تبليغاتX
چیز دیگر
چیز دیگر

یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع

در مکه

ساعت 5/1 به ورودي شهر رسيديم و کمي جلوتر از مسجد تنعيم گذشتيم که دو مناره بلند داشت و جايگاهي در جلو آن، که به نظر مي رسيد علامت حد حرم بود و قبلا عکس آن را ديده بودم. سپس در پيچ در پيچ شهر و پست و بلندي آن قرار گرفتيم  و هر چه به حرم نزديک تر مي شديم سرازيري بيشتر. اما اتوبوس به سمت هتل رفت و پس از استقرار، مجددا به مسجد الحرام آمد. برج العباس، محل اقامت ما ، در قسمت جنوبي مسجد الحرام واقع است . کوهي ميانه آنها را حائل شده است و بنابراين از تونل هايي در دل کوه به عنوان مسير جاده استفاده مي شود.

 پس از پياده شدن در محوطه اي باز، از پله هاي برقي بالا آمديم و گنبدهاي مسجد و ديواره هاي آن پديدار شد. قلب ها براي ديدن کعبه به تپش افتاده بود و همان حالتي که در ديدن مسجد النبي و حرم پيامبر به آدمي دست داده بود در اينجا نيز تکرار شد. در بزرگ و مناره هايي که پديدار شده بود باب ملک عبدالعزيز بود. به سمت صفا و باب بني شيبه حرکت کرديم؛ دري که گفته مي شود پيامبر از اين در به مسجد الحرام رفت و آمد مي کرده است . اکنون اين در، در روبروي مسير صفا و مروه واقع شده است. جلوي اين مسير، محوطه وسيعي است که کاملا با مرمر سفيد سنگفرش شده و هر آنچه سابقا از آثار حضور پيامبر وجود داشته، همگي از بين رفته است. در فاصله اين محل تا کوه مقابل آن، يعني کوه ابوقبيس، دره اي بوده موسوم به شعب ابي طالب؛ محل محاصره سه ساله خاندان بني هاشم با آن مصائب طاقت فرسا و هولناک که بر خاندان پيامبر و مومنان و پيروان او در آن زمان رفته است. و امروزه نه دره اي به چشم مي خورد و نه نشانه اي از آن دوران را باقي گذاشته اند. در گوشه اي از محوطه،  از دور، ساختمان سفيد رنگي وجود دارد که محل تولد پيامبر اسلام بوده و جائي خوانده بودم که کاملا تخريب شده و به اصرار شهردار وقت مکه بر حفظ آثار اسلامي، بجاي آن، کتابخانه مکه بنا نهاده شده است . بعدا از نزديک بايد ببينم. کوه ابوقبيس و کوههاي اطراف همگي ديگر از حالت کوه خارج شده  يا تسليم بولدوزرهاي مخرب گشته و به ساختمانهاي عظيم هتل ها و اماکن مسکوني و تجاري تبديل  شده و يا در پشت اين همه ساختمانهاي بلند گم شده اند.

 پس از ورود از در و گذر از ميان سعي کنندگان در مسير صفا و مروه،  به محدوده مسجد الحرام رسيديم و شبستان هائي؛ که با کمي حرکت انتظار مي رفت کعبه پديدار شود. گام ها محکم تر و سريع تر برداشته مي شد و چشم ها اطراف را دقيق تر زير نظر داشت تا به " اول خانه هستي " نگاه کند: ان اول بيت وضع للناس. کعبه  روبروي ما و سيطره حيرت و خشيت در آدمي و بلافاصله سجده شکر و سرسپاري به آستان احديت و مسئلت توفيق بندگي از صاحب خانه.

