تبليغاتX
چیز دیگر
چیز دیگر

یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع

 و اما بخش خاطرات تلخ :

.... و کاش نمي ديدم "دریا" را که انسان قدر ناشناس چه به سر آن گوهر ارزشمند آورده است. ساحلي که دامن دريا در آن گسترده است و بايد زيبائيها را در معرض ديد قرار دهد، صحنه هاي ناهمخوان و ناهنجار از بي نظمي و بي توجهي آدميان و استفاده کنندگان را در خود جاي داده است: از آلاينده هايي که در آن مسير هدايت شده و زباله هائي که همه جا را پوشانده و ساختمانهاي خشک و بي روح که در شجاي جاي آن نشانده شده است.

.... و کاش نمي ديدم "طلوع" بي رمق و "غروب" غم گرفته را که نشاط و شادابي را از دست داده و ديگر پيام تحرک و تحول را منتقل نمي کند. ابرهاي غرور و ناسپاسي آدميان که از دودکشهاي صنايع مختلف و ماشينهاي متنوع بر مي خيزد، رونق و رمق را از اين جلوه هاي بديع طبيعي ستانده و آنها را در پس پرده خودخواهيهاي انسان طاغي مخفي نگه داشته است. و چه حزن انگيز است سلام مظلومانه خورشيد را شنيدن و شاهد خداحافظي غمبار او بودن در پس ابرهاي تيره پديد آمده از غفلت آدميان در آن سرزمين سبز.

.... و کاش نمي ديدم "جنگل" بي درخت و پژمرده و خشک را که مي رود هويت خود را دگرگون ببيند و سرسبزي و انبوهي و طراوت و تنفس و رازناکي را از دست بدهد . و من در آنجا تلاش  بي وفقه آدميان را مي ديدم که سوار بر کاميونهاي بدشکل،  اجساد قطعه قطعه و مثله شده آن را به غارت مي برند بي آنکه برگردند و به ازا ي درختي که مي کشند نهالي بکارند و اگر از اين خوان نعمتي بر مي گيرند سپاس آن را بجا آورند.

.... و کاش نمي ديدم "پرندگان" ساکت و غمگين را که نغمه حيات در گلويشان خشک شده و در فضاي درد آلود و هواي ناپاک ساخته دست بشر، به سختي ديده مي شوند. شايد بتوان حدس زد که آنان از فراز کوه و جنگل و دريا و دشت بر آنچه مي بينند اشک حسرت مي ريزند و به اعتراض، سکوت مي کنند.

.... و کاش نمي ديدم "باران" را که ديگر  ترانه نمي خواند و آن لطافت دلربا را به ياد نمي آورد. آنگونه کرده ايم که ابرها سخاوت را فراموش کرده اند و ديگر صداي تشنگان را نمي شنوند. اگر بخششي نيز مي کنند با خروش و غرش همراه است و بخوبي مي توان صداي اعتراض آنان را شنيد و اشک حاصل از بغض گلوي فشرده شان را ديد که    بي درنگ سيلاب مي سازد و خرابي مي آفريند و اثر دست ناپاک بشر را در دستگاه سراسر لطف و نعمت و رحمت الهي مي نماياند.

و کاش نمي ديدم "ماهيگير" را و "زنان" در مزارع را که در ميانه روز و به هنگام کار طاقت فرسا و نفس گير، برق ظلم و بي عدالتي بر سر آنان فرو مي کوبد و کمرشان زير بار فشار اجتماع نامتعادل و ناموزون خم مي شود. بسيار سخت است ديدن صحنه هايي که دوري اجتماع انساني را از عدالت و انصاف به عرياني فرا ديد مي نهد،  آن هنگام که اين مرد و آن زن از صبح تا شام، مکرر و مکرر با زحمت بسيار از دل طبيعت، قوت انسانها را بر مي گيرند و سپس عده اي براحتي و بي دغدغه با ثمن بخس، حاصل آن همه رنج و محنت را در مي ربايند و به انبان خود مي برند و ثابت مي کنند حقيقتي را که قرنها پيش منادي و فدائي عدالت، علي بزرگ (ع) بيان نمود که   انباشتگي ثروت آن چنان را بايد در فقري اين چنين ديد. [1]

