيني روندهاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي نابغه مي داند؛ الگويي كه دائما ايده هاي نو مي پرورد و اميدهاي كهنه را تصفيه مي كند. جك ولش رهبر افسانه اي جنرال الكتريك تصريح مي كند كه اولين ايده تغييرات در شركت را از دراكر فراگرفته است.

ماجراهاي قريب به 100ساله يك مشاهده گر اينك پايان يافته است، اما ميراث عظيم و موثر او براي ما به يادگار مانده است. يك قرن عمر پربركت مجالي فراهم آورد تا او به بهترين نحو ماجراهاي يك مشاهده گر را براي عبرت و استفاده ديگران روايت كند و چشم اندازي فراديد همگان نهد كه به تفكر و تغيير گرايش يابند.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10 توسط مسعود بینش| |

"در کوچه آفتاب" قدم می زدیم و "مثل چشمه مثل رود" می رفتیم که قیصر اهل عشق و ادب ندا درداد که " گلها همه آفتابگردانند". "به قول پرستو" استناد می کرد و "دستور زبان عشق" درس می داد و از ما زمینیان "بی بال پریدن" را می خواست. "آینه های ناگهان" در " تنفس صبح" ۸ آبان رفتنش را منعکس کردند و ما باز هم دچار " حسرت همیشگی " شدیم . خدایش به پاس امانتداري و دردمندی قيصر امين پور در اعتلای ادب این سرزمین، رحمت و علو مرتبه عطایش  فرمايد. 

 

 

طرحي براي صلح

 

شهیدی که بر خاک می خفت

سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

" به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ ،

                 که بر جنگ"

 

گلها همه آفتابگردانند

اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
پر از رد پای دقایق نبود

اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی‌خیالی نبود

اگر گوش سنگین این کوچه‌ها
فقط یک نفس می‌توانست
طنین عبوری نسیمانه را
به خاطر سپارد

اگر آسمان می‌توانست یک‌ریز
شبی چشم‌های درشت تو را
جای شبنم ببارد

اگر رد پای نگاه تو را
باد و باران
از این کوچه‌ها آب و جارو نمی‌کرد

اگر قلک کودکی لحظه‌ها را پس انداز می‌کرد
اگر آسمان سفره‌ی هفت رنگ دلش را

برای کسی باز می‌کرد

و می‌شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم

اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی‌ریخت

اگر ساعت آسمان دور باطل نمی‌زد

اگر کوه‌ها کر نبودند
اگر آب‌ها تر نبودند
اگر باد می‌ایستاد

اگر حرف‌های دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می‌توانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپر بچینم

تو را می‌توانستم ای دور
از دور
یک‌بار دیگر ببینم

 

شعر بي دروغ

 

ما که اين همه براي عشق
                      آه و ناله ي دروغ مي کنيم

راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
                             -که بي دريغ-
خون خويش را نثار عشق مي کنند

از نثار يک دريغ هم
                            دريغ مي کنيم؟

 

 

راه ناتمام

 

آن روز

بگشوده بال و پر

با سر به سوی وادی خون رفتی

گفتی

دیگر به خانه باز نمی گردم

امروز من به پای خودم رفتم

فردا

شاید مرا به شهر بیارند

بر روی دستها

اما

حتی تو را به شهر نیاوردند

گفتند چیزی از او به جای نمانده است

جز راه نا تمام

 

 

زندگي

 

در كتاب چار فصل زندگي

 صفحه ها پشت سر هم مي روند

 هر يك از اين صفحه ها يك لحظه اند

 لحظه ها با شادي و غم مي روند

 

 آفتاب و ماه يك خط در ميان

 گاه پيدا ، گاه پنهان مي شوند

 شادي و غم نيز هر يك لحظه اي

 بر سر اين سفره مهمان مي شوند

 

 گاه ، اوج خنده ما گريه است

 گاه ، اوج گريه ما خنده است

 گريه ، دل را آبياري مي كند

 خنده ، يعني اين كه دلها زنده است

 

 زندگي تركيب شادي با غم است

 دوست مي دارم من اين پيوند را

 گر چه مي گويند شادي بهتر است

 دوست دارم گريه با لبخند را

 

 

لحظه هاي کاغذي

 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه اي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

 

 

حسرت هميشگي 

 

        حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
         تا نگاه مي‌كني : 
                                 وقت رفتن است
         باز هم همان حكايت هميشگي !
         پيش از آن كه با خبر شوي !
         لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
         آي ...
         اي دريغ و حسرت هميشگي ! 
         ناگهان
                         چقدر زود 
 
                                    دير مي‌شود !