پس از آن درس اول حج،  در احرام و درک و لمس يکساني و برابري و آمادگي براي مرگ و درک خود و فهم موقعيت صفر در مقابل بينهايت، اينک درسي ديگر. کعبه اي و جهتي که يک عمر به آن سوي نماز مي خوانيم و بر آن  سوي مي ميريم . و اين نقطه اي که  همه جهت زندگي ماست، هيچ نيست جز يک مکعب ساده و آن هم تو خالي و  نه حتي به صورت دقيق هندسي. در ظاهر نه شوکت و جلالي دارد و نه در آن معماري و مهندسي بکار رفته است. سنگ هائي روي هم چيده از جنس کوه هاي اطراف، که با ملاطي روي هم قرار گرفته است. يعني هيچ چيزي نيست که ذهن تو را به آن متوجه سازد و شايد درس همين باشد که هيچ چيز انحرافي را سراغ نگيري و تنها به او متوجه شوي؛که خداي را  نيازي به خانه نيست و اين خانه اگر خانه اوست در حقيقت خانه مردم است: وضع للناس. کعبه با روپوش سياه در وسط مسجد الحرام قرار گرفته و نشانه هاي خاصي در اطراف خود دارد که از دور ديده مي شود: حجر اسماعيل، مقام ابراهيم و حجر الاسود که هر يک در اين نمايش عظيم الهي و مدرسه عالي ابراهيمي و محمدي نشانه و آيتي است از حقايق الهي براي رستگاري فرد و جمع.

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18 توسط مسعود بینش| |

شيخ ابوسعيد مردي را پرسيد كه چه پيشه داري؟ گفت: خربنده. گفت: خداي خر تو را مرگ دهاد تا بنده خدا باشي!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13 توسط مسعود بینش| |

داستان "خر برفت و خر برفت" در مثنوي، گرچه به هوش هيجاني پائين آن شخص اشاره دارد كه خسته از راه رسيد و خر خود به آخوري ببست و به جمع صوفيان بي چيز و بينوائي درآمد كه ساده لوحي او را دريافتند و طمع بر خر او بستند و با فروش خر، سوري به راه انداختند و پاي بر زمين مي كوفتند و مي گفتند: خر برفت و خر برفت؛ و آن شخص هيجان زده كم هوش نيز با آنها هماواز شده بود و همان را مي خواند و وقتي به خود آمد خر را از دست رفته ديد و كلي نهيب بر نگهبان زد كه چرا مرا خبر نكردي و او گفت كه بارها آمدم و ديدم كه تو از همه آن گويندگان باذوق تري! و آن وقت بود كه تازه ماجرا را دريافت و بر تقليد لعنت فرستاد! اين داستان اما واجد نشانه هائي گويا از اجتماعي است كه فاقد هوش اجتماعي است و در تلاطم هيجانات و ذهنيات غرق شده است. در اين پست تنها به يك نشانه اشاره مي كنم: توجيه فساد به دليل ضرورت(به تعبير مولانا، و به تعبير امروزي: مصلحت)!

جمع صوفياني كه در آن خانقاه گرد آمده بودند و مرد مسافر در آنجا اتراق كرد نمونه و نمادي است از اجتماع آدميان. اجتماعي كه در آن فقر و گرسنگي چنان فراگير شده كه دائما در مصاف با كفر به آن تنه مي زند: كاد الفقر ان يكون كفرا

صوفيان در جوع بودند و فقير

كاد فقر ان يعي كفرا يبير

اين اختلاف طبقاتي، باعث ناتعادلي و ناپايداري اجتماع مي شود و چشم هاي طمع آلود ناداران را از سر ضرورت به دارائي دارندگان خيره مي كند و به تعبير مولانا چنين جماعت هائي به محض ديدن خر كسي، خرفروشي در پيش مي گيرند:

اي توانگر كه تو سيري هين مخند

بر كجي آن فقير دردمند

از سر تقصير آن صوفي رمه

خرفروشي درگرفتند آن همه

جامعه اي كه به اضطرار و انكسار دچار مي شود فساد بر آن مباح و توجي پذير مي شود چنان كه انساني گرسنه و رو به مرگ، از سر ضرورت، مردار مي خورد. اين ضرورت ها به مرور لباس صلاح بر فسادهاي اجتماعي مي پوشاند و زشتي كردارهاي ناپسند را كمرنگ مي سازد:

كز ضرورت هست مرداري مباح

بس فسادي كز ضرورت شد صلاح

اندك اندك كه گسترش فساد رهزن جامعه شد همه چيز، حتي وجود فساد در آن جامعه، توجيه مي شود. آدمي حق خود مي داند كه با فسادانگيزي همرنگ جماعت شود و حق خود را بستاند:

هم در آن دم آن خرك بفروختند

لوت آوردند و شمع افروختند

ولوله افتاد اندر خانقه

كامشبان لوت و سماع است و شره

چند از اين صبر و از اين سه روزه چند

چند از اين زنبيل و اين دريوزه چند

ما هم از خلقيم و جان داريم ما

دولت امشب ميهمان داريم ما

اين رخداد بدترين مسيري است كه يك جامعه نامتعادل افراد خود را به آن سو مي كشاند. ضرورت پنداري و مصلحت بيني پوششي است كه بر قامت حقيقت دوخته مي شود و حقيقت را از چشم همگان پنهان مي دارد. اين نوع نگرش و اقدام بذرهاي باطل را در سرزمين اجتماع مي پراكند و چه بسا نسل هاي بعد را نيز با ميوه هاي برآمده از آن مسموم مي سازد:

تخم باطل را از آن مي كاشتند

كان كه آن جان نيست جان پنداشتند

 

نوشته شده در جمعه 1388/08/08 توسط مسعود بینش| |

گفته اند هيچ رخدادي بي علت نيست. حكيمان اما گفته اند هيچ رخدادي بي حكمت نيست. اپيدمي هائي از قبيل اين آنفولانزا، آن هم از نوع خوكي، از همين قماش است. كمترين بار مثبت آن اين است كه مردم دست خود را بيشتر مي شويند! و بالاخره بيشتر دامن خود را جمع مي كنند. اين اشاعه نوعي تقواي بهداشتي! در جامعه است. پس مي شود حكمتي در پس اين سرفه هاي همگاني يافت كه چه بسا بر خلاف آنچه ظاهر است به نفع اجتماع تمام شود.

اما چه مي شود كرد زماني را كه بسي بيماريهاي اخلاقي در جامعه شيوع يافته و بسياري را مبتلا كرده و سرفه هاي باطني درگرفته و تب نفسانيات بالا رفته و همه به خوبي و خوشي مشغولند و كسي هم نهيب نمي زند كه برخيزيد و به مداوا بپردازيد.

جمعه پيش تب و سرفه هاي دخترم مرا به درمانگاه نزديك خانه كشاند تا شاهد صحنه های تاثرانگيزي باشم كه دامن گستر شده است. لدي الورود مطابق عرف جوامعي كه در حال گذار از سنت به مدرنيته هستند! فيش نوبت گرفتيم و در گوشه اي نشستيم. 7 – 6 نفر جلوتر بودند. اندك اندك جمع سرفه كنندگان - و اغلب كودكاني كه در وراي ظاهر منكسرشان مي شد خوشحالي افزايش آمار آنفولانزيون كلاس و احتمال تعطيلي دلچسب درس را ديد -  درمي رسيدند. جمعه بود و چنانكه افتد و داني در اين درمانگاه تخصصي از پزشك متخصص خبري نبود و يك پرستار نيز جور همه همكاران غائبش را مي كشيد. صداي بلند ماتم سرائي در قالب مناجات امام علي از سيماي حزن انگيز تلويزيون! فضا را پر كرده بود. با آن كه همه فيش نوبت داشتند اما ازدحام عجيبي دم در تنها پزشك عمومي ديده مي شد. سرفه هاي خشك كودكانه و گريه هاي معصومانه نوزاد و نعره هاي پيرمرد دردمند بر روي تخت و ماتم سرائي جانانه از نوع سيمائي ناگهان با همهمه اي درپيچيد و دعوائي تمام عيار دم در پزشك رخ داد. گويا كسي شماره به دست مي خواهد به نوبت خدمت طبيب برسد كه كسي با اين توجيه كه من از كادر دانشگاهي هستم كه اين درمانگاه متعلق به آن است سر به زير مي اندازد و در آستانه در دعوا سرمي گيرد. دسي بل صداها در اندك زماني چنان بالا گرفت و ديوارهاي صوتي شكست كه ماتم سرائي سيما در آن گم شد. كم كم ميانجيگراني نيز كه به نيت خير وسط آمده بودند خود يك طرف دعوا شدند و در چشم به هم زدني درست مثل تعويض سانس سينما يا تعويض زمين بازي در وقت اضافه، جايگاه دعواكنندگان عوض شد و حتي نگهبانان بي سيم بدستي كه براي مرهم نهادن و ساكت كردن و وصل كردن به ماجرا وارد شدند فصل جديدي در دعوا گشودند و رفت آنچه رفت.