آري، ما به دست خود از سر بي برنامگي و بي توجهي و ناسپاسي، پرتو آن نگين درخشنده را از بين برده ايم و کم نمانده که زوال و زردي را در آن سرزمين پايدار و سبز خدائي حاکم کنيم و آنچنان کرده ايم که حقارت و سستي و سکون و بي رمقي و بي رونقي و خشنونت و سرافکندگي و خودبيني و خودخواهي، عرصه را بر آن همه خوبي و پاکي و عظمت و موهبت و نعمت تنگ کرده است.

.... و من از آن سرزمين سبز برگشتم و هنوز دغدغه نتيجه پيکار وجهي که خدا پرداخته و وجهي که ما ساخته ايم را از ياد نمي توانم برد و آنچه براي هميشه در خاطرم مانده آن است که اگر روياي حفظ " طبيعت هستي"  و تحقق " حقيقت هستي " را در سر مي پروريم و مي خواهيم در اين ميانه، سپاه طبيعت و نعمت و موهبت و عدالت را ياري کنيم بايد خود را مسئول بدانيم و در پاسداشت اين "نعمت"  و تحقق آن "حقيقت"  بکوشيم.

 


۱. نهج البلاغه

نوشته شده در یکشنبه 1386/06/18 توسط مسعود بینش| |

 مانند بسیاری از هموطنان خود چند روزی در تابستان را درشمال ایران بسر بردم . شما را در جریان احساس و خاطره های خوب و بد آن سفر قرار می دهم .این بخش خاطره شیرین:

 

...... من به آن سرزمين سبز رفتم.

..... در آنجا "دريا" را ديدم و به ياد عظمت و شکوه و ژرفا و متانت افتادم و قطره اي نديدم. راستي اگر قرار بود    قطره اي ببينم و اگر قرار بود قطره ها خود را ببينند، ديگر دريايي براي ديدن وجود نداشت و اين يعني وقتي خود را نبيني،  عظمت و شکوه و ژرفا و متانت را مي بيني. قطره ها آنگاه که با هم مي شوند عظمتي را مي آفرينند  و اسراري را پديد مي آورند که کم از اسرار کهکشانهاي بيکران ندارد و اين احساسي است که وقتي کنار دريا هستي و به آن مي نگري،  هر چه بيشتر وجودت را تسخير مي کند.

..... در آنجا "موج" را ديدم و به ياد صلابت و خروش و پشتکار افتادم و سستي را از ياد بردم. دريا به موج زنده است و خود را معرفي مي کند. موج وجهي از درياست که عظمت و هيبت آن را به رخ مي کشد. انسان نيز در اين بيکران هستي، موجي است ناآرام که با حرکت مستمر خود،  مسير از جمادي تا ملک را طي مي کند و مفهوم زندگي حقيقي جز اين نيست:

ما زنده به آنيم که آرام نگيريم                         موجيم که آسودگي ما عدم ماست

..... در آنجا "کشتي" را ديدم و به ياد قدرت و تدبير آدمي افتادم که چگونه با سرانگشت تدبير و پنجه قدرت، درياي عظيم و با شکوه را مسخر خود مي سازد و نمادي از آيات الهي را به تصوير مي کشد و نمودي از منبع کمال مطلق را عيان مي سازد.

.... در آنجا "طلوع" را ديدم و به ياد تولد و تحول و بيداري افتادم. براستي "چشم بيدار هستي"[1]  در آن سرزمين و در کنار عظمت دريا،  بسيار زيبا به نظر مي رسد و پيام هائي بس بديع به ذهن آدمي متبادر مي سازد. آنجا به وضوح مي توان ديد چه سان چشم هستي بيدار مي شود و همين بيداري است که نور و حرکت مي آفريند و لشکر ظلمت و سکون را مي راند. و بي دليل نيست که عارفان، بيداري را قدم اول سلوک مي دانند و نفس صبح[2] را بسيار گرامي مي دارند.