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08 توسط مسعود بینش| |

چندي پيش در سميناري شرکت کردم که عنوان " چالش هاي پيش روي زبان فارسي درنسبت آموزش و پرورش و فرهنگ! " را يدک مي کشيد. دو تن از اساتيد به نام هاي ع.ا و ع.ع دعوت شده بودند. سه ديگر، مجري بود که بي تناسب وسط آن دو نشسته بود. جمعي نيز از باب علاقه يا کنجکاوي يا عادت حضور داشتند.

استاد ع.ا  داد سخن می داد و مي گفت: کانسپت  اجوکيشن يا همان اجوکاسيون خودمون! در سيرکل کالچر يا همون کولتور خودمون! هست. اگر بخوام به زبان خودمون! بگم ؛ شما يک سيرکل در نظر بگيريد. در سنتر اين سيرکل، يک سيرکل ديگه در نظر بگيريد. آن سيرکل بزرگ همان کالچر است و اين سيرکل کوچک همان اجوکاسيون. اين کومپوزيسيون کمپلکسي نيست! من سيمپليفايش کردم.ايز دت کلير؟...

خونم به جوش آمد. بلند شدم و قبل از اين که مجري، بحث را به استاد ديگر بسپرد داد زدم:تنک يو وري ماچ! مستر پروفسور!

مجري گفت: آقا چرا شلوغ مي کني.

گفتم :عزيز من. اين چه جور حرف زدنه . زبان فارسي رو اگه اين استاد الگو، پاس نداره بايد از کي انتظار داشت.

مجري با لحن دانشجويان سال دوم مديريت که تازه درسشون به بحث مديريت اقتضائي رسيده گفت: متوجه شدم. من الان از استاد ع.ع مي خواهم که با توضيح اين نسبت از زبان خودش، شما رو روشن کنه!

من نشستم و استاد ع.ع ميداندار سخن شد :  در ايام ماضيه در لجنه اي حضور داشتم ! و اين مطالب رو با احباء اعزاء مباحثه مي کردم. عند المباحثه ارتکازا به فکرم رسيد که از امثله موجوده در مستدرکاتي که افاضل علماي ما مرقوم داشته اند مستفيد و مستفيض شويم و مستفاد ما امثله علوم غريبه بالاخص هندسه رقومي باشد. استاد ع.ا هم افاضه فرمودند. من براي اين که شک اين مستمع شکاک مرتفع شود(به بنده ريفر مي دادند!) طردا للباب مي گويم؛ اگر تعليم و تعلم رو دايره محاطي فرض کنيد، در راس المرکز اين دايره محاطي، يک دايره محيطي عظيم مرتکز شده که آن همان ثقافه است. بين اين دو، نسبت عموم و خصوص مطلق برقرار است يعني هر دايره محاطي درجوف دايره محيطي هست اما هر دايره محيطي در ذيل دايره محاطي نيست!...

ديگر طاقت نياوردم و بلند شدم و داد زدم: مرحبا بکم! يا استاذ الجليل!

مجري گفت: آقا چرا باز داري شلوغ مي کني!

در اين هنگام پچ پچ ها در سالن شروع شد و همهمه اي درگرفت. گفتم:

لا تپچ پچو! (پچ پچ نکنيد) ايها االمستمعين الکرام. ولکام تو ديس سمينار الفخيمه با اين اساتيد العزيزه! اگه رخصت بديد ميرم که در رابطه با اين مباحثه داشته باشم يه جمع بندي خفن! آي تراي ماي بست، که در سه سوت بحثو فتيله پيچ کنم! اون دوايري که اونا! گفتند مثل پياز تو در تو خيلي پيچيدست! ما که عقلمون قد نداد روشن شيم که کجاي کاريم. تو محاطيم، تو محيطيم، تو حياطيم. يا اصلا وي اوت آو گاردن هستيم کلهم اجمعين! يه تريپ که تو اين دوائر بزني انگار اکس زدي! هم تعليمت تکميل ميشه، هم اجوکيشنت ايمپرو ميشه، هم کالچرت نو نوار ميشه. هم فارسي يادت ميره! زت زياد!

نوشته شده در دوشنبه 1386/08/07 توسط مسعود بینش| |

اگر در سازماني مشغول به کار هستيد، حتما يک يا چند يا چندين بار مورد مميزي از نوع داخلي يا خارجي براي کسب يا تجديد يا تمديد يک گواهينامه محلي يا ملي يا بين المللي يا جهاني قرار گرفته ايد. حتما هم مي دانيد اين مراسم هم موسمي دارد و هم تشريفاتي . در آن موسم که، بسته به نوع آماده شدن براي مميزي، از چند دقيقه تا چند ساعت يا چند روز يا حداکثر چند هقته به درازا مي انجامد، ولوله اي در سازمان درمي افتد . يکي آب مي زند راه را و جارو مي کند باغ را تا نگار برسد، يکي مدارک و مستندات مي سازد، يکي آنها را تدوين مي کند، يکي تنظيم ، يکي تبيين، يکي تفسير ..... و خلاصه ظاهر همه چيز آماده مي شود تا در آن موسم ، آن مراسم انجام شود.