الغرض، در مقابل تعجب و پرسش دخترم كه مگر اينجا مريض نخوابيده و حتي در خيابان به احترام آنها بوق زدن ممنوع نشده پس اينان چه مي گويند و چه مي كنند به فكر رفتم. در بحبوحه دعوا به وضوح برآمدن رگ گردن معركه بگيران و سرخ شدن صورت و لرزيدن دستشان را مي ديدي و مي پنداشتي كه عنقريب سكته كنند و آنوقت از دست همان تك پزشك هم كاري برنيايد. هتك حرمت حريم انساني و تبادل فحش هاي آنچناني در مرآ و منظر پير و جوان پيشكش. آنان همينقدر حسگرهاي تنشان خوب كار مي كرد كه از ترس مبتلا شدن به نوع خوكي! خود را به پزشك برسانند اما حتي در همان حال از اصناف بيماري كه در درون مي پروردند غافل بودند و اين بيماري خوكي دروني هيچ به چشم ضميرشان نمي آمد.                                                         

طبيب بيماريهاي روحي، مولوي بزرگ، بخوبي كمين كردن اين حيوانات خطرناك در سويداي روح و رفتار آدمي و رهزني آنان را نمايانده است. او حسد را گرگي مي داند كه در درون هر انساني نهفته است و اگر چونان برادران يوسف آن را بيدار و فربه كنند آنوقت است كه يوسفان جامعه در چاه خواهند رفت:

 از حسد بر يوسف مصرى چه رفت

اين حسد اندر كمين گرگى است زفت‏

او ضمن مبرا دانستن رفتار غريزي گرگ به ياد مي دارد كه انسان بدخو مي تواند از چهارپايان و درندگان نيز بدتر كند:           

گرگ ظاهر گرد يوسف خود نگشت

اين حسد در فعل از گرگان گذشت‏

صفات بد اين جانوران، كه وقتي در رفتار آنها ظاهر شود غريزي و خدادادي و بي عقوبت است، اگر در آدميان بروز كند و بويژه اگر نهادينه شود، با شخصيت او ممزوج مي شود و حتي اگر چشم غافلان و كوراني مثل ما آن را در اين دنيا تشخيص ندهد در قيامت كه پرده ها فرو مي افتد معلوم مي شود كه گرگ خونخوار و خوك بدكار كيست:

‏ز انكه حشر حاسدان روز گزند

بى‏گمان بر صورت گرگان كنند

حشر پر حرص خس مردار خوار

صورت خوكى بود روز شمار

زانيان را گند اندام نهان

خمر خواران را بود گند دهان‏

گند مخفى كان به دلها مى‏رسيد

گشت اندر حشر محسوس و پديد

در وجود ما هزاران گرگ و خوك

صالح و ناصالح و خوب و خشوك‏

سيرتى كان بر وجودت غالب است

هم بر آن تصوير حشرت واجب است‏

همه نسبت به شيوع آنفولانزي خوكي حساس هستند؛ درمان خوك صفتي و گرگ منشي را جز از خود و طبيبان معنوي از كه بايد جست؟

                   