.... در آنجا "غروب" را ديدم و به ياد سکوت و رمز و راز هستي افتادم. هيبتي که غروب در آن سرزمين سبز و در کنار عظمت دريا به آدمي مي نماياند بسيار انديشه سوز است و انسان خود را در صحنه اي مي يابد که غايت همه چيز را مي تواند ديد: از سبزي به زردي، از گرمي به سردي، از نور به ظلمت، از حرکت به سکون، از فراز به فرود و از طلوع به غروب. يعني به هر آنچه داري و بدست مي آوري فريفته مشو و البته نسبت به آنچه از دست مي رود و از دست مي دهي نيز اندوهگين مباش ؛[3] چرا که غروب نيز گرچه گرمي و نور و حرکت را مي گيرد اما  همو  نيز عظمت و حيرتي را در پرتو تلالو رنگهاي بس بديع خود مي نماياند که سردي و ظلمت و سکون را از ياد مي بري و همين صحنه اي است که راز و رمز هستي را در لحظاتي اين چنين جذاب به انسان القا مي کند.

.... در آنجا "کوه" را ديدم و ايستادگي و استقامت و استواري را به ياد آوردم و نمادي که احساس کردم آدمي هر قدر هم به خود ببالد و به بزرگي خود بنازد. در پاي آن، حقارت را لمس ميکند و سر به زير مي دارد.[4]و اگر کمي تامل کند در مي يابد که آنچه اين استقامت و استواري را زيبائي بخشيده،  آرامش و سکوت است.

.... در آنجا "جنگل" را ديدم و به ياد همبستگي و يکپارچگي و وحدت افتادم. آن درخت منفردي که سرسبزي و زيبائيش گاه به طمع و حسادت و جهل در معرض حادثه اي قرار مي گيرد، وقتي در کنار درخت و درختان ديگر قرار مي گيرد و هويت خود را در جمع مي يابد و به جمع مي پيوندد، ديگر تنها و آسيب پذير نيست و در پناه همگان، هويتي نو را پديد مي آورد.

.... در آنجا "باران" را ديدم و به ياد لطافت و خلوص و پاکي افتادم و راستي که آن همه سرسبزي و پويائي و رشد و شادابي، مرهون وجود لطيف و خالص و پاک اوست که آرام و بي منت، کامهاي تشنه گل و گياه و خاک را سيراب مي کند و ترنم نشاط هستي را در فضا مي پراکند.

.... در آنجا "پرندگان" را ديدم و به ياد سرفرازي و سبکباري و آزادگي افتادم و در اين انديشه که شايد اينان که رها از وابستگي به زمين ، سر به آسمان دارند و خود را در جاذبه کشش طبيعت بکر الهي مي بينند، بر فراز دريا و در پهنه جنگل نغمه عشق سر مي دهند و سرود سپاس مي خوانند. [5]

.... در آنجا "ماهيگير" را ديدم و به ياد تلاش و مجاهدت و سخت کوشي افتادم. او که هم نفس با تنفس صبح بر سر سفره رحمت الهي تور معاش مي گسترد و همه تدبير را به کار مي گيرد و به انتظار مي نشيند و بي هيچ توقع و تکبر، تنها به قدرت رزاقيت حق دل مي سپرد و در واپسين روز،  قانع از آنچه "او" داده است،  جمع صميمي خانواده را  درس زندگي مي دهد. و من در آن لحظه که در افق دور دست، تلاش معاش را از سوي او مي ديدم جر تفسير جهاد[6] چيزي در ذهنم خطور نمي کرد.