تشريفات آن مراسم هم براي آشنايان آشناست. پهن کردن فرش قرمز از سوي مميزي شوندگان جلوي پاي مميزي کنندگان، عبور آنان از مسيرهاي مزين به گل و گياه و معطر به بوي نيلوفر و بنفشه! سپس خير مقدم گوئي مجدد و اپنينگ ميتينگ! در بهترين محل سازمان . پس از آن عبور از مسير هاي معلوم به محل هاي معلو م تر و ارائه مدارک و نگاه به مدارک و ناهار و استراحت ... و باقي قضايا.

 عموما اين مراسم هم ختم به خير مي شود و گاه با يک يا چند کامنت  پدرانه يا مشفقانه يا عالمانه يا فيلسوفانه يا آمرانه و يا عامدانه ( بسته به آنچه افتد و داني ) باز هم ختم به خير مي شود و آن تازه برات ( سرتيفيکيت ) بدست شب زنده داران مي رسد. مي دانيد چند ثانيه يا چند دقيقه يا چند ساعت يا حداکثر يک روز پس از آن هم ، آن گل و گياه پژمرده و آن نيلوفر و بنفشه ناپديد مي شوند و آن مدارک هم به کناري مي روند و همه زندگي را از سر مي گيرند.

اين نوع تلقي ما از مميزي کردن و مميزي شدن و خود را در معرض مميزي قرار دادن ، درست شبيه موسم نزديک عيد و مراسم خانه تکاني است. يک روز تميزي و 364 روز زندگي کردن!

مي گويند مرحوم مرجع عاليقدر، آيت الله العظمي بروجردي که از برخي نکات مثل قمه زدن و شبيه درآوردن و برهنه سينه يا زنجير زدن در مراسم عاشورا ناراحت بود، رهبران هيئت هاي مذهبي را فرا مي خواند و به آنان مي گويد اگر من مرجع شما هستم به شما مي گويم اين کارها حرام است انجام ندهيد. همگي متفق القول مي گويند ما 364 روز از شما تقليد مي کنيم، فقط يک روز ( عاشورا) از شما تقليد نمي کنيم و کار خودمان را مي کنيم!

اما ببينيم آنان که اين مراسم و تشريفات را براي ما درست کرده اند، خود در مورد اصول صحيح و موثر آن چه مي گويند: در باره تميزي و مستندات و فضاي کاري سازمان.

 

1 . تميزي

 

شوجي شيبا پير زنده حوزه کيفيت مي گويد: من وقتي براي مميزي به سازماني مي روم، اصلا به اتاق مدير عامل نمي روم، چون مي دانم آنجا تميز است يا تميزش کرده اند. مي روم به آبدارخانه يا يک اتاق دم دست يکي از کارکنان. پرده را کنار مي زنم . دستي به کف آن مي کشم . اگر تميز بود بقيه مميزي را انجام مي دهم، وگرنه مي فهمم با چه سازماني طرف هستم. سازماني که ظاهر و باطنش يکي نيست.

 

2 . مستندات

 

تام پيترز مي گويد: وقتي به سازماني وارد شديد که کوهي از مستندات جلوي شما گذاشتند و دستورالعمل هاي چند ده صفحه اي به رختان کشيدند، بدانيد کاري در آن سازمان صورت نمي گيرد جز کاغذ بازي و  مي فهميد با چه سازماني طرف هستيد. سازماني که ظاهر و باطنش يکي نيست.

 

3 . فضاي سازمان

 

همان آقاي شوجي شيبا مي گويد : من وقتي به سازماني وارد مي شوم بجاي آن که اول با مديران ارشد صحبت کنم تا ببينم در سازمان چه مي گذرد ، از همان آبدارچي در باره نوع نگاه و فضا و رفتار سازمان  و دغدغه هاي او  و يا اعضاي پايين سازمان مي پرسم و قدمي در راهروهاي غير اصلي سازمان مي زنم . در اين حالت، روح و فضاي  کلي را مي فهمم و سپس به سراغ مديران ارشد مي روم و حرف آنها را مي شنوم و  آنگاه مي فهمم  آيا با سازماني طرف هستم که ظاهر و باطنش يکي است.

نوشته شده در دوشنبه 1386/08/07 توسط مسعود بینش| |