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/04 توسط مسعود بینش| |

جامعه شناس تيزبين جامعه انساني، مولوي بزرگ، بر اين باور است كه آنچه مي تواند ملاك قابل قبول براي قضاوت در مورد وضعيت سلامت يك انسان يا يك اجتماع باشد، فعل و قول است. ما به ژرفاي پنهان درون آدميان يا جوامع دسترسي نداريم اما آنچه در اختيار ماست حرف و عمل است كه بخوبي مي تواند لايه هاي پنهان فرد و اجتماع را نشان دهد. درست مانند يك پزشك كه بر اساس علائم ظاهري حيات فرد نسبت به وضع سلامت جسمي او داوري مي كند؛ مثلا به آزمايش ادرار يا خون يا تب سنجي و عواملي از اين دست متوسل مي شود:

فعل و قول آمد گواهان ضمير

زين دو بر باطن تو استدلال گير

چون ندارد سير سرت در درون

بنگر اندر بول رنجور از برون‏

فعل و قول آن بول رنجوران بود

كه طبيب جسم را برهان بود

يك جامعه تب دار و بيمار نيز از چنين راههائي قابل شناسائي است. همانگونه كه يك شخص تب دار و بيمار از حال طبيعي بيرون مي رود و در صورت عدم درمان، كارش به تنش و تشنج مي انجامد، جامعه بيمار نيز پرتنش و پرتشنج است. اين يك تب اجتماعي است. مولانا در دفتر پنجم مثنوي داستان  جامعه تب داري را نقل مي كند كه در آن فردي با رنگ زرد در حال فرار از دست ماموران حكومتي به خانه اي پناه مي برد. صاحب خانه علت را مي پرسد. فرد مي گويد ماموران حكومت در پي خران هستند تا به بيگاري بگيرندشان.

آن يكى در خانه‏اى در مى‏گريخت

زرد رو و لب كبود و رنگ ريخت‏

صاحب خانه بگفتش خير هست

كه همى‏لرزد ترا چون پير دست‏

واقعه چون است چون بگريختى

رنگ رخساره چنين چون ريختى‏

گفت بهر سخره‏ى شاه حرون

خر همى‏ گيرند امروز از برون

صاحب خانه متعجب و خونسرد مي گويد اما تو كه خر نيستي كه نگران دستگير شدن باشي. پناهنده مضطرب مي گويد آنقدر آنها جدي و گرم كار هستند كه شگفت نيست مرا هم جاي خران بگيرند و ببرند!

گفت مى‏گيرند گو خر جان عم

چون نه‏اى خر رو ترا زين چيست غم‏

گفت بس جدند و گرم اندر گرفت

گر خرم گيرند هم نبود شگفت

مولوي اينجا به ريشه اين بيماري اجتماعي مي پردازد و نبودن عقل تميزدهنده را مطرح مي سازد و مي گويد جامعه اي كه سروران آن از نيروي عقل تميز دهنده حق و باطل بي بهره اند بعيد نيست كه در آن صاحب خر را به جاي خر بگيرند و ببرند:

‏بهر خر گيرى بر آوردند دست

جد جد تمييز هم برخاسته‏ست‏

چون كه بى‏تمييزيان‏مان سرورند

صاحب خر را به جاى خر برند

جامعه اي كه در آن قدرت تميز و تشخيص درست از نادرست،  بويژه در متوليان و مسئولان آن، از بين رفته است جامعه اي بيمار است كه همه از هراس مشتبه بودن و مشتبه شدن امور در اضطراب فرار و رهائي هستند. از نشانه هاي جامعه دچار تب و تشنج آن است كه بجاي آن كه خران از هول دستگيري براي بيگاري حاكمان برمند، صاحبان خر هراسناكند. احمقي حاصل فقدان تميزدهي است. تميزخواهي خواستي بزرگ در دعاهاي فردي و اجتماعي مي تواند باشد: 

يا رب آن تمييز ده ما را به خواست

تا شناسيم آن نشان کژ ز راست

 

نوشته شده در شنبه 1388/07/25 توسط مسعود بینش| |