.... در آنجا "زنان" را در مزارع ديدم که به تنهايي و گاه همدوش شوي خود کار مي کنند و به ياد از خود گذشتگي و احسان و ايثار افتادم. آنان که کمر همت بسته اند و پاي در ره نهاده اند و با حضور خود در همه جا ، بهشت را گسترده اند.[7] احساس مسئوليت و ايفاي نقش چندگانه در محيط خانه و خانواده و کار و اجتماع،  به عنوان همسر و همراه و همکار، شمع فروزاني را به خاطر مي آورد که ذره ذره وجود خود را آرام و با افتخار به پاي نوربخشي و گرماافريني براي ديگران مي ريزد.

آري، دريا و موج و کشتي و طلوع و غروب و کوه و جنگل و باران و ماهيگير و زنان در مزارع را ديدم، و اين همه را در يک جا ديدم : نگين درخشنده انگشتر ايران زمين، آن "سرزمين سبز" .... و به ياد عظمت و شکوه و ژرفا و متانت و صلابت و خروش و پشتکار و قدرت و تدبير و تولد و تحول و بيداري و سکوت و رمز و راز و ايستادگي و استقامت و استواري و همبستگي و يکپارچگي و وحدت و لطافت و خلوص و پاکي و سرفرازي و سبکباري و آزادي و تلاش و مجاهدت و سخت کوشي و از خود گذشتگي و احسان و ايثار افتادم،  که آن "طبيعت هستي" بود و اين "حقيقت هستي" است.



۱. تعبير استاد محمدرضا حکيمي

۲. و الصبح اذا تنفس :  ۱۸/تکوير

3. لا تاسوا علي مافاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم : 23/حديد

4. انک لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا

5. تسبح له من في السموات و الارض و الطير صافات کل قد علم صلاته و تسبيحه  : 41/ نور

6. در روايات متعدد، تلاش معاش در کسب روزي حلال براي خانواده، در رديف جهاد شمرده شده است.

7. الجنه تحت اقدام الامهات. حديث شريف

نوشته شده در یکشنبه 1386/06/18 توسط مسعود بینش| |

 در فرهنگ ما " کار" سرمایه ای عظیم شمرده می شده است :

برو کار کن مگو چیست کار         که سرمایه جاودانی است کار

 

بسیاری از غربیان نیز امروز بر این باورند که " کار " به " زندگی " معنا می دهد:

Work gives our lives meaning

 

اين عين عبارت  Richard Reevesدر کتابش: Happy Mondayاست. او در اين کتاب در وصف اهميت کار مي گويد و  تغييراتي را که  پيش روي محيط کار است بيان مي کند . او روند اين تغييرات را نيز مثبت مي انگارد و تحرک بيشتر و ازادي بيشتر را در اين زمينه بهبود به حساب مي اورد. اسم کتابش نيز نشان مي دهد او خوشبين است و معتقد است کار مي تواند و بايد توام با تفريح باشد ، و بلکه کار و تفريح از هم جدا نيست . شايد از همين روست که روز اول هفته و روز کاري ( دوشنبه ها براي انها ) بسيار مفرح و دلپذير است.

اما متاسفانه وضع فعلي ما با فرهنگ غني ما همخوان نيست و از اين حيث از غربيان نيز فاصله گرفته است. کتاب " کار در ايران " مرحوم مهندس بازرگان درصدد اثبات ارزش کار براي ماست تا بيکاري و کم کاري و از زير کار در رفتن را زرنگي و ارزش به حساب نياوريم. خلاصه کلام، طوري نباشد که Happy Thursday  برای ما   و Sad Saturday  مصداق داشته باشد!

نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/14 توسط مسعود بینش| |

 تفكر سيستمي ، ضرورتي است که همه به آن نياز دارند تا بتوانند با ديد کلان موضوعات را بنگرند و قدرت درک يک " تصوير بزرگ " را بيابند و بتوانند جنگل را از وراي انبوه درختان تشخيص دهند . پيتر سنگه ، نظريه پرداز مديريت، «قوانين تفكر سيستمي» را چنين برشمرده است :

1 . مشكلات امروز ناشي از «راه حل هاي » ديروز است.

مشكلاتي كه در يك بخش از كسب و كار «حل مي شود» غالباً به عنوان مشكلاتي جديد در بخش ديگر سربر مي آورد.

2 . آسانترين راه حل معمولاً بهترين راه حل نيست.

 با اتخاذ آسانترين راه، اگر مشكل را از در براني از پنجره بر مي گردد. ما غالباً به گزينش راه حل هاي آشنا و راحت كه در گذشته بكار گرفته شده اند خو كرده ايم.

3 . علت و معلول ارتباط تنگاتنگي با زمان و مكان ندارد.

در بسياري از سازمان ها سعي بر ان است که  مسائل مالي را با كاهش فوري هزينه ها حل كنند تا بدست آوردن منابع اصلي مشكل. تحت تأثير فشار نيازهاي كوتاه مدت بازار سرمايه، آنها بدنبال راه حل هاي سريع هستند، حتي اگر مسئله اوليه و اصلي را حل نكند يا حتي آنرا بدتر كند.

4 . بيشترين نقطه قدرت اهرم، غالباً از جلوي چشم پنهان مي ماند.

متفكران با تجربه سيستم ها به طور مداوم بدنبال راه حل هايي براي مسائل هستند كه كمتر واضح است. به عنوان نمونه در سازمان ها ، غالبا  مشكلات در عملكرد مالي توجه همگان را به خود جلب مي كند اما هيچكس به اين فكر نمي كند كه منابع انساني چگونه مي توانند در اين زمينه كمك كنند.

5 . نصف كردن يك فيل، دو فيل كوچكتر به شما نمي دهد، وضع را به هم مي ريزد.

اگر سعي كنيد سيستمي را تجزيه كنيد و انتظار داشته باشيد بتوانيد به صورت مجرد قسمتي از آن را مورد آزمون قرار دهيد، آن را از بين برده ايد.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/08 توسط مسعود بینش| |

دردهاي اجتماعي فراوان است و اگر حال و هواي مذهبي هم داشته باشد که دل نگرانيهاي بيشتري با خود همراه دارد.جماعت ما هم، خود داستاني است. اگر اين جماعت، نماز باشد که ديگر انتظار داريم يکپارچگي و نظم و  انتظام و همرنگي و همياري و همدلي مصداق يابد و براي دقايقي هم که شده، ضمن اداي يک فريضه مذهبي، از خاصيت ها و مزيت هاي اين اجتماع بهره ها نصيب شود. اما متاسفانه آنچه ديده مي شود با آنچه بايد باشد تفاوت ها دارد.

 اذان و اقامه به عنوان مقدمات آمادگي براي ورود به نماز گفته شده، امام جماعت پس از اداي تکبير، نماز را شروع کرده و عنقريب است که به رکوع برسد. اما جماعت ماموم، هنوز راه خود را مي روند و گوئي حرف گاليله و نيوتن در مورد آنها مصداق تام دارد که هر جسمي اگر در مسير حرکتي قرار دارد به همان حرکت ادامه مي دهد مگر اينکه پديده اي و علتي اين حرکت و مسير را تغيير دهد. اين جماعت کارآلوده نيز گويي در صف جماعت نيز در همان مسير ساعات پيش خود، يعني کار و زندگي روزمره در حرکت هستند و نه اذان و نه اقامه و نه قد قامت الصلوه و نه تکبيره الاحرام و نه حمد و سوره، هيچ يک را توان تغيير اين حرکت طبيعي نيست. ما که ضعف ها در گفت و گو و گفتمان داريم، اتفاقا در آن لحظاتي که بايد آن را به کناري نهيم، تازه صحبتمان گل مي اندازد و اگر کسي نداند که چه وقت ها که بيخود تلف نمي کنيم، با خود مي گويد چقدر اين جماعت، چند منظوره از وقت خود بهره مي برند: در مکان مقدس و زمان مقدس، ضمن حضور در فريضه اي مقدس، از ثواب گفت و گو با برادر مومن خود هم استفاده مي برند!

بي دليل نيست که رکوع اول جماعت هاي ما اين قدر طولاني است. هنوز صف ها درست تشکيل نشده اند، هنوز يک عده در حال اداي آخرين کلمات گهر بار گفت و گو با بغل دستي هستند و ..... در اين حال و هوا هم،  ورود تازه واردان به صف جماعت براي رسيدن به رکوع امام، خود معرکه ديگري است. طرف به جاي آنکه زودتر خود را در جمع حاضر کند، ديرتر آمده و در ضمن وضوگرفتن نيز آنقدر به مستحبات گفتمان با دوست خود مشغول است که مگر صداي الله اکبر، سبحان الله به يادش آورد که نماز شروع شده و يک رکعت را هم از دست داده است. اما ما که نمي خواهيم يک جو ثواب در هيچ امر نيک را از دست بدهيم چه کار مي کنيم؟ مومن. از همان دم در با صداي بلند،  يا الله گويان وارد مي شود، کفش خود را جاسازي مي کند يا الله، مهر خود را بر مي دارد يا الله،  و در مسير گاه طولاني تا رسيدن به صف هاي جماعت: يا الله يا الله. حتي مکبر سرگشته نيز گاه همراهي مي کند:  يا الله. ان الله مع الصابرين. اما مگر صبر ايوب در چنين حالتي افاقه کند، که کوچک و بزرگ و جوان و پير به رکوع ايستاده اند و هر چه ذکر بلدند گفته اند و منتظرند ببينند آيا اين يک نفر به ثواب رکعت اول جماعت مي رسد يا خير تا انها از اين تکلف و بلاتکليفي درايند. اين بي انصاف هم بجاي اين که حالا که اين همراهي وجود دارد، کمي سريع تر عمل کند، انگار بر بال ملائک در سير و سلوک است . تازه سر قرار که رسيده،  بجاي گفتن تکبيرالاحرام و ختم کردن قائله، هنوز هم ذکر يا الله بر لب دارد. انگار اين نوار سوزن خوردگي دارد.

 صف جماعت که اين چنين پر شود معلوم است که چه شکل و شمايلي پيدا مي کند. چنان کج و معوج و جلو و عقب و کم و زياد که فقط بايد ديد. با فاصله ها و جاهاي خالي که بسيار بي نظم تکرار مي شود. صفي که بايد چون بنيان مرصوص، محکم و به هم چسبيده و به هم پيوسته و در يک راستا باشد، به همه چيز شبيه است جز ان. معلوم نيست کسي که از بالا به ظاهر اين صف نظري بيندازد چه خواهد گفت و خدا که علاوه بر ظاهر،  از باطن آن جماعت نيز خبر دارد معلوم است که بر اين بندگان خود بسيار صبور است. مکبر بيخود نمي گويد: ان الله مع الصابرين.

فرض کنيد با هر زور و ضربي اين صف شکل مي گيرد و تازه واردان هم مي پيوندند و براي لحظاتي هم  که  شده سکوتي برقرار مي شود و مي توان صداي امام را شنيد که حمد الهي را مي گويد. مي خواهي از اين همه موانع بيروني خلاص شوي و کمي به درون توجه کني و لحظه اي به توجه قلبي برسي که صداي فناوري غربي از جيب اين آدم شرقي مسلمان، آن هم سر نماز و آن هم جماعت و آن هم در چنين لحظات ـ که انها که از ان نصيبي برده اند مي گويند شکوهمند و رازالود است ـ   بلند مي شود و همه رشته ها پنبه مي شود. فرض مي کنيم اين مسلمان نماز خوان آنقدر جايگاه رفيع اداري و اجتماعي دارد و آنقدر منتظر دريافت پيام ها و خبرهاي بسيار مهم و فوري و فوتي  است که اصلا امکان ندارد براي خدا هم که شده دو دقيقه تلفن خود را خاموش کند. بابا، آن آدم غربي که اين فناوري را هديه داده،  اين امکان را هم براي چنين افرادي تعبيه کرده است که اگر او فقط چند لحظه فکر کند و دکمه اي را فشار دهد صداي اين فناوري فرو مي خوابد بدون اين که خود فناوري بخوابد.

وقتي گفته مي شود استفاده از فناوري، فرهنگ خاص خود را مي طلبد و اگر اين زمينه فراهم نباشد استفاده مطلوب از آن صورت نمي گيرد همين است. گاه اين بي انصاف ـ  که چه بسا همان کسي است که به دليل خودخواهي و خودبيني، صف جماعت چند نفره را منتظر خود گذاشته تا حضرت آقا لطف فرموده و به آنها بپيوندد ـ  حفظ ظاهر مي کند و چون انجام هر گونه حرکت اضافي در نماز را مغاير عرفان و حرمت نماز مي داند هيچ عکس العملي براي خفه کردن اين صدا انجام نمي دهد و چند ده نفر در سکوت حمد گفتن امام، بايد آهنگ هاي درخواستي ايشان را گوش کنند. سليقه اين تيپ افراد بد سليقه هم که معلوم است!

بايد اعتراف کرد که در حفظ حريم جماعت، برادران اهل تسنن ، بسيار کوشاتر و عاقل تر از ما هستند: در حضور بموقع، در آمادگي و رعايت مقدمات، در تشکيل سريع صفوف به هم پيوسته و بي خلل، در رعايت سکوت و نظم و انتظام و در يک کلام در محو خود در جماعت خدا.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/08 توسط مسعود بینش| |

با نام و یاد او که اندیشه آفرین و الهام بخش اندیشه هاست دفتر  " اندیشه " را می گشایم .

انسان است و اندیشه اش . سرمایه وجودی او اندیشه اوست . این سرمایه خدادادی باید به کار گرفته شود و به اشتراک دراید تا فزونی یابد و به ثمر نشیند . هیچ سرمایه گذاری برای انسان قابل قیاس با سرمایه گذاری در بانک اندیشه نیست زیرا نه می توان ان را از آدمی ستاند و نه گزندی بدان رساند . این تنها سرمایه ای است که قابل انتقال به جهان گریزناپذیر بعدی است . بنابراین اگر همه هستی ما به ان وابسته است شایسته است که بیشتر به ان بپردازیم و قدر ان بدانیم .

اما کار به این سادگی نیست .می دانید  دشوارترین  کار در جهان چیست؟ اری :دشوارترین کار برای ادمی " اندیشیدن " است . باورکردنی نیست اما حقیقتی شگرف است که از فرط وضوح ناپیدا مانده است .

...و مگر هم انان که قدر اندیشه و اندیشیدن را یافته اند به ما یاداور شوند که : یک ساعت اندیشیدن از هفتاد سال عبادت برتر است ....و این نوعی نفی ظریف تاثیر عبادت بدون اندیشه در حیات ادمی است تا راه گم نشود و کسی در راه نماند .

... و در این روزگار نیز ما به سختی محتاج اندیشیدن و اندیشمندان هستیم که اجتماع بشری هر چه دارد و خواهد داشت از انان است ...

دفتر " اندیشه " این چنین پا به عرصه وجود نهاده تا در این بانک سرمایه گذاری کند . فضائی برای تامل بیشتر ایجاد کند و خود نیز بهره ببرد . سعی بر ان خواهد داشت که وقتی که خود صرف می کند و وقتی که دوستان هم اندیش صرف می کنند نه تنها هدر نرود که زیبنده کلام قدسی ان معصوم  نیز باشد ...

 

 ...ای برادر تو همه "اندیشه" ای...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/08 توسط مسعود بینش